این میل مبهم خشونت

به­ داستان این گروه خشن (1969) توجه کنیم: در 1913 در تگزاس، پایک (ویلیام هولدن) رهبر چند یاغی به دنبال سرقت دفتر راه آهن است که خزانة نقره دارد. رفیق قدیمی پایک، دیک تورنتون (رابرت رایان) برایشان تله گذاشته است. اما پایک و چند تن از دار و دسته­اش که زنده مانده­اند؛ موفق به فرار می­شوند. خزانة نقره نیز کیسه هایی پر از حلقه­های به درد نخور هستند. آن­ها به ریوگرانده می­روند که زادگاه آنجل یکی از افراد پایک است. دهکده تحت تسلط افراد ژنرال ماپاچه (املیو فرناندز) است. پایک و افرادش با آدم­های ژنرال درگیر می­شوند. سرانجام در یک سکانس خارق­العاده پایک و افرادش با کشتن افراد زیادی از ارتش ماپاچه خودشان نیز کشته می­شوند.

به معنای واقعی کلمه هیچ اتفاقی در فیلم رخ نمی­دهد که بتوان آن را به به عنوان داستان فیلم خلاصه کرد. پکین پا در این درام 140 دقیقه­ای­اش بیش از هر چیز دیگری به دنبال تصویر کردن روزگار سپری شدة آدم­هایی است که انگار به پایان خط رسیده اند. درواقع فیلم به شکلی نمادین در همان سکانس ابتدایی که پایک و افرادش به کاهدان می­زنند، به نوعی مرگ این گروه خشن را یادآوری می­کند. با این که پایک سرگروه این آدم­ها است اما به هیچ عنوان قهرمان فیلم نیست. همان­قدر که او در این روایت زندگی به پایان رسیدة آدم­های خسته، نقش دارد داچ (ارنست بورگناین)؛ لایل (وارن اوتس، بازیگر مورد علاقة پکین پا) یا فردی (ادموند اوبراین) هم نقش دارد. انگار تنها چیزی که باعث می­شود پایک رهبری این آدم­ها را به عهده بگیرد این است که او حوصلة فکر کردن دارد اما دیگران نه. یادمان باشد که داچ در جایی رودرروی پایک می­ایستد و از او واهمه­ای ندارد. پایک و آدم­هایش درواقع از زمانی که به پروپای ژنرال ماپاچه و آدم­هایش می­پیچند؛ عامدانه و آگانه مرگ خود را انتخاب می­کنند. دفاع از روستاییان در برابر ماپاچه­ای که تا بن دندان مسلح است؛ نبردی نابرابر است که بازندة ظاهری­اش مشخص است. پایک و آدم­هایش اما آن روی سکة مرگی را انتخاب می­کنند که کاری می­کند تا درست و حسابی کلکشان کنده شود.

درواقع این­جا و در چنین لحظاتی است که تفسیر پکین پا از خشونت شکلی فردی و البته آیینی پیدا می­کند. یادمان باشد که نبرد مرگ و زندگی را پایک و افرادش آغاز می­کنند. شکل پرداخت پکین پا در آغاز سکانس کشتار به گونه­ای است که انگار بر ناگهانی بودن شلیک­ها صحه می­گذارد. تیر­ها از زمین و آسمان باریدن می­گیرد. پکین پا گاهی برخی مرگ­ها را با تدوین موازی و حرکت آهسته نشان می­دهد. فضای سکانس به گونه­ای است که گویی تماشاگر در میانة کشتاری بی پایان گیر کرده است. اما عجیب است که تیری به او اصابت نمی­کند! پایک و افرادش در این درام خون و کشتار به سادگی تن به مرگ نمی­دهند. نگاه کنید به شکل کشته شدن لایل. او تا لحظة آخر ماشة مسلسل را رها نمی­کند. مسلسل شلیک می­کند و تن لایل سوراخ سوراخ می­شود. او تا لحظة آخر و دم رفتن به کشتن ادامه می­دهد. آدم­های دیگر یکی پس از دیگری کشته می­شوند. این کشته شدن­ها لابلای میزانسن­های پیچیده و دشوار پکین پا و به هم ریختگی فضا­ها هرگز به دست فراموشی سپرده نمی­شوند. پکین­پا قدر و قیمت آدم­های داستانش را می­داند. اما چنین است که انگار مرگ برایش آن­قدر باشکوه هست که نخواهد با گذاشتن جمله­ای اضافه در دهان شخصیت­های فیلمش؛ ذره­ای از این شکوه بکاهد. داچ و پایک یکی دو کلمه می­گویند و می­میرند. سرانجام تیراندازی به همان شکل بی مقدمه که آغاز شده بود، بی مقدمه به پایان می­رسد. دیک و همراهانش که در بخشی از سکانس کشتار با دوربین و ازر دور این صحنة عظیم را دیده­اند؛ اکنون مانند مردارخواری به سوی قیامت دوست قدیمی­اش می­رود. چه کسی برندة این کارزار است؟ آن که مرده یا آن که هنوز زنده است و نفس می­کشد؟ در پایان بازندة ماجرا نه پایک و افرادش که شاید دیک تورنتون باشد که خود را به دولت فروخته و در پایان فیلم زنده می­ماند.  دستمزد دیک این است که چند صباحی بیش­تر روی زمین زندگی کند و با کاسه­لیسی به حیاتش- که دیگر زنده بودن در آن معنا ندارد- ادامه دهد. مرگ پایک و آدم­هایش نکتة پنهانی در خود دارد.

 قاتلین آن­های نیروهای نظامی نیستند. مشتی پیرمرد و کودک و زن هستند. آن­هایی که اجیر شدة روحی و روانی ماپاچه هستند تا پایان به سرنوشت خود گردن می­نهند. درواقع شاید برای پایک و مردانش چندان اهمیت نداشته باشد که برای چه و با که می­جنگند. آن­ها تنها می­دانند که باید تا آخرین قطرة خون با زندگی جنگید. این مانیفست سام پکین پا است که در آثار دیگرش نیز تجلی می­کند. در سگ­های پوشالی (1971) دیوید سامنر (داستین هافمن) تمامی مزاحمین را می­کشد. در این فرار مرگبار (1972) مک­کوی (استیو مک­کویین) در هتل کارش را با تعقب­کنندگانش یکسره می­کند. قهرمان­های پکین­پا کار را نیمه تمام نمی­گذارند تا مأموران قانون از راه برسند و محاکمه و زندان در انتظار تبهکاران یا حتی قهرمانان فیلم­هایش باشد. تک روی قهرمانان پکین پا شبیه تک­روی­های خود او در زندگی­اند. استادش دان سیگل در 1981، کاری برایش به عنوان کارگردان دوم دست و پا کرد. 12 روز پشت دوربین به عنوان کارگردان دوم یک فیلم کمدی. پکین پا بی درنگ پذیرفت. هر چند نامش در تیتراژ نیامد اما همین برایش کافی بود که پشت دوربین قرار می­گیرد. او از 1979 تا زمان مرگش در 1984 هتل زندگی می­کرد.

/ 2 نظر / 34 بازدید
یوسف

سلام مطلب خوبی بود ممنون.میشه بگین ضد قصه یعنی چی؟

وحید

نقد آقای عظیمی فوق العاده بود دقیقا همان چیزی بود که باید باشد . تا زمانی که منتقدی از ته قلب عاشق سینمای یک فیلمساز نباشد اینچنین نقدی نمیتواند بنویسد . کوتاه . گویا . دلنشین .