بیا تا گل بر‌افشانیم...!

نگاهی به سینمای برادران کوئن

از میان برادران فیلم‌سازی که می‌شناسیم،  اتان و جوئل کوئن ثابت‌قدم‌ترین کسانی‌اند که در طول دو دهه فیلم‌سازی، آن پند را آویزة گوش کرده‌اند که «هر فیلم ساز در عمرش تنها یک فیلم می‌سازد و هر بار آن را تکرار می‌کند». از بی شیله پیله بودنِ ‌های مک دانا (نیکلاس کیج) در بزرگ‌کردن آریزونا که دهان رئیسش را با مشت خرد می‌کند چون پیشنهاد بی‌شرمانه‌ای با خودش آورده، تا تام (گابریل بایرن) در میلرز کراسینگ، که این بار هر کس دستش می‌رسد با مشت و لگد آش و لاشش می‌کند و یا بارتن در بارتن فینک که چشمة خلاقیتش خشکیده، و این را به پای دیگران می‌گذارد یا حتی جف لبوفسکی در لبوفسکی کبیر که فقط قالیچه‌اش را می‌خواهد و لاغیر و صد البته قاتل بی‌رحم پیر مرد‌ها ...، با آن سلاح کشتارِ جمعی مسخره! همه و همه در یک نکته مشترکند. انگار، فیلم به فیلم پیش آمده‌اند تا یک چیز را بگویند: «چیزی وجود ندارد که نتوان آن را دست انداخت» حال می‌خواهد مرگ باشد،‌ زندگی باشد، یا حتی عشق و عاطفه... فرقی نمی‌کند. همه چیز انگار در این دنیا آن‌قدر ناپایدار هست که فقط با دست انداختنش است که می‌شود آن را تحمل کرد. برای همین است که آدم‌های کوئنی در ظاهر (و البته در باطن نیز چنین است) اصلاً جدی نیستند. آیا تام آدمی جدی است؟ او برنی، برادر دلدار خود ورنا را کشته و تاوانش را دارد با ازدواج ورنا با لئو می‌بیند. مک دانا این تاوان را در رفاقتش با گیل و ایول می‌دهد. آیا آن‌ها واقعاً دوستان صمیمی اویند؟ چون به محض این که می‌فهمند برای بازگرداندن آریزونا، آن کودک ربوده شده به آغوش خانواده‌اش جایزة کلانی تعیین شده؛ اولین چیزی را که فراموش می‌کنند های مک دانا و رفاقت با اوست. بارتن چطور؟ او چقدر به قرار و مداری که با تهیه‌کننده گذاشته، وفادار است؟ هیچ.

طرح و توطئه فیلم‌های برادران کوئن گویاترین نکته در اثبات این است که چقدر این جهانِ پیرامون‌، پر از اغتشاش‌هایی این چنین آخر‌الزمانی است. جاش برولین بازیگر نقش موس در پیرمردها ... در  اعتقاد دارد کوئن‌ها از سیارة خودشان به زمین آمده‌اند، احتمالاً او پر‌بیراه هم نمی‌گوید. در سیارة کوئن‌ها حتی جاذبه هم طور دیگری عمل می‌کند (رویای جف لبوفسکی آن جا که از میان مسیر توپ‌های بولینگ می‌گذرد و سپس در آسمان شناور می‌شود و کلاه تام که باد آن را جلوی کادر می‌اندازد و سپس آن را برمی‌دارد و به انتهای کادر می‌برد، نشان می‌دهد که قانون جاذبة کوئنی، ربطی به نیوتون ندارد!)  

 

 به معنای واقعی کلمه آدم‌ها در این سیاره، ول معطلند. آدم‌های کوئن‌ها هیچ «دستگیره‌ای» ندارند که از سقوطشان به دامان بی‌ثباتی و بی معنایی جلوگیری کند. ثبات اصولاً در این سیاره معنایی ندارد چون همه چیزش جفنگ (absurd) است. فیلم‌های برادران کوئن‌ سرشار ازچنین موقعیت‌هایی است. چیزی که کمک می‌کند تا تلخی این موقعیت بر روی پرده سینما کم‌تر از آن‌چه که هست، جلوه کند؛ استفاده دقیق کوئن‌ها از طنز است. به این ترتیب هم از خشونت ذاتی‌ این نوع نگاه تلخ به جهان کاسته ‌می‌شود و هم راحت‌تر می‌توان آن را «پذیرفت». طنز گزنده است اما در ابتدا به چشم نمی‌آید. با این حال در بند بند آدم‌ها و موقعیت‌ها حضور دارد. تک گویی ابتدایی جان پولیتو (کسپر) در میلرز کراسینگ را به یاد دارید؟ او در مورد خیانت دادِ سخن در می‌دهد و بیش از هر چیز دیگری، وزن حرف‌هایش را اخلاقیات تشکیل می‌دهد. صغری کبری کردن‌های دکتر جی.اچ. دور (تام هنکس) در قاتلین پیرزن هم همین‌طور است. او برای دزدیدن پول‌های آن قمار‌خانه به چه چیزها که متوسل نمی‌شود. از ادگار آلن پو گرفته تا سخنرانی غرایی در باب شعر کلاسیک. (در واقع اگر کوئن‌ها فیلم مک کندریک را بازسازی نمی‌کردند، جای تعجب داشت. چرا که در این جا نیز موقعیت، کاملا کوئنی است. جفنگ خالص است!)، در همان ابتدای فارگو که جری لانگارد (ویلیام اچ میسی) بر سر قرار حاضر می‌شود تا از دو تبهکار بخواهد همسرش را بدزدند، باید به کارل(استیو بوشمی) حساب پس بدهد که چرا پولی را که نیاز دارد از پدر زنش نمی‌گیرد و یا باید توضیح دهد که چرا نیم ساعت دیر، بر سر قرار حاضر شده. کارل هم اخلاقیات خاص خودش را دارد. در همان صحنه، کافی است که به شکل نشستن هم‌دست کارل یعنی گائر(پیتر استورمر) نگاه کنیم؛ چشمان خمارش، سکوتش و بعد‌‌ها به راحتی آب خوردن کشتن دو نفر در بزرگراه، سیگار کشیدنش و اعتراض کارل به او که، آن‌هایی که در محیط زندگی‌شان آدم‌های سیگاری‌ دارند، دو برابر بیشتر از خود سیگاری‌ها سرطان می‌گیرند. یا به خود مارج (فرانسیس مک دورمند)نگاه کنید که یک زن پلیس است و دارد ماه‌های آخر بارداری‌ را می‌گذراند اما به جای آن‌که بنشیند و سیسمونی بچه! بدوزد؛ باید دنبال پروندة قتل چند نفر در حوزة استحفاظی‌اش باشد.

 کاملاً پیداست که در جهان جفنگی که کوئن‌ها تصویر می‌کنند تا دلتان بخواهد آدم‌های دست و پا چلفتی، خنگ و احمق پیدا کنید. آدم‌هایی که اول طرف مقابل را می‌کشند و بعد می‌پرسند که چه می خواست.  آن‌ها  اهل فکر کردن نیستند. نمی‌دانند با شرایطی که بر آن‌ها تحمیل شده چگونه باید کنار بیایند. اما همیشه یک "عقل کل" در میانشان پیدا می‌شود که نبودنش بهتر از بودنش است چون او‌ست که همه چیز  را به گند می‌کشد. نمونه‌ها: نیکلاس کیج ، هالی هانتر. زن و شوهری که عقل‌شان را روی هم گذاشته‌اند و به این نتیجه رسیده‌اند که راه درمان نازایی زن، این است که یکی از پنج قلوهای خانواده آریزونا را بدزدند اما آن قدر از نحوه بزرگ‌کردن یک کودک بی‌خبرند که یادشان می‌ماند کتاب کودک و نگهداری از او را هم بدزدند. رندال "تکس" کاپ هم یک نمونة بارز از این نوع شخصیت‌ها است. او در ابتدا خودش را معرفی می‌کند و اضافه می‌کند «دوستام منو تکس صدا می‌زنن. البته من هیچ دوستی ندارم». او در هیبت یک موتور سوار «رمبویی» در حالی‌که دو تفنگ را حمایل کرده، ظاهر می شود اما در آخر، تنها چیزی که از او به جای می‌ماند، یک تکه از پای چکمه پوش اوست.

تام در میلرز...  هم عقل کل است و هم همان آدمی که دست وپا چلفتی است. او هیچ وقت توضیح نمی‌دهد که چرا برنی (جان تورتورو) را لو می‌دهد. او دائم زیگزاگ می‌رود. او قهرمان فیلم است اما دائماً کتک می‌خورد. بیش‌تر از آن‌که اهل عمل باشد، اهل نقشه چیدن است. لقمه را دور سرش تاب می‌دهد و سپس به دهان می‌برد. نقشه‌ای که طراحی کرده تا کسپر را از سر راه بردارد و جان لئو (آلبرت فینی) را بخرد دست کمی از حماقت برنی ندارد. موقعی که تام در جنگل می‌خواهد برنی را بکشد، او به زانو می‌افتد و التماس کنان می‌خواهد که تام به دلش رجوع کند. ظاهراً تام به دلش رجوع می‌کند و او را نمی‌کشد اما واکنش برنی چیست؟ او شب هنگام به سراغ تام می‌رود و می‌گوید که نمی‌تواند او را ببخشد چون تام او را به کسپر لو داده است. اکنون تام برای او به یک «باج » بدل شده. او به اندازه تام، حماقت می‌کند و تام هم مانند او یک ساده دل بی‌صفت است. این را ورنا (مارشیاگی هاردن) به خوبی می‌داند. او قرار است همان زن فتنه‌گر آثار نوار باشد اما «بازی» آن‌قدر پیچیده است که شخصیت او در این میان هجو می‌شود. اما او سرش می‌شود که به تام بگوید «ما دو تا اون قدر بدیم که لیاقت همدیگه رو داریم».

موقعیت جفنگ در بارتن فینک هم دست از سر آدم های چلمنی مانند خود بارتن بر نمی‌دارد‌. عقل کل ماجرا این جا چارلی میدوز(جان گودمن) است. رفاقت بارتن و چارلی بسیار دور از باور است. او چرا باید این قدر زود با چارلی رفیق شود؟ بارتن وقتی آدری (جودی دیویس) را مرده در تختخواب می‌بیند،  چرا اوسراغ اولین کسی که می‌رود چارلی است؟ زمانی که متوجه می‌شویم چارلی همان کارل مانت دیوانه است که سر از بدن قربانی‌هایش جدا می‌کند؛ خشونت، ترس و مسخره بودن رفاقت این دو به شدت برایمان تکان‌دهنده می‌شود. بارتن در تمام مدت برای یک قاتل بی‌رحم درد دل می‌کرده، با او دعوا می‌کرده، سرش داد می‌زده و رفاقتش را با او تقسیم ‌می‌کرده. این‌ها قهرمانانی هستند که کوئن‌ها انتخابشان کرده‌اند تا فیلم (ها) را به پیش ببرند و با آن‌ها (که بی شک هجویة قهرمانان هولیوودی هستند) همدلی کنیم و با شادی‌های‌شان شاد باشیم و با غم‌هایشان، غصه‌دار شویم. دست و پا چلفتی‌ها یکی پس از دیگری از راه می‌رسند. موضع پدر زن جری در فارگو نسبت به دامادش. جین لاند گارد (کریستین رادرود) ساده‌دل را مثل آب خوردن می‌دزدند و در کمال سادگی هم می‌میرد! که تنها فکر و ذکر شوهر مارج این است که نقاشی‌اش به عنوان طرح تمبر29 سنتی پذیرفته شود و مهم‌تر از همه خود جری است که قرار است عقل کل باشد و با آن نقشة افتضاحش، همه چیز را بر باد می‌دهد اما از دیدن آن همه خشونت شوکه هم، می‌شود. وقتی می‌خواهد به پدرزنشش تلفن کند تا خبر دزدیده شدن جین را بدهد، منشی او را پای تلفن نگه می‌دارد. همه چیز در این جا مضحک و مسخره است. از دوست ‌هم‌دانشکده‌ای مارج که خیال می‌کند او هنوز ازدواج نکرده تا کلکی که جری به آن دو آدم‌ربا می‌زند (کارل خیال می‌کند که همة پول80 هزار دلار است) و کشته شدن کارل. مارج زمانی سر می‌رسد که گائر دارد جسد کارل را به خورد دستگاه چوب خرد‌کنی می‌دهد و فقط پایش باقی مانده. در پایان فیلم، شوهر مارج راضی نیست که، تمبر 3 سنتی قرار است مزین به تصویری باشد که او نقاشی کرده. مارج هم مثل یک مادر او را دلداری می‌دهد. انگار نه انگار که در این میان شش، هفت نفر کشته شده‌اند. در لبوفسکی کبیر هرج و مرج  به اوج می‌رسد. تبهکاران جف لبوفسکی را کتک می‌زنند، روی قالیچه اش ادرار می‌کنند و تازه بعد از آن است که می‌فهمند او را اشتباه گرفته‌اند. از این به بعد دیگر هیچ چیز برای جف مهم نیست مگر قالیچه‌ای که به اتاقش جلوه می‌داد! هم بازی‌های بولینگ‌اش والتر (جان گودمن) و دنی (استیو بوشمن) هدفشان این است که به جف کمک کنند. والتر عقل کل ماجراست. او تصمیم می‌گیرد در ماجرای آدم دزدی،  تقلب کند و به جای ساک پول‌ها، کیفی پر از لباس‌های زیر کثیف و چرک خودش را به دزدان ب‌دهد. وقتی ماشین جف را می‌‌دزدند، والتر احساس مسئولیت می‌کند و باید آن را پیدا کند اما حاصلش درب و داغان کردن ماشین یک آدم بی‌گناه است و البته خرد و خاکشیر شدن ماشین جف. والتر که قهرمان‌بازی‌اش گل کرده ، آن قدر دست و پا چلفتی هست که با کارهایش باعث سکته کردن دنی شود. اما هم چنان عقل کل ماجرا باقی می ماند. پس تصمیم می‌گیرد به وصیت دنی عمل کند و خاکسترش را در پهنه اقیانوس بپراکند اما تمام آن را به سر و صورت جف می‌پاشد. لباس پوشیدن جف، بی‌مسئولیتی‌‌اش در برابر همه‌چیز و بی‌خیالی‌اش حتی نسبت به بازی بولینگ (که عشق اول و آخر اوست.) به همراه خرابکاری‌های والتر و مرگ ابزرد دنی ،  بر عبث بودن همه چیز در این فیلم تأکید می‌کنند.

 

پیرمردها ... مانند یک کابوس است که خوابگردهایی آن را «بازی» می‌کنند. هم‌چنان در این جا نیز دست و پا چلفتی‌ها حرف اول را می‌زنند. عقل کل هم نه تنها قاتلی  مخوف است بلکه مانند یک نیروی اهریمنی (شبیه چارلی در بارتن فینک و با شباهت‌هایی به گاردئر در فارگو) تقدیری را در داستان رقم می‌زند که هیچ کسی را از آن گریزی نیست. شروع داستان نیز یکی از همان موقعیت‌های جفنگ در آثار کوئن است. مردی برای شکار به صحرا آمده اما خود را در میان اجساد و ماشین‌هایی می‌یابد که در جنگی «درون قبیله ای» از میان رفته‌اند. یک معامله مواد مخدر به بن بست خورده و تبهکاران هم‌دیگر را کشته‌اند. موس یکی از آن‌‌ها را نیمه جان پیدا می‌کند که آب می‌خواهد ولی او به سادگی پاسخ می‌دهد که آب ندارد. کیفی پر از پول، استارت داستان را می‌زند اما در واقع داستان عملاً از آن‌جا شروع می‌شود که موس به خاطر می‌آورد که آن مرد نیمه جان از او آب خواسته بود. به این ترتیب موس را شناسایی می‌کنند و از این به بعد قاتلی به نام چیگور در‌به‌در به دنبال اوست. فیلم، در واقع حس انسان دوستی قهرمانش را هجو می‌کند.  موس اگر در دل شب ناگهان یادش نمی‌آمد که مردی نیمه جان از او آب خواسته، شاید هرگز کارش به مرگ نمی‌کشید و چیگور با آن وسیله ابداعی‌اش، جان دیگران را نمی‌گرفت. فیلم، در سکانسی کلیدی عبث بودن موقعیت آدم‌ها و زندگی‌شان را به وضوح و بی هیچ توضیحی اضافی نشان می‌دهد. چیگور سر راهش به یک فروشنده برخورد می‌کند و دیالوگ‌هایی را می‌شنویم که در واقع نه ارزش دراماتیک (برای پیشبرد داستان) دارند و نه اصلاً معنایی در آن‌ها نهفته است. مکالمه‌ای است معمولی که از دل آن شرارت ذاتی چیگور بیرون می‌آید. فروشنده حرف نامربوطی به او می زند، چیزی شبیه به طعنه که خودش فکر نمی‌کند مهم باشد. اما چیگور سکه‌ای بیرون می‌آورد و از فروشنده می‌خواهد که بگوید شیر است یا خط؟ می‌دانیم که دست به کشتن او حرف ندارد! اگر فروشنده اشتباه کند مرگش حتمی است و اگر درست بگوید، معلوم نیست که جان سالم به در ببرد. او درست می‌گوید. چیگور از خون او می‌گذرد. (اخلاقیات!، جانی کسپر در میلرز را یادمان هست) سکه را به او می‌دهد و می‌خواهد آن را با سکه‌های دیگر قاطی نکند چون این سکه شانس اوست. اگر فروشنده اشتباه کرده بود چه می‌شد؟ شک نداریم که چیگور او را می‌کشت؟ شرط‌بندی بر سر جان یک آدم است. زندگی و مرگ در اینجا، بستگی به شانس طرف مقابل دارد. اگر او شانس بیاورد و درست بگوید، زنده می‌ماند. اگر شانس نیاورد؟ به سادگی هر چه تمام‌تر، این موقعیت جفنگ زندگی را از او می‌گیرد . شاید هیچ سکانسی در پیرمردها... از این گویا‌تر نتواند، بی‌معنایی و عبث بودن زندگی انسان‌ها را نشان دهد. زندگی موس، اما به همین سادگی زیر و زبر می‌شود. او اشتباهی می‌کند که ناشی از اخلاقیات اوست. او به محل حنایت باز‌می‌گردد تا به آن مرد نیمه‌جان آب بدهد و از آن به بعد است که یک قاتل مادرزاد به دنبال او راه می‌افتد. پیدا شدن سر و ‌کلة کارلسن ولز( وودی هارلسن) هم یکی از آن بزنگا‌های کمیک و جفنگ در پیرمردها...است. با آن کلاه کابویی و چانه‌زدنش در مورد قبض پارکینگ و  دریافت روزی 1200 دلار به اضافه مخارج و اطلاعات کاملی که در مورد چیگور دارد، دیگر شک نمی‌کنیم که «برای کشتن افعی، یک افعی لازم است» . ولز بر اساس کلیشه‌ها کارش را درست انجام می‌دهد. موس را در بیمارستان پیدا می‌کند (آن‌جا جملة مهمی به موس می‌گوید. چیگور اگر پول را هم پس بگیرد؛ بازهم او را می‌کشد) به اتاقش در هتل می‌رود ولی چیگور او را پیدا کرده و در یک میزانسن عجیب (تلفن زنگ می‌زند و او قبل از برداشتن گوشی، مثل آب خوردن) ولز را می کشد. نه خانی آمده و نه خانی رفته است! موقعیت کاملاً مسخره است. پس آن همه کبکبه و دبدبة ولز کجا رفت؟ ولز هم یک بی‌دست‌پای تمام‌عیار است.

حضور کلانتر اد تام بل (تامی لی جونز) خسته و دل‌زده و هم‌کار جوانش، وجه دیگری از طنز کوئنی است. آن‌ها همیشه چند گام از قاتل عقب‌تر هستند. نگاه کنید به سکانس آمدن کلانتر به محل کشته شدن موس. پی می بریم که چیگور قاتلی است که قرار است به صحنة جنایت باز‌‌گردد. تامی لی جونز به همین دلیل به آن‌جا آمده. چیگور هم آن‌جاست ولی اتفاقی نمی‌افتد. (اصلاً قرار بوده بیفتد؟) کلانتر و دستیارش عملاً هیچ کاری نمی‌کنند. حتی خوابی که او در پایان فیلم تعریف  می‌کند و  این به طور ناگهانی به پایان فیلم بدل می‌شود، کنایه ای است از بی عملی کلانتری که خسته است و دلش می‌خواهد بیش‌تر به گذشته (او مانند تام در میلرز کراسینگ بیشتر فکر می‌کند تا دست به عمل بزند) بپردازد تا قتل‌هایی که در حوزة استحفاظی او صورت گرفته.

آن دیگری هم که اهل عمل است و نه تفکر، با آتش زدن اتومبیل جلوی داروخانه ثابت می کند که عبث‌بودن کردار آد‌م‌ها در آثار کوئن‌ها چندان هم بنا نیست «علت‌و‌معلولی» باشد (چرا داروها و وسایل پانسمانی را که لازم دارد نمی‌خرد؟!). او و موس هر دو یک در یک چیز سهیم هستند. هر دو خیال می‌کنند که اهل عمل هستند. موس خیال می‌کند می‌تواند دو میلیون دلار کذایی را به راحتی بدزدد و چیگور هم خیال می‌کند که پیدا کردن پول و کشتن موس کاری ندارد. موس از این هتل به آن هتل می‌رود اما نمی‌داند که چطور این‌قدر راحت ردش گرفته می‌شود  او زمانی از وجود دستگاه ردیاب در کیف پر از پول با خبر می‌شود که کار از کار گذشته است. تمامی سکانس‌های زخمی شدن او، پرتاب کیف پول به درون درختچه‌ها و بستری‌شدنش عبث جلوه می‌کنند چرا که او نیز کشته می‌شود. فیلم، پس از کشته شدن او دیگر قهرمانی ندارد. زنده ماندن موس مگافین فیلم بوده است. گویی اصلاً از همان ابتدا موس قرار بوده بهانه‌ایی برای شروع داستان باشد. مانند جری در فارگو، تام در میلرز کراسینگ. جف لبوفسکی و سرقتی که در قاتلین پیرزن قرار است اتفاق بیفتد؛ همه چیز انگار قرار است از دست قهرمان فیلم خارج شود. شاید به این ترتیب کوئن‌ها می‌خواهند بگویند در زندگی، قهرمان وجود خارجی ندارد. آن‌که را قهرمان می‌دانیم در واقع قربانی ا‌ست. قربانی توهم قهرمان بودن خودش.

سال‌ها پیش احمد شاملو در ادامة نقد‌های ظاهراً بی‌رحمانه‌ اما واقع گرایش به جهان پیرامون؛ نیم نگاهی هم به یکی از اشعار سرشناس سپهری داشت و استدلال عجیبی را مطرح کرد. شاید حکایت ما با فیلم‌های برادران کوئن  بتواند چیزی شبیه به جنس استدلال او در برابر آن شعر باشد. ما می‌توانیم تمامی شواهد تلخ و گزنده در آثار کوئن‌‌ها را نادیده بگیریم و به رویمان نیاوریم که نمی‌شود گفت: بیا تا گل برافشانیم و...!.

  این نوشتار در ماهنامه سیینمایی فیلم منتشر شده است

/ 0 نظر / 82 بازدید