آن که گفت نه...

این سکانس فشرده‌ی تمامی ماجراها و مقاومت مور در برابر خواست پادشاه برای انتخاب همسری دیگر است. زینِمان دقیقاً به عنوان کارگردانی از سینمای کلاسیک، خودش را عقب کشیده و میدان را در اختیار دو شخصیت برجسته‌ی فیلم قرار داده است. او در سکانس آمدن پادشاه به خانه‌ی مور در چلسی نیز چنین می‌کند. پادشاه با خدم و حشم وارد می‌شود. زینِمان برای فضاسازی به همراهان پادشاه و دستپاچگی همسر و دختر مور می‌پردازد. زبان لاتین دختر مور و نگرانی مور از این‌که او بهتر از پادشاه لاتین حرف نزند.

اما ماجرای اصلی میان پادشاه و مور است. رابرت شاو در یکی از بهترین بازی‌هایش، به اتفاق پل اسکافیلد، یک بار دیگر سکانسی دیگر از فیلم را از آنِ خود می‌کنند. پادشاه در ابتدا از حاشیه‌ها آغاز می‌کند. اما به‌زودی به اصل ماجرا بازمی‌گردد. او منتظر است مور به او پاسخ مثبت بدهد اما مور چنین قصدی ندارد. اسکافیلد در این سکانس باید نشانی از غرور در رفتارش نباشد. این چیزی است که در نهاد تامس مور وجود ندارد. او پیش از این و در حضور ولزی با اقتدار با شرط پادشاه مخالفت کرده است. حالا به عنوان دوست پادشاه (هنری او را دوست خود می‌خواند) باید کاری برای دوستش انجام دهد. پادشاه پاسخی را که می‌خواهد از مور دریافت نمی‌کند. او طلاق همسرش را وظیفه می‌داند و می‌گوید هیچ‌یک از پاپ‌های جهان نمی‌توانند میان او و وظیفه‌اش قرار گیرند. او از مور ناامید شده است. حتی ظرافت مور در اشاره به موسیقی ساخته‌ی هنری نمی‌تواند او را آرام کند. شاید حتی خشم او را بیش‌تر هم کرده باشد. مور اعلام می‌کند که اصلاً سلیقه‌ای در موسیقی ندارد!


مانند یک درام دقیق ارسطویی نیروی خیر باید در برابر خود، نیروی شر را نیز داشته باشد. کراموِل منشی کاردینال ولزی، همو که در دیدار مور و کاردینال گوش ایستاده بود و شنید که مور خودش را بر او ترجیح می‌دهد، آتش‌بیار معرکه‌ی مور و پادشاه است. سماجت او در محکوم کردن مور از طریق ریچارد ناسپاس و متوسل شدن او به هر دستاویز دیگری، در واقع بزرگ‌ترین «گاف» این اثر شایسته‌ی سینمای کلاسیک است. کرامول به لحاظ شخصیتی و از جهت چهارچوب دراماتیک فیلم، در جایگاهی نیست که بتواند چنین رفتاری داشته باشد. یادمان هست که در سکانس مهمانی، پادشاه فردی را با تامس مور اشتباه گرفت و نشان داد که هم‌چنان به تامس علاقه‌مند است. بنابراین غیبت پادشاه در تصمیم‌گیری پیرامون سرنوشت مور پذیرفتنی نیست. کرامول به‌تنهایی همه‌ی کارها را سروسامان داده و سرانجام حکم مرگ مور را از دادگاه می‌گیرد. در این میان دیگر خبری از پادشاه نیست. او از این درام کنار گذاشته می‌شود. از نظر چهارچوبی که درام در این‌جا به آن شکل داده، عدم مخالفت پادشاه با مرگ مور باورپذیر نیست. در واقع رابرت بولت برای تکمیل درام خودش - اعدام سر تامس مور - به این نبودن پادشاه در نمایش‌اش نیاز داشته است. این را سکانس‌های ماقبل مرگ مور به‌خوبی به ما نشان می‌دهد. دیدارش با خانواده، واپسین استدلال‌هایش در بازجویی‌های آخر، شهادت دروغ ریچارد که اکنون سر ریچارد ریچ شده است و سرانجام اعدامش و محاجه‌ی او با کشیشی که در صحنه‌ی مرگ او حضور دارد... مور پس از شهادت دروغ ریچارد ریچ دیگر باور دارد که یک مرده است. کرامول حتی اجازه نمی‌دهد هیأت منصفه برای ارزیابی شواهد بیرون از دادگاه بروند. خطابه‌ی پایانی مور اما بی‌فایده است. مرگ بالای سر او می‌چرخد. حتی دانستن این‌که پنج سال بعد از مرگ مور، سر کرامول از بدن جدا شد، شاید کمکی به ما به عنوان مخاطب این فیلم نکند... به هر حال عدالت در مورد سر تامس مور اجرا نشده است.

/ 0 نظر / 12 بازدید