چه‌گونه علی حاتمی زندگی ما را دگرگون می‌کند؟

 خسته است. حالا نشسته و دارد آثار و نوشته‌هایش را برای ما مرور می‌کند. شرح شیدایی و عشق‌بازی با کلمات جواهرنشان حاتمی، برایم حکایت دیگری است که روزگاری اگر باشم، روی کاغذ می‌آورم اما عجالتاً در این مجال که بار دیگر نام حاتمی در هوای ما پیچیده، با چهار تک‌گویی و یک مؤخره به استقبال او رفته‌ام. این تک‌گویی‌ها که اول کار آورده شده‌اند؛ نشان می‌دهند که با چه اعجوبه‌ای روبه‌رو هستیم. خودتان خواهید خواند و خواهید دید.

اما حکایت مؤخره را همان طور که در آن نوشته‌ام؛ به کتابی بازمی‌گردد که یک سوییسی انگلیسی‌زبان به اسم آلن دوباتن در مورد پروست انجام د‌اده. او حکایت عشق‌بازی خودش و در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته را به کتاب درآورده (عشق‌باز جماعت، پیِ عشقشه) و خواندن کتابش این فکر را در ذهنم بیدار کرد که ما ایرانی‌ها چرا نباید از علی حاتمی و سینمایش بیاموزیم که چه‌گونه زندگی‌مان را دگرگون کنیم؟ از همان زمان که نشر مرکز همت کرد و کتاب دوجلدی آثار حاتمی را درآورد؛ شاهکاریش را به بند کلام مکتوب کشاند و حالا دیگر حتی لازم نیست دربه‌در بگردیم و فیلم‌هایش را از این گوشه و آن گوشه پیدا کنیم. جادوی کلمات حاتمی را اکنون پیش روی داریم. پروست بهانة خوبی شد (بی‌آن‌که شوونیسم در کار باشد) تا منِ ایرانی هم شیوة زندگی‌ام را از یک سینماگر ایرانیِ تمام‌عیار بیاموزم. حاتمی حرف‌های زیادی برای گفتن دارد.

تنها می‌ماند یک توضیح. در سه تک‌گویی ابتدایی خواسته‌ام دست خودم را رو کنم و بگویم علی حاتمی تقلیدناپذیر است. پس آن‌چه به جز کلمات حاتمی می‌خوانید سیاه‌مشق و رونویسی از روی دست اوست که آن‌قدر ناشیانه است که نیاز به پرانتز هم ندارد، الباقی کلمات خود حاتمی است. حاتمی بزرگ. مرثیه‌سرایی نکنم و نگویم که نباید او را فراموش کنیم و باقی قضایا. تماشای فیلم‌هایش و خواندن آن‌چه در کتاب مجموعه آثار دو جلدی‌اش آمده، کفایت می‌کند. مگه نه علی آقا؟

 

تک‌گویی مجید آقای ظروفچی

پوف، پوف، پوف، یک، دو، سه، چهار، آزمایش می‌کنم. ماچت کنم، ماچت می‌کنم‌آ. یادمه داداش حبیبم خیلی هوامو داشت یادمه یه روز رفته بودم جوب‌گردی اما از بس که کله‌خربوزه‌ای بودم سرم گیر کرد زیر پل. داداش حبیبم گفت باز زیر پل رفتی چی‌کار پسر. گفتم جوب‌گردی. اون گفت خودتو شل کن من که شل خدایی هستم. یه زنجیر جستم، نیم زرع. آلمانی بود. نخواستم برم دم دکون. آخه اون روز جمعه بود. تو تقویم آقام اون سال عید که به دست خودش بهم عیدی داد، اون روز جمعه بود. واسه من جمعه جمعة آقامه، شنبه، شنبة آقامه، خواه مرده، خواه زنده، جخ تقلید مرده جایزه، آقا می‌گه بالا منبر، بکی اینو! داداشم می‌گفت ذات‌الجنب می‌کنی، اما جدول‌ضرب هم که می‌کردم، می‌ارزید. چشِ شیطون کر. حدیثوشو گفته‌ام، من و داداش حبیب رو گفته‌ام. تنور اونا عقدی بود مال ما تیغه‌ای صیغه‌ای. این پوستین آقامه، بو آقامو می‌ده، هوام بو آقامو می‌ده، هوا هوا آقامونه، منو می‌شوند رو زانوش. ای خدا. همه چی برکت خداس. آقامم برکت خدا بود. اما منو ول کرد و رفت. خوب شد ندید، اون غربتیا، پاپتی‌ها هی لیچار بارم می‌کنن. خدا ازشون نزگره. انار میوة بهشتیه، خونو صاف می‌کنه، الا خون ناپاکونو.

یه روز که اون پارچه رو بردم برا فروغ‌الزمان بهش گفتم که مدلش رو خودش میاد می‌گه. یه‌هویی بی‌هوا رفتم تو. یه زنه اون‌جا بود که عقل درست و حسابی نداشت. گفتش واسه چی بی‌هوا رفتم تو. فروغ‌الزمان حقشو گذاش کف دستش. گفتش اون محرمه، کاکای حبیب آقاس، دله‌دیوونه‌س،‌ زنی مردی نمی‌دونه، کاشکی یه ریزه دله‌دیوونگی اینو او داشت. داداش حبیبم هم داشت. اروای خاک آقام راس می‌گم. داداش حبیب خیلی ماهه. اونم عین خدا تنهاس. کار ندارم. اما، فروغ‌الزمان طفلی حق داشت. دیگه داشت پیر می‌شد و داداش حبیب هم واسه خاطر من، اونو نمی‌گرفت. اما یه دفعه از دستش حسابی ناراحت شدم. بهش گفتم مجید نیستم، جیم‌جنگلی‌ام. دختره رو طایفة عجوز مجوز از دستم درآوردن. بهش گفتم دنیا باقالی به چند منه دیگه، یه نامسلمونی نیست دست منِ علیلو بگیره، بگه شزم. ببره امامزاده داود حالمو خوش کنه. اما اون داداش حبیبم نبود. می‌گفت منو داداش حبیبت فرستاده ببرمت امامزاده داود. بهش گفتم یه‌هو منو نندازه پیش اون غربتیای کله‌تافتونی، به خاک آقام داداش حبیبم بفهمه چشماتو درمیاره‌ها.

نور به قبرش بباره؛ اون دواچی. می‌گفت دردِ آدمیزاد از فهمیدنه. اون با داداش حبیبم دست به یکی کردن که یکی رو بیارن شب‌های جمعه که آقازاده خانمو و زنای خونه میرن روضه، خونه‌رو بپاد. التماس دعا. خوش به سعادتون که می‌رین روزه، جاتون وسط بهشته ما که دنیامون شده آخرت یزید، کیه مارو ببره روضه، مجیدآقا تو رو چه به روضه، روضه خودتی، گریه‌کن نداری والا خودت مصیبتی، دلت کربلاست، ماچت کنم، ماچت می‌کنم‌آ، داداش حبیب اهل روضه نیست، فقط سر خاک آقام دستمال گرفته بود دستش، می‌زد تو پیشونیش. شب چهلم، عینک زده بود چشاشو کسی نبینه گریه کرده، بعد آقام نشست پای روضة منو غم منو خورد، منِ بدبختِ سرسخت، خب، چشی تر کردیم، ثوابش بره به حساب داداش حبیبم، که اهل روضه نیست.

اسمش اقدس بود. خیلی النگو کرده بود دستش. بهش گفتم این دسته یا بازار زرگراس. سرزبون داشت. هرچی می‌گفتم یه چی تو آستین داشت که جواب بده. بهش گفتم اون‌وقت روزای دیگه چی‌کار می‌کنی که خونة ما رو نمی‌پای، اون می‌گفت روزای دیگه هم روز خداس. بهش گفتم بکی اینو، همه چی مال خداس تازه، تارزانشم مال خداس. بعدش سرمو می‌جُست. خواستم زنم شه. گفتم با دُم نرم و نازکم، گرمم می‌زنمش. من با خیلی‌ها عاشقیت داشتم با دختر قاب‌عکسی که عکسش پشت جعبة آینة عکاسی چهره‌نما بود، بعدم با بلیت‌فروش سینما روشن. اما خواستم بدونه. تا وقتی پیش آقام خاکم کنن خود خودشه. اگه اولی نبود، اما خواستم بدونه آخریه. داداش حبیبم می‌گه به هر چمنی که رسیدی گلی بچین و برو. می‌گه آدم نباید زود پابند شه. اگه به حرف آقامونه، اختیارات دست منه. من می‌گم نه. تازه، من برادر بزرگ‌ترم، تا من زن نگرفتم که نمی‌شه تو داماد باشی. اگرم حالت خوب نیست، یه چند روز می‌ریم امامزاده داود. اما من حرف داداش حبیب رو گوش نکردم. رفتم یه خونه گرفتم تو گاوداری. شدیم همسادة گاب‌ها. یه هل پوک هم توش نبود. مثه عروسش کردم که عروس میاد توش. اما هیچکی نمی‌دونه آخر عاقبتش چی می‌شه. به داداش حبیب گفتم منو شبونه برسون امامزاده داود. گفت نه. گفتم تو رو خاک آ‌قام نمی‌خوام جلو زنم لو برم و بفهمه من دعایی‌ام. بلاروزگاریه عاشقیت... مگه نه علی‌آقا؟! الباقی‌شو از علی‌آقا بپرسین. نور به قبرش بباره.

تک‌گویی محمدابراهیم

همه‌چی از تلفن آبجی کوچیکه شروع شد. ها دوشنبه شد و تلفن سال‌های دور از خانة آبجی کوچیکه... هفتة آخر سریاله؟ آدمیزاد که دم دربیاره. دیگره به صغیر وکبیر رحم نمی‌کنه. مادرو می‌خواس بیاره خونه. این رسم و رسوما دیگه کهنه شده، آبجی کوچیکه. آدم دم موت رو که نمیارن خونه، مردمو زابرا کنه. همون‌جا قبض رو می‌گیره و آفیدرزن. منم زود دست به کار شدم. با سنجد که رفتیم خونه، معطلش نکردم. هوالباقی. بهشت زیر پای مادران است. بدین وسیله فوت صبیة مرحوم میرزا مهدی خان مستوفی، اجلة فضل هنر و زوجة محترمة مرحوم سلطان قلی‌خان ناصری، مفخر نظام لشگر و والدة مکرمه محمدابراهیم خان... یهو در زدن. به سنجد گفتم سنجد. تیر و طایفه‌تن. مادر که روپاست. طلعتی مادر که سُر و مُر و گنده‌اس. داش آبیته پیژامتم که تشریفات فرمودن. آبلیموی حال‌بُر مار از پونه بدش میاد. طلعت. زبونش قاعدة یه باتوم بود... در اومد که سلطان مار هم وقتی از جلدش در اومد عاشق عطر پونه بود. زبون درازی آبجی کوچیکه دیگه از بو گند گلاب هم گندتره... زبون ریخت که غلط کنه آبجی کوچیکه. خبه، خبه، شیرین نشو. زولبیا. روت واشه. برو رد کارت. چش دیدن اون با اون روح لطیفش رو نداشتم. علی‌الخصوص که می‌خواست رو دست خان داداش بلند شه و دست تو جیب‌اش کنه. زولبیا. تا من سر پام تو این خونه کسی دست تو جیب‌اش نکنه. علی‌الخصوص آبلیموی دست‌افشار... کوت کردم اسکناسو گذاشتم لب طاقچه، مشت مشت وردارین، بخرین و بپزین و بلمبونین، فقط حساب شیکم داداشیتنو داشته باشین که این سیرمونی نداره. ناغافل می‌زنه رودهاشو می‌ترکونه. زولبیا یعنی همین طلعت دم‌بریده هوای داداش خوش‌تیپ‌اشو داشت. چایی کم‌رنگه مال داداش خوش‌آب‌ورنگه‌اس؟ ماه‌منیر هم اومد. بیچاره اونقدر رنگ‌وروش پریده و مریض‌احواله که آمبولانس تو خیابون ببینتش جلبش می‌کنه. داداشیش رفت پیشوازش. آبلیموی حالت‌بُرت رفت پیشواز بهارنارنج کیجا، آبجی خانوم مرباش. ترنجبین بانو! هل و گلابم می‌زاییدی حریف هفت بیجارت نمی‌شد. سنجد. دهن مهن کلولون مولون. سهره مهره یه دوجین بچه می‌زاد یکیش می‌شه بلبل. ننة ما کت سهر رو بست زایید گل و بلبل. اروای امواتت از این جنازة مردشوری برمی‌اومد زابراش کردین واسه یه نعش‌کشی. سگ که پاچة مارو نگرفته بود. اصلش همه تو خونه، یه جوری یقة ما تو دستشون بود. سنجد یه صدی شیتیل گرفت پای خان داداشو مالش بده. جخ یه هاف‌تایم هم نشد که ترنجبین بانو گفت بسه مادر. از مچ افتاد پسره. منم چشمامو بستم و دهنمو وا کردم. ماه‌منیر هی به ترنجبین بانو می‌گفت اینو بخور، اونو نخور. پرهیز مرهیزش می‌دین که چی. خورشید دم غروب، آفتاب صلات ظهر نمی‌شه. مهتابی اضطراریه، دو ساعته باطریش سه می‌شه. بذارین حال کنه این دمای آخر، حال‌وروز ترنجبین بانو عینهو وقت اضافی بازی فیناله، آجیل مشکل‌گشاشم پنالتیه. گیریم این جور وجودا موتورشون رولزرویسه، تخته گازم نرفتن سربالایی زندگی رو. دینامشون وصله به برق توکل، اینه که حکمتش پنالتیه، یک شوت سنگین گله، گلشم تاج گله، قرمزته! آبی آبلیموجات. همون وقتی که واسه مادر دردل کردم و گفتم که انگار شبکلای غیبی سرمون گذاشتن و طوبی خانم، آینه دق، تره هم واسه ما خورد نمی‌کنه؛ فهمیدم که قدر مادرمو نمی‌دونم چه می‌شه کرد. به قول داداشیم غلامرضا. مادر مُرد از بس که جان ندارد. الباقی‌شو از علی‌آقا بپرسین... نور به قبرش بباره. اون می‌دونه سرنوشت ما، بی‌مادر به کجاها که نرسید... ما بریم پی زندگی نکبتیمون...

تک‌گویی رضا تفنگچی

این چه جنی بود که با بسم‌الله ظاهر شد؟ تازه در باء بسم‌الله دفتر بودم، این دفتر، دفتر آخر شد. نکنه سیگار رو از طرف تاجش آتیش زدم. نکنه خط نوشتن موقوفه، موقوف کردن در این ولایت رسمه، رادیو هم چیزی نگفته، ما جنگ رو از رادیو شنیدیم. نکنه این پسری که رادیو گفت جای پدر نشسته خط نوشتن رو موقوف کرده. عاقبت کار آدمی مرگه. حسنک هم بر دار شد، حسنک که تن در داد به دار، صاحب اختیار خودش بود، من کیم که مال وقفی را هبه کنم؟ والا اگر جان، جان من بود، پیشکش می‌کردم به آن پزشک شاگرد شیطان، که تا با یک آمپول هوا، فاتحه‌اش رو بخونه. حقیقتاً چه نخبه‌گانند این جانی‌ها که از هوای مایة زندگی، مرگ بی‌صدا می‌سازند. اینان از آن دسته کیمیاگرانند که طلا، مس می‌کنند. گرچه برای کشتن پیرم، نه جوان برای مُردن تا جوانمرگ باشم. از پیش قربانی، نه پدریش داشتم چون اسماعیل نه پسری که اسماعیلم بشود. ابراهیم و اسماعیل، هر دو در یک تن بودند، با من، پس گفتم، ابراهیم، اسماعیلت را قربان کن، که وقت، وقت قربان کردن است. قربانی کردم در این قربانگاه، و جوهر این دفتر، خون اسماعیل است، پسری که نداریم، دریغ که گوسفندی از غیب نرسیدن برای ذبح، قلم نی، از نیستان می‌رسید نی در کفم روان، نی خود، نفیر داشت، نفس از من بود، نه نغمه، من می‌دمیدم چون دم زدن دم به دم تا این نوشته شد.

های، ولایت زندان، ما را طلبید عاقبت این عشاق خانه. هنوز زنجیر در گوشت است، زنجیرک! موریانة گوشت! کی به استخوان می‌رسی آخر. زنجیرک! تسبیح عارفان، صدای پای من حالا شنیدنی است، از این دست ساز... تو حلقة یاهو بودی، وصل شدی به هیاهو؟ وه که چه غوغایی، سرود، ای اشتران اندکید که ما بیش‌تر داریم از شما، نه زنگی به گردن که تن، در زنگیم. زنگی زنگ، پیر چنگی بزن، که زخمه نه به سیم، به فولاد می‌زنی. رسیدیم گرچه پیر، گرچه دیر، لطف تو دیوار به این است که من به چشم محبس نگاهت می‌کنم نه چهاردیواری.

ضیافت حالاست، سفرة کاغذ پهن، قدح مرکب پر، اشتهایت چه شد قلم؟ بنوش، به نوشتن درآ، ای تشنة ایام محبس، برقص بر این سرد سفید لغزنده. صفحة کاغذ، سوز دل کن، آتش بزن این برگ خشک سوزنده را، یک جرقة کبریت تو اجاق سرد گذشته را مشتعل می‌کند... دال و ذال و عین و ضات. ذات این دست سرگردان چه بود، این دست باکره بود، پیش از هم‌آغوشی تو؟ یا دستی فروهشته به هر زلف شهرآشوب؟

تعیین قیمت هنر، از هنرمند ساخته نیست. در خرید خون دل، ادب معیار باشه، بهتره تا مروت. هنر رو وقتی به عشق می‌فروشی سود کلانی کردی وغیرعشق، قیمت در حکم خون‌بهاست. کم و زیادش برای رفع حاجته. من رضا تفنگچی رو پیدا کردم ولی اون تفنگش را گم کرده بود. مقرر بود من به خودم بیام. اون زندان موقتی سبب شد من از یک حبس دائمی خلاص بشم. من در آن بالاخانه گرفتار خود بودم، حالا رها از خودم. آزردمت انگشتک؟ دوست داری آتش از اسلحه بچکانی یا مرکب از قلم نئین؟ خون می‌طلبی یا جوهر؟ انگشت کی در این میان باشد گران‌قدرتری، خوشنویس یا تفنگچی؟ علی آقا می‌داند حکایتش را...

 

تک‌گویی لوطی حیدر

شوق من رفتنه مرد، نه رسیدن. هر کجا که برسی اون‌جا یه جاییس مثه این‌جا، طاقشم آسمونه، آسمون آبی و رنگین‌کمون، یا که با لکه ابر، با امید بارون. دیگه پابند نمی‌شم، پای موندن ندارم، بشکنه پایی ‌که پابند بشه. راه می‌رم تا راه هست، راه می‌رم تا پا هست، اگه پایی نباشه، غم رفتن عذابم نمی‌ده.

لوطی حیدر قداره‌اش را می‌کشد و آ‌ن را محکم بر زمین فرو می‌کند. اگه تا روز قیومت بشینی یه بند گوشة گذر، قداره بکوبی به زمین، که زیر سایة قدارة تو، تو اون گذر، گذر بشه، دست‌آخر برادر یه توبره از خاک گذر، نصیب روزای پیریت نمی‌شه، عمر تو با ختی و بس. می‌خوام آواره بشم، دیگه یک جا نمونم، کوله بار، بی‌کوله‌بار، مشتمون کاسة آب، دندونامون آسیاب، نون گندم مال مردم، دستمون آهن سرد، دلمون صندوق درد. ما که از آب دیگه پاک‌تر نیستیم، آب پاکم اگه یک جا بمونه می‌گنده. بگذر از این تک‌درخت، اگه پا داشت، اینم جنگل بود. حالا این تو، اینم قداره، اینو پیرم کمرم بست، کمربستة حق بود، نظرکردة هو، ضامن آهو، هیچ توفیر نداره، همه راه مردید، نه تبرزین، نه قداره، نه کشکول، اگه حکمت نکنه، بازیچه‌اس، حکمتش حرمتشه، دست لوطی پاکه، اگه پاکه دلت ببندمش.

 

مؤخره ـ حاتم طاییِ کلمه

 


در ابتدا و در اقدامی انتحاری، ‌ نام این مجموعه را گذاشته‌ام «حاتمی، چه‌گونه می‌تواند زندگی شما را دگرگون کند». پس از نوشتن دستنوشتة ابتدایی بود که کتاب آلن دوباتن را خواندم (در واقع به قول خودم (!) نوک زدم). در همان شور ابتدایی فکر کردم حتی کتابی شبیه محتوای کتاب‌های باتن تدوین کنم (سودایش البته تا زمان نوشتن این کلمات رهایم نکرده) پیش خودم فکر کردم اگر پروست برای فرانسوی‌زبان‌ها (و به لطف کتاب‌ باتن) برای انگلیسی‌زبان‌ها می‌تواند مفید باشد وهزاران نکته از کتاب مطول پروست درمی‌آورند؛ علی حاتمی و مجموعه آثارش (هرچند که نگارش آن توسط فردی که فیلم‌ها را دیده و دیالوگ‌ها را بر روی کاغذ آورده؛ دقیق نیست و لغزش‌هایی دارد) که چند سالی است نشر مرکز درآورده؛ می‌تواند برای ایرانی‌ها (و نه حتی فارسی‌زبان‌ها) مفید باشد؛ دو دلیل عمده برای نگارش چنین کتابی داشتم: یکی این‌که علی حاتمی ایرانی‌ترین سینماگر دوران معاصر است و دیگری این‌که سینما در سالیان اخیر بسیار بر مخاطبان تأثیرگذار بوده است (احتمالاً آن‌قدرها حواسم جمع هست که نخواهم شوونیست جلوه کنم و بی‌دلیل به ایرانی بودنم و ایرانی بودن یک سینماگر ایرانی بپردازم).

هیچ‌گاه و در هیچ جشنوارة سینمایی «خارجی»، فیلمی از علی حاتمی برای حضور در آن جشنواره دعوت نشد (هفته‌های فیلم را نمی‌دانم) دلیلش از فرط سادگی آن‌قدر روشن است که گاهی حتی به ذهن خطور نمی‌کند. اگر حال و حوصله‌اش باشد و یک بار دیگر و با این قصد؛ مونولوگ‌های او را بخوانیم؛ موضوع دستگیرمان می‌شود. نه داستان‌های او، نه شخصیت‌پردازی‌هایش، نه دیالوگ‌ها و مونولوگ‌هایش؛ هیچ‌کدام برای مخاطب خارجی «جالب» نیستند یا به عبارت بهتر «قابل فهم» نیستند. سینمای علی حاتمی، سینمای بومی است که باید «اینجایی» باشی تا کلید زبانش را بدانی. حتی اگر یک بیگانه باشی که سالیان سال «ایران‌نشین» هم باشی؛ باز برایت گوشه‌هایی از جهان حاتمی، گنگی‌هایی دارد.

هر وقت که به فیلم‌های مورد علاقه‌ام از سینمای ایران فکر می‌کنم؛ هرگز و در وهلة نخست؛ میزانسن‌های آن‌ها، صحنه‌آرایی، کارگردانی، تدوین و بازی بازیگران آن فیلم‌ها به خاطرم نمی‌آید. تنها و تنها دیالوگ‌های‌شان، پیش چشمم ظاهر می‌شود. فرقی هم نمی‌کند که شاید وقتی دیگر باشد؛ یا هامون، مادر، سوته‌دلان. آن‌چه که پیش از هر نکتة دیگر یادم می‌آید «حرف»هاست. تک‌گویی‌ها، کلمات و در مورد فیلم‌هایی که از حاتمی بسیار می‌پسندم و گاهی برایم تکیه‌کلام شده‌اند؛ این اتفاق بیش‌تر و بیش‌تر می‌افتد. گاهی خواسته‌ام به راز این کار پی ببرم و شاید تنها جوابی که پیدا کرده‌ام این است که ما ایرانی‌ها، خیلی بیش‌تر از آن‌که اهل عمل باشیم، اهل گفتن (و گاهی شنیدن حرف دیگران!) هستیم (هم‌چنان حواسم هست که از آن سوی بام شوونیسم به پایین نیفتم!). آن‌چه که در ذهن داریم و آن را به زبان می‌آوریم؛ برای‌مان مسجل می‌شود. گویی اگر حرف نزنیم، حتی خودمان را باور نداریم. حتی سنت تک‌گویی هم اگر مال ما نباشد و مثلاً از شکسپیر وهلمتش هم بیاید؛ گاهی برای‌مان کاربرد پیدا می‌کند. متکلم وحده شدن در میان خیلی از مردم رواج دارد. از خودشان می‌گویند و می‌گویند و می‌گویند. آدم‌های آثار حاتمی هم این گونه‌اند. هرچند که آن نمای «زنده» در فیلم مادر هرگز فراموشم نمی‌شود؛ نمایی از یک قاب « طبیعت بی‌جان»؛ باقالی پخته‌ای که از آن بخار بیرون می‌آید، در کنار میوه‌هایی دیگر و ظرفی پر از سرکه، که در پس‌زمینه نرده‌هایی دیده می‌شود، دوربین آن‌قدر روی این نما باقی می‌ماند تا بخار برخاسته از ظرف باقالی را خوب ببینیم و زنده بودنش را دریابیم؛ اما بیش از چنین تصاویری؛ آن‌چه که از فیلم‌های حاتمی در یادم می‌ماند، همین آدم‌های ایرانی اویند که خصلت‌های‌شان را از لابه‌لای آن‌چه بر زبان می‌آورند؛ می‌توان بازشناخت.

سینمای بومی علی حاتمی چه‌گونه می‌تواند زندگی ما را دگرگون کند؟ برای نمونه نگاه کنیم به مادر. فیلم از چه سخن می‌گوید؟ (اگر تا حدودی لحن این نوشتار در این لحظه شعاری جلوه می‌کند, پیشاپیش عذرخواهی می‌کنم. گاهی واقعیت را باید جیغ کشید، تا باورش کنیم!) فیلم مادر از چیزی سخن می‌گوید که خیلی‌ها فراموشش کرده‌اند؛ احترام به مادر. موجودی که از او حیات می‌گیریم ولی به‌سادگی می‌توانیم او را به آسایشگاهی بفرستیم تا برای خودش همان‌جا بمیرد. آیا حرفی که فیلم بیان می‌کند، تاریخ مصرف داشته است؟ یادمان باشد که حاتمی، فیلم در سال 1368 ساخته. یعنی دورانی که هنوز ازخودبیگانگی‌ها این‌قدر مدرن نشده بودند. آن‌هایی که خیلی دل‌شان برای مادرشان می‌سوزد؛ الان می‌توانند یک خط ایرانسل بخرند و با یک گوشی پنجاه‌شصت تومانی بدهند دست مادرشان، که یعنی هوای مادرمان را داریم. هر روز حالش را می‌پرسیم و الی آخر... فیلم مادر از ما می‌خواهد فکر کنیم. فضایی که فیلم ایجاد می‌کند، ناکجا آباد نیست. گوشه و کنار همین شهر شلوغ است. فیلم، از ما می‌خواهد فکر کنیم. اگر هنوز مادری هست، تا دیر نشده او را دریابیم، در واقع خودمان را دریابیم. چرا که اگر رفتار نامعقولی با مادرمان داریم (مثل محمدابراهیم که با بی‌رحمی هرچه تمام‌تر از مادرش سخن می‌گوید) این رفتار می‌تواند «برنامة آیندة» ما باشد. درد دل محمدابراهیم با مادرش و گله از دست طوبی همسرش و بچه‌هایش را به خاطر داریم «بچه‌ها پول شکلات‌شون برسه، دوتا آقاجون بارمون می‌کنن».

چه‌گونه علی حاتمی زندگی ما را دگرگون می‌کند؟ به سوته‌دلان نگاه کنیم. فیلم، از مسئولیت سخن می‌گوید؛ این‌که هر کس در زندگی‌اش مسئول خود و دیگران است. داداش حبیب که عمرش را پای برادر علیلش می‌گذارد به ما می‌گوید که تنها خودمان را نبینیم (سینمای معناگرا، دیگر قرار است چه بگوید که سینمای حاتمی نمی‌گوید؟!) او از خودش می‌گذرد. این خصلتی «این‌جایی» است. اما آن سوی آب، گاهی پذیرفتنی نیست. چرا باید کسی عمرش را پای برادرش بگذارد؟ چرا او را نمی‌فرستد یک جایی؟ (یادتان هست در «روح» ماریون کرین این را به نورمن بیتس می‌گوید؟) داداش حبیب این کار را نمی‌کند و حاضر است قیمتش را بپردازد: عمرش و گذشتن از عشق خودش به فروغ. سینمای علی حاتمی چه‌گونه زندگی ما را دگرگون می‌کند؟ در هزاردستان با خوشنویسی محشور می‌شویم، در کمال‌الملک با نقاشی ایرانی، در دلشدگان با موسیقی ایرانی همراهیم. هنرهایی که عاریه‌ای نیستند و ما به عنوان یک ایرانی این میراث فرهنگی را باید بشناسیم. این‌ها هنرهای ایرانی‌اند. یک فیلم‌ساز در بطن داستان‌هایش از این هنرها سخن می‌گوید. دلشدگان از این منظر، اثری یکه است. شاید با دیدن فیلم به این پرسش دست بیابیم که حزن موسیقی ایرانی از کجا می‌آید؟ مصایبی که این گروه موسیقی‌دان ایرانی برای ضبط یک صفحه از موسیقی بومی خود متحمل می‌شوند؛ رنج‌نامة موسیقی‌دانان نیز هست؛ آن‌هایی که همه چیز را به جان خریدند. آن‌هایی مانند آقا فرج بوسلیک تنبک‌نواز که روی دیگ غذا هم ضرب می‌گرفت و دیدن تنبک او را از خود بی‌خود می‌کرد. علی حاتمی نفس و گرمای هنر ایرانی را در آثارش به «من» ایرانی مخاطبانش منتقل می‌کند. اما یادش می‌ماند که «غم شادی‌نامة» پدیدآورندگان هنر ایرانی را هم روایت کند. تأکید او حتی بر ظروف و وسایلی که گاهی نام‌شان را نمی‌شناسیم، خاطرتان هست؟ «قاب و قدح مرغی، گلاب‌پاش بلور، شصت‌پاره، طاق شال، پاتیل خورشتی، میوه‌خوری پر طاوسی پایه‌دار بلوری، مسقطی‌خوری پایه‌جاری، گیلاس شربت‌خوری با انگاره ورشو، گلدون دهن‌اژدری،...» این‌ها را دیگر کم‌تر در خاطر داریم. این‌ها هم کار دست اساتید ایرانی است و علی حاتمی مانند مأموری که مأموریتش حفظ این «هنرکاری» هاست؛ همه را در فیلم خود، ضبط و «ثبت» می‌کند؛ مبادا که این میراث فرهنگی از حافظة قومی پاک شود. او تا مغز استخوانش ایرانی است. سینمای ملی یعنی چه؟ آیا جز این عناصر که در سینمای حاتمی نهادینه شده‌اند؛ مصداق دیگری برای ملی بودن یک سینمای فردی می‌شناسیم؟ یک بار دیگر مرور کنیم بر تک‌گویی‌هایی که در ابتدای نوشتار حاضر آمده‌اند. دست‌کم در سه مورد از چهار مورد آورده شده، عامدانه سعی کرده‌ام که از شیوة حاتمی تقلید کنم در نوشتن. شکست سنگینی است اما تقلید و رونویسی از روی دست استاد. چرا که حاتمی از دل می‌نویسد و بر دل می‌نشاند. او قدر کلمه را می‌داند و آن را همین طوری خرج نمی‌کند. او ابتدا با تک‌تک کلمه‌ها زندگی می‌کند و سپس آن‌ها را روی کاغذ می‌آورد. برای همین است که قلابی نیستد. مجید آقای ظروفچی، محمدابراهیم، خوشنویس و لوطی حیدر زنده‌اند. هستند. دست‌پروردة ذهن نویسنده‌ای‌اند که آن‌ها را می‌شناسد. همین باعث می‌شود که نثر علی حاتمی تقلیدناپذیر باشد؛ هرچند وسوسة مانند او نوشتن بر جان خیلی‌ها از جمله نگارنده افتاده باشد.

امسا‌ل دهمین سالی است که علی حاتمی را در میان خود نداریم. این ظاهر ماجراست. حاتمی با آثارش در میان ما حضور دارد. هر وقتی یکی از آثارش را می‌بینیم یا متن آن را می‌خوانیم؛ پی می‌بریم که او همیشه زنده است و آماده است که با این آثار زندگی ما را دگرگون کند. من که دارم که به این پرسش، هم‌چنان فکر می‌کنم: علی حاتمی چه‌گونه زندگی ما را دگرگون می‌کند؟ شما چه‌طور؟

ماهنامه فیلم-شماره 374

 

/ 2 نظر / 195 بازدید
سعید عابدی

حسابی از فیوضات شما استفاده فرمودیم همه متن هاتون را خوندم از این یکی که خوشم اومد تصمیم گرفتم کامنت بگذارم وگرنه همه مستحق کامنت هستند و تشکر بسیار

alireza

دوست دارم این متن رو شاپور .