شاید فردایی نباشد

سیرک در این فیلم به نوعی شادی بی­سبب و دروغین جامعة متوسط امریکایی در دهة 50 میلادی را بیرحمانه به زیر تیغ نقد می­برد. جامعه­­ای که خانواده­هایش رفاه ظاهری را دارند و گرمای دروغینی در خانه­هایشان حکمفرما است. سیرک، نهاد دروغین این خانواده­های امریکایی را برملا می­کند. آن­هایی که به قول معروف درونشان خودشان را کشته و بیرونشان دیگران را. به ابتدای فیلم نگاه کنیم کلیفورد گرووز ظاهراً همه­چیز دارد. یک شغل خوب (او عروسک می­فروشد:گول­زنک­های دنیای مدرن). همسر و بچه­هایی که همه خوبند اما از همان نخستین نماهایی که خانوادة کلیف را می­بینیم؛ برایمان مشخص می­شود که هیچ چیز راه نیست. از همه بد­تر همسر بی­تفاوت او ماریون (جون بنت) است که هیچ توقعی از کلیف ندارد و خیال می­کند اگر به بچه­هایش بیش از شوهرش رسیدگی کرد؛ وظایف یک زنگی مشترک را انجام داده است.

وقتی دختر کلیف از نورما می­خواهد که پدرشان را از آن­ها نگیرد؛ نورما به سردی پاسخ می­دهد که قرار ملاقاتی دارد و باید برود. این به معنای آن است که نورما به حرف این دختر توجهی ندارد. این سکانس شباهتی تام و تمام دارد به سکانسی از کازابلانکا(1942) که ریک خودش را در بیرون بردن الزا از کازابلانکا محق می­داند. ظاهراً نورما نیز چنین عقیده­ای درمورد محبوبش دارد اما سکانس بعدی مانند آب سردی است که بر تماشاگر ریخته می­شود. نورما به شرکت کلیف می­رود. او به کلیف می­گوید «20 سال پیش از جا رفتم چون عاشق تو بودم. آره نورما میلر دختر کوچولویی بود که نمی­تونست با واقعیت رو­به­رو بشه. خب نورما امروز داره از این­جا می­ره چون می­تونه با واقعیت رو­به­رو بشه.» کلیف می­گوید تنها یک واقعیت وجود دارد. نورما حرفش را قطع می­کند «نه.نه. فقط یه واقعیت وجود دارده و اونم اینه که بیست ساله کلیفورد گرووز یک شوهر و یک پدر هست.» نورما اشاره می­کند که ماریون انتخاب و عشق اول کلیف بوده و نمی­شود این را انکار کرد. پس چه کسی باید به این پرسش ازلی و ابدی پاسخ بدهد که چرا مردان سال­ها پس از این که پی می­برند انتخاب­های غلطی کرده­اند، سراسیمه در پی این هستند که به گذشته­ها چنگ بیندازند و ثابت کنند هرگز اشتباه نکرده­اند و آتش عشقی قدیمی اما ناکام همواره در وجوشان روشن بوده است؟ حرف­های نورما نشان می­دهد که عاشق واقعی او بوده است و نه کلیف. او 20 سال پیش از کلیف گذشت چون کلیف یکی دیگر را انتخاب کرده بود و اکنون نیز از کلیف می­گذرد چون این بار کلیف او را انتخاب کرده است: این بار نیز اشتباهی رخ داده است. گاهی آدمی احساس می­کند چقدر در این دنیا اشتباه وجود دارد. سیرک یک جملة درخشان درمورد تفاوت ملودرام و تراژدی دارد: در تراژدی قهرمان یک بار برای همیشه ­می­میرد اما در ملودرام، قهرمان بار­ها می­میرد و زنده می­شود. کلیف پس از این که نورما ترکش می­کند؛ به خانه باز­می­گردد. برای ماریون همسرش، آب از آّب تکان نخورده است. زندگی همانی است که بود. دقیقاً مانند سکانس ابتدایی تلفن زنگ می­خورد. آن گوشی را بر­می­دارد و در میزانسی کاملاً شبیه سکانس ابتدایی روی زمین دراز می­کشد و با دوستش حرف می­زند. کلیف وارد می­شود . دختر کوچکش به استقبال او می­رود. اما حواس کلیف جای دیگری است. ظاهرش طبیعی است اما او دیگر همانی نیست که در سکانس ابتدایی با چهره­ای بشاش وارد خانه شد و قربان صدقة همه رفت ولی هیچ کس قربان صدقة او نرفت. دخترش ساعت را از او می­پرسد و کلیف صدای غرش هواپیمایی را می­شنود که نورما را برای همیشه با خودش می­برد. پس از آن است که ماریون همسرش سراغ او می­آید و از حال و احوال او می­پرسد. او اعترافی واقعی اما ویران­کننده پیش همسرش می­کند:«تو منو بهتر از خودم می­شناسی». قهرمان ملودرام به سوی زندگی بازگشته است اما دیگر همانی نیست که در ابتدا بود. اکنون او آماده است تا بار­ها بمیرد و زنده شود. او آمادة تقاص پس دادن است. آماده است تا تاوان اشتباهش را بپردازد. مانند تمامی قهرمان­های ملودرام که می­شناسیم. شاید اکنون دارم به مرگ تمامی قهرمان­های فیلم­های تراژیک فکر می­کنم که انگار با مردنشان؛ ­جان­شان هم خلاص می­شود. انگار مردن این جور قهرمان­ها به جای آن که نوعی شجاعت باشد­؛ بیش­تر، جاخالی دادن آن­ها است. شانه خالی­کردن از زیر بار یک زندگی بی­پایان. تلخی پایان کار هر قهرمان تراژیک نیست.

 

/ 1 نظر / 46 بازدید
سام

سلام خوبی بیا به سایت ما هم سری بزن مطلب جالب جدیدی هم قرار دادم که خوندنش جالبه http://jbums.ir/2014/05/satan/ نظر نشه فراموش