میان زمین و آسمان

برخی از هنرمندان رشته­های مختلف هنری یا فیلم­سازان ایرانی که مایل­اند همواره نیم نگاهی به تحولات جهانی در عرصه­های هنری جهانی داشته باشند؛ و به روز حرکت کنند؛ درمواردی نسبت به یک امر مهم دچار غفلت هستند: شناخت ریشه­های یک رخداد هنری بسیار اهمیت دارد. رویداد­ها و نهضت­های هنری عموماً جذاب هستند و هنرمندان در کشور­های مختلف بسیار دوست دارند همراه با چنین رویدا­هایی حرکت کرده و «آپ تو دیت» باشند. این جذابیت بصری درموارد زیادی مانع می­شود تا این یا آن فیلم­ساز ساختار و اندیشة کانونی یک حرکت هنری را دنبال کرده و بشناسد. شناخته­شده­ترین نهضتی که در این زمینه می­شود به آن ارجاع داد، رویکرد پست­مدرنیستی به سینما است که طرفداران فراوانی هم دارد اما کم­تر پیش آمده که فیلم­سازان ما به ریشه­های چنین نگرشی توجه کنند و بدانند که فیلم­سازانی مانند دیوید لینچ، تارانتینو؛ دیوید کراننبرگ،؛ رابرت آلتمن یا حتی فیلم­سازان قدیمی­تری مانند گدار، فلینی یا بونوئل چرا آثار نامتعارفی می­ساخته­اند و به چه ضرورت­هایی پاسخ می­داده­ا­ند؟ آیا ضرورت­های فرهنگی و هنری آن­ها شبیه ضرورت­های فرهنگی و هنری ما هست؟ پرسش بزرگ­تر اما این است که آیا لازم است که ما نیز تجربه­های دیگران را در سینمای خودمان تجربه کنیم؟ چه انگیزه یا انگیزه­هایی باعث می­شود تا تنها به «تماشا» اکتفا نکنیم و بخواهیم همان کار­هایی را بکنیم که یک فیلم­ساز اروپایی یا امریکایی انجام داده است؟ بسیار روشن است که هیچ مخالفتتی با تجربه اندوزی و پیمودن عرصه­های تازه از سوی نگارنده وجود ندارد. رویکرد پست مدرنیستی خیلی خوب است اما به شرطی که فیلم­ساز محترم ما این تجربه­ها را با امکانات مالی شخصی خود انجام دهد و نه با سرمایة دولتی که درواقع سرمایه­ای است که از سوی مردم به امانت در اختیار دولت قرار گرفته و اصطلاحاً این پول­ها «درآمد» نیستند که هر کسی دلش خواست آن را هر­طور خواست خرج کند.

این درواقع اصلی­ترین معضلی است که نگارنده با رویکرد­های مدرنیستی و پست­مدرنیستی در سینمای ایران دارد. گفتنی است که رویکرد تجربی به سینما در حوزة فیلم کوتاه که لازمه­اش حمایت دولتی از آن است؛ است از شمول بحث ما خارج است. روی سخن در این­جا تجربه­هایی در سینمای حرفه­ایی است که یا هرگز به نمایش عمومی نمی­رسند یا اگر هم می­رسند، هرگز نمی­توانند دخل و خرج کنند. نمونه­هایی این­چنینی در سینمای ایران فراوان است. تجربه­هایی در فرم، آن هم در سینمای  حرفه­ایی. کارگردان محترم فیلمی می­سازد درمورد چند آدم عجیب و غریب که یکی نیمه دیوانه است. چندتایشان جنازه­ای همراه خود دارند که باید از آب بگذرد و تنها وسیلة حمل و نقل «قرقره و سیم» است که صاحبش هر کسی را بخواهد با آن از آب گذر می­دهد. این فیلم هرگز اکران نشده است. نکتة جالب این است که فیلم­ساز محترم سه فیلم دیگر دارد که آن­ها نیز اکران نشده­اند.

در این میان فیلم­ساز یا فیلم­سازانی از سینمای ایران سراغ داریم که رویکرد­ پست­مدرنیستی به سینما و قصه­گویی دارند اما این کار را با سرمایة شخصی انجام داده­اند و موفق نیز بوده­اند. عبدالرضا کاهانی یکی از این فیلم­سازان است. «هیچ» «اسب حیوان نجیبی است» «بی­خود و بی­جهت» به عنوان آثاری با رویکرد­های پست مدرنیستی؛ نه تنها به نمایش عمومی درآمدند؛ بلکه با استقبال مخاطبان نیز رو­­به­رو شدند. گفته می­شود علاقه به قصه­گویی، گریز از واقعیت روزمره، هجو و پایان­های خوش از عناصر شایع در آثار پست مدرنیستی است. در آثار پست مدرنیستی هدفی دنبال نمی­شود و رویداد­ها بیش­تر شبیه به بازی هستند. طرح و نقشة دقیقی در یک اثر پست­مدرنیستی وجود ندارد و این شانس و تصادف است که فیلم را پیش می­برد. تمرکز جای خودش را به پراکندگی می­دهد.

هیچ

 نادر سیاه دره با آن اسم عجیب و بیماری عجیب­ترش (سیری ناپذیری) در فیلم «هیچ» تصویری دقیق از یک قهرمان پست­مدرنیستی است که هرگز نمی­دانیم کی هست و از کجا آمده است. شخصیت­پردازی در مورد او مصداق ندارد. اما رفتار­هایش از ضمیر درونش سخن می­گویند. اگر دقت کنیم می­بینیم که تمرکزی در داستان «هیچ» وجود ندارد و تصادف حرف اول را می­زند. عمة نادر که از پرخوری او به تنگ آمده، بدش نمی­آید که از شر نادر خلاص شود و زنی را که برایش کار می­کند با پول تطمیع می­کند تا با نادر ازدواج کند. ناگهان و بر حسب تصادف، بدن نادر شروع می­کند به کلیه ساختن. حالا او قدر و قیمت پیدا کرده است. خانوادة پر جمعیت و فقیر همسر نادر پولدار شده­اند. از سوی دیگر پسر­های زن با زنانشان دچار مشکل هستند. پسر بزرگ خانواده و عادل پسر کوچک و همسرش یکتا. لیلا دختر کوچک نامزدی دارد که او هم عجیب و غریب است و موهایش نارنجی است! نادر ابتدا مغضوب است و از خانه بیرونش می­کنند اما با پولدار شدنش همه او را می­خواهند. هجو تهیة گزارش تلویزیونی از نادر و خانوادة جدیدش، یکی از فصل­های ابزورد «هیچ» است و نشان می­دهد هیچ چیزی در فیلم جدی نیست. در پایان همه چیز به سامان می­رسد. سامانی که هجو سامان یافتن موقعیت ابتدایی در آثار سینمای کلاسیک است. یکتا می­­میرد. لیلا پایش به بیرون از خانه باز می­شود. همسر لال شدة پسر بزرگ خانواده(پانته­آ بهرام)  از خانه می­رود. عفت دوباره در خانة مردم کلفتی می­کند. ظاهراً این باید پایان خوشی باشد برای عفت که بار زندگی و بار نادر سیاه دره از دوشش برداشته شده. این دستاورد باشکوهی باید برای عفت باشد که برای او نه خانی آمده و نه خانی رفته است!

اسب حیوان جیبی است

موقعیت داستانی فیلم کاملاً ابزورد یا بنا به ترجمة فارسی­اش به شدت جفنگ است. چند نفر کار وزندگی­شان را رها کرده­اند تا شبانه این در و آن در بزنند تا مگر برای برای مردی که لباس نیروی انتظامی بر تن کرده و مچ دوستشان را گرفته، پول جور کنند.فیلم، ظاهراً داستان مشخصی دارد. برزو و پیمان و رامین و نسترن و یک جور­هایی حتی حکیمه باید کفش و کلاه کنند تا مشکل مسعود را حل کنند اما این داستان «اسب...» نیست. داستان در فیلم پراکنده شده است. مسعود محوری است که داستتان هر شخصیت فرعی با او گره می­خورد. داستان مسعود (حبیب رضایی) و برزو (پارسا پیروزفر) و همسرش هما (صدای پانته­آ بهرام) که هرگز دیده نمی­شود و از مسعود پول طلب دارد؛ یک داستان است و دوستی مسعود و برزو هم یک داستان است. مسعود باعث می­شود که تمام آدم­های فیلم بر حسب تصادف با هم رو­ در رو شوند. مسعود باعث می­شود با آدمی مثل نسترن (باران کوثری) آشنا شویم که آ«­قدر عجیب و غریب است که ناگهان در میانة بحران، پیشنهاد سفر به شمال را می­کند. پراکندگی داستان در «اسب...» درواقع به نفع ما که مخاطبش هستیم تمام می­شود. ما با شخصیت رامین (مهران احمدی) آشنا می­شویم. او دوست مسعود است. از او حساب می­برد و حاضر است که برایش پول جور کند. سنخیت مسعود با رامین یکی از عجیب­ترین شکل دوستی­ها در سینمای ایران را شکل داده است. کاهانی حتی بیش­تر از «هیچ»  در این­جا خود را علاقه­مند به قصه­گویی نشان می­دهد. با این که واقعیت در فیلم به شدت تلخ است (بی­پولی فاجعه­بار مسعود) اما فیلم کاملاً از آن فرار می­کند. از همان ابتدا که حمید (بابک حمیدیان) و شهره (ماهایا پطروسیان) را همراه مسعود و سرکار بهروز شکیبا (رضا عطاران) و درخواست کفش از سوی شکیبا را می­بینیم؛ متوجه می­شویم که ماجرای بدهی مسعود حل نخواهد شد و همه چیز تحت­الشعاع حضور یک پلیس سمج قرار خواهد گرفت. شانس و تصادف ماجرا را پیش می­برد و پایان خوش آن نمی­نواند واقعی باشد. مسعود بالاخره که باید پول کمال خسروجردی را به آن کله­پزی ببرد و تحویل دهد. آیا پولش جور می­شود؟ پول هما را چه می­کند؟ ماجرای پیمان و نسترن چه می­شود؟ برزو آیا بتالاخره تن می­دهد که «خالتور» کار کند یا نه؟

بی­خود و بی­­جهت

در این­جا دیگر حتی داستانی هم وجود ندارد. فرهاد (احمد مهرانفر) و الهه (نگار جواهریان) نمی­توانند اثاثیه­شان را در خانة جدید­شان بچینند چون محسن (رضا عطاران) و مژگان (پانته­آ بهرام) وسایلشان را نمی­توانند از خانه ­جا­به­جا کنند. با این که موقعیت پیش آمده برای این چهار نفر، معضلی تقریباً همیشگی برای خیلی از خانواده­های ایرانی است اما واقعیت روزمره در «بی­خود و بی­جهت» جایی ندارد. دلیلش شخصیت­های به شدت جفنگی است که دور خودشان می­چرخند و دست به سیاه و سفید نمی­زنند. گویی بدشان نمی­آید همه چیز همین­طور باقی بماند تا فیلم تمام شود که همین هم می­شود. فیلم هجو رفتار­های خانواده­هایی است که یا سنت برایشان اهمیت دارد یا مانند محسن و مژگان هیچ چیز برایشان مهم نیست؛ حتی تربیت تنها فرزندشان. فیلم، طرح مشحصی ندارد و بیش­تر موقعیت­های پیش آمده، داستان را پیش می­برد که تصادفی هستند. فیلم درواقع بر روی ماجرای اصلی که جابجایی وسایل فرهاد با محسن است؛ تکیه نمی­کند. ماجرا­های فرعی مهم­تر هستند. از چسبیدن آدمس به لباس عروس الهه، تا آمدن مادر الهه و زبان ریختن مژگان تا ریشی که فرهاد به خاطر الهه گذاشته یا عجلة رانندة خاور و خوابیدن مژگان زیر خاور تا مانع حرکت شود و بالاخره خشتک پارة شدة محسن در میانة اسباب کشی. این­ها جزییات «بی­خود و بی­جهت» هستند. این که فرهاد و محسن با چه تمهیدی توانسته­اند به سفر حج بروند و اصولاً شخصیتی مانند الهه با این حجم حساسیتی که خودش و مادرش دارد؛ چگونه دلبستة آدمی مانند فرهاد شده؛ جزییات دیگری­اند که نباید فراموش کنیم. عبدالرضا کاهانی با چند فیلم آخرش نشان داده که بدون توسل به شعار و افراط­گری در ساخت آثاری با رویکرد پست­مدرنیستی، فیلم­سازی است که مدیومش را می­شناسد و بر حسب ضرورتی که در روایت داستان­هایش وجود دارد- که تحمیلی هم نیستند- به ساختار­هایی این­چنینی متوسل شده است. او فیلم­سازی نیست که میان زمین و آسمان معلق باشد. این برای یک فیلم­ساز جوان دستاورد اندکی نیست.

 

/ 1 نظر / 46 بازدید
محمد مشكي

سلام ممنون از مطلب آموزنده و خوبتون شما به معادل جفنگ براي ابزورد قايليد؟