دنیا مثل خرگوشه...

«ناخدا خورشید» ضیافت دیالوگ و دوبله است. در این فیلم این دو معجون از هم جدایی‌ناپذیرند. بحث در مورد دوبلة این فیلم و هنر بی مثال منوچهر اسماعیلی و دوبلور‌هایی که در فیلم تقوایی حرف زده‌اند؛ بماند برای وقتی مناسب. اما همین‌ قدر باید گفت که شکل دیالوگ‌نویسی تقوایی منحصراً وابسته به دوبله نیست هرچند که دوبله در «ناخدا خورشید»، ‌اعجاز کرده است. شاهد مثالم «کاغذ بی‌خط» است که آن‌جا هم دیالوگ‌هایش بی‌نظیرند. یادتان هست؟«من روزی سه دفعه می‌شورم و می‌سابم و می‌پزم. تو می‌تونی روزی سه دفعه بگی می‌شورم و می‌سابم و می‌پزم؟» یا «جهان؟! تو چرا وقتی یه جات می‌سوزه؟ یه جای دیگتو فوت می‌کنی؟»

 تقوایی هم‌چنان در «ناخدا خورشید» با نوشتن دیالوگ‌هاست که به آدم‌های فیلمش جان می‌دهد. ناخدا را از ورای دیالوگ‌هایش می‌شناسیم. ملول و مستر فرهان و البته سرهنگ را هم همین‌طور. «آدم‌های اون‌طرفه آب با تیر بازومو انداختن. وقتی حاجت به تیر‌انداختن نبود. آدم‌های این ور آب هم زندگیمو به آتیش کشیدن.» (امیدوارم حافظه در نقل دیالوگ‌ها به خطا نرفته باشد) ناخدا در یک دیالوگ اساسی و مهم در فیلم، خصلت ستم ستیز خودش را نشان می‌دهد. او در میانة دعوای تبعیدی‌ها با خودشان وارد می‌شود. یکی از آن‌‌ها شرط بسته که با بطری بزنند توی سرش اما ظاهراً جرزنی می‌کند. ناخدا به او می‌گوید «چرا می‌ذاری بزنن تو سرت تن لش؟» ناخدا آدمی است که نمی‌گذارد زمانه و آدم‌هایش بزنند توی سرش و جیکش درنیاید. اما پاسخی که آن تبعیدی می‌دهد، جهان بینی برخی از آدم‌ها را به خوبی نشان می‌دهد. آدم‌هایی که مثل ناحدا نیستند. برای همین هم هست که کارشان به تبعید و حبس کشیده شده. مرد در تبعیدی در پاسخ ناخدا می‌گوید «من که طاقت خوردن دارم، مجبور نیستم بزنم.» ناخدا با هیچ‌کسی رودربایستی ندارد چون به خوبی می‌داند این دنیا آن‌قدر بی‌رحم هست که به آدم‌هایی مثل او رحم نکند. در پاسخ مستر فرهان که می‌پرسد آیا به ملول اعتماد دارد می‌گوید«ملول؟ تن لش. ئو گوشش سنگینه. نه این که خوب نمی‌شنوه. زیاد حرف می‌زنه» زمانی که ملول دنبال او راه می‌افتد تا سهمی از پول مستر فرهان بگیرد، ناخدا پولی به او می‌دهد اما یادش می‌ماند که ضربه‌ای به دماغ ملول بزند و بگوید«دماغتو از کار مو بکش بیرون» ناخدا مردی است تنها که حتی رفاقت ملول هم او را از تنهایی در نمی‌آورد. او حلال و حرام سرش می‌شود. «سیگار، تنباک [تنباکو] حلال، تریاک حرام. دنیا مثل خرگوشه. نصفش حلال، نصفش حرام» وقتی مستر فرهان می‌گوید که چند نفری را ببرد آن‌طرف آب و فرقی هم نمی‌کند کجا، ناخدا نمی‌پذیرد «ئی سفر بهشته تو نظر اونا. تو می‌خوای مو ببرموشون جهنم؟» این آرمان‌گرایی ناخدا، خانوادة خودش را هم دربر می‌گیرد. اوج آرمان‌گرایی‌اش جایی به اوج می‌رسد که پای خانواده‌اش در میان است«من نمی‌دونوم قانون کی نوشته اما اینو خوب میدونوم که هیچ قانونی نیست که آدمیزاده گشنه بخواد[ و جایی دیگر...]تا وقتی زن و بچة خواجه ماجد این‌جا نون می‌خورن، زن و بچة مو هم باید بخورن»

تک تک آدم‌های فیلم شناسنامه دارند و دیالوگ‌هایشان مثل مهر ادارة تعیین هویت برایشان عمل می‌کند. مستر فرهان که دیالوگ‌های سرهنگ او را «لو می‌دهد»، خود سرهنگ که دیالوگ‌های بیرحمانه‌اش او را به ما می‌شناساند. ملول که با مستر فرهان در مورد جن حرف می‌زند و قضاوتش در مورد آدم‌ها ظاهری است «این مستر فرهان آدم حسابیه. آدمو باید از کلاه سرش شناخت. این کلاهی که سر مستر فرهانه، دویست سیصد روپیه پولشه» حتی قهوه‌چی را از دیالوگش به ملول می شناسیم می‌خواهد برای یکی از بستگانش مراسم زار بگیرد و جن‌ها را از بدن او خارج کند.

دیالوگ‌های تقوایی در ناخدا خورشید، تدبیر دیگری در کار اقتباس او از همینگوی را نیز نشان می‌دهد. یکی از وجوه برجستة همینگوی در نوشتن، دیالوگ‌های اوست. تراشیده، موجز و پیش‌برندة روایت. «گربه در باران» یا «‌تپه‌هایی هم‌چون فیل‌های سفید» دو نمونة قابل مکث هستند. تقوایی در برگردان سینمایی‌اش از «داشتن و نداشتن» هم فیلم خودش را در فضایی بومی و این‌جایی ساخته و هم آن‌قدر حواسش بوده که دارد از نویسنده‌ای اقتباس می‌کند که دیالوگ‌هایش نمونة سبک اویند. شاید برای همین است که در «ناخدا خورشید»، چنین وظیفه‌ای بر دوش دیالوگ‌ها گذاشته تا اقتباسش چیزی از اصل کم 

/ 1 نظر / 74 بازدید
مرد احساسی

میشه به منم سر بزنید لطفا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟