به بالا نگاه می‌کنم،به پایین نگاه می‌کنم‌

اولین سکانس بعد از عنوان‌بندی نشان دهندهء تقلایی برای برجای ماندن‌ است؛تلاشی ناموفق برای اجتناب از سقوط.همچنین اشاره‌ای است به‌ وسوسهء نامعقول رفتن،خاتمه دادن به خودداری از سقوط و البته رها شدن‌ از اضطرابی که ناشی از این تقلاست.اشکاتی(جیمز استوارت)چنین‌ وسوسه‌ای دارد؛چون دوربین به شکل سوبژکتیو این وسوسه را نشان می‌دهد، پس با آن همذات‌پنداری می‌کند،همچنان‌که تماشاگر هم این همذات‌پنداری‌ را دارد،یعنی بشر به‌طور کلی چنین وسوسه‌ای دارد.

همچنان‌که اسکاتی میان زمین و آسمان آویزان است و پلیس برمی‌گردد تا به او کمک کند،اسکاتی به پایین،یعنی میان دو ساختمان مرتفع زیر پایش‌ نگاه می‌کند.حرکت رو به جلوی دوربین و همزمان زوم کردن به عقب(نه‌ آن‌چنان‌که می‌گویند حرکت به عقب دوربین زوم به جلو)در پرسپکتیو اغراق می‌کند و فاصلهء اسکاتی را با خیابان را کش می‌دهد.آن پلیس که سعی‌ دارد اسکاتی را نجات دهد،به او می‌گوید:«دستتو بده به من».نمای درشتی‌ از دست دراز شدهء او و به دنبال آن شاهد سقوط او از روی سقف و مرگ او هستیم.

تضادها و تشابه‌های این نماها با نماهایی مشابه در«شمال از شمال غربی» روشنگر است.راجر تورنهیل که خودش را پایین می‌دهد تا ایوکندال را نجات‌ دهد،به او می‌گوید:«دستتو بده به من».می‌بینیم که او دختر را بالا می‌کشد و سپس نمای درشت دستهای آنها که در دست هم است و سپس لحظه‌ای‌ بعد یک دیزالو معروف به قسمت بالای کوپهء قطار.سرگیجه هم چنین نمایی‌ دارد و هم کلماتی مشابه دارد،اما دستها به هم نمی‌رسند،چون اسکاتی که‌ به خاطر بیماری ترس از ارتفاع،تقریبا دارد از حال می‌رود،نمی‌تواند دست‌ کمکی را که به سویش دراز شده بگیرد.

سرگیجه فیلمی است در مورد تلاش برای اینکه در ورطه نیفتیم،سقوط نکنیم.

شمال از شمال غربی به همان نسبت فیلمی است در مورد تلاش برای‌ اینکه ما را به پایین نکشند و نهایتا بتوانیم با موفقیت خود را بالا بکشیم. حدس من این است که برخی از کسانی که سرگیجه را برای اولین بار می‌بینند،منتظر سقوط مرگبار اسکاتی هستند تا سکانس اول فیلم تمام شود. معمولا انتظار نداریم که توی ذوقمان بخورد،خصوصا در ابتدای فیلم.جان‌ سالم به در بردن معجزه‌آسای تورنهیل از اتومبیلی که لب پرتگاه است، آشکار کنندهء حضور یک فرشتهء نگهبان اهل هنر و هنرشناسی است که‌ مراقب جان قهرمان شمال از شمال غربی است.سرگیجه در همان اول کار و بی‌هیچ پرده‌پوشی به ما اعلام می‌کند که نباید منتظر وقوع معجزه‌های‌ خوش‌یمنی در دنیای این فیلم باشیم.با انجام چنین کاری فیلم،هردو شکل‌ را به ما نشان می‌دهد،یعنی هم می‌بینیم که فیلم می‌توانست شکل دیگری‌ پیدا کند و هم عواقب دردناک ناشی از چنان رویکردی را شاهدیم.

رو به پایین رفتن در فیلم‌های هیچکاک،تقریبا همواره تجسمی است‌ از مکانهای دوزخی،سرزمین مردگان،همین‌طور که در نیمهء اول فیلم،اسکاتی‌ سایه به سایهء مادلین استر(کیم نواک)حرکت می‌کند،گشت‌وگذار نزولی‌ او،به گذرگاههای تاریک منتهی می‌شود،به مکانهایی که گویی مدخل ورود به دنیای زیرزمینی است.روز اول،در تعقیب رولز رویس مادلین او،رو به سرازیری‌ حرکت می‌کند و وارد کوچه‌ای می‌شود که اندکی شرارت‌بار و شیطانی است‌ که به یک گذرگاه پشتی تاریک و اسرارآمیز منتهی می‌شود.سپس این زن‌ او را به یک کلیسای قدیمی و تاریک می‌کشاند که نوازنده‌های غایب از نظر، قطعه‌ای از یک فوگ را می‌نوازد،سپس از آن‌جا به گورستان پشتی کلیسا می‌رود که پوشیده از درختان سرخ‌دار( Yew است.پس از آن مادلین‌بار دیگر رو به پایین می‌راند،به چپ می‌پیچد و بار دیگر از یک سرازیری پایین‌ می‌راند.این‌بار او به موزه‌ای می‌رود،که آنجا اسکاتی او را زیر نظر دارد. مادلین روبروی تابلوی کارلوتا والدس می‌نشیند،همان زنی که پیش از این‌ قبرش را در قبرستان کلیسا دیده بودیم.بعد از موزه،او به هتل مک‌کیتریک‌ می‌رود،یعنی جایی که مثل یک شبح غیبش می‌زند و از دست تعقیب کنندهء شگفت‌زده‌اش درمی‌رود.وقتی اسکاتی به خانهء مادلین باز می‌گردد،اتومبیل‌ او را جلوی خانه می‌بیند.روی داشبورت اتومبیل دسته گلی که مادلین از گل فروشی خریده بود،دیده می‌شود.این نشانه‌ای واقعی است از سفر عجیب‌ و غریب اسکاتی.

در مغازهء گل فروشی و هتل مک‌کیتریک وقتی اسکاتی وارد این مکانها می‌شود،از داخل اسکاتی را می‌بینیم،همچنان‌که دوربین منتظر است تا اسکاتی وارد شود.انگار دوربین علم غیب دارد،گویی می‌داند که پیامد غیرقابل‌ اجتناب این داستان چیست و احتمالا با حضور هوشیارانه‌اش می‌خواهد کنترلی‌ بر حوادث فیلم داشته باشد.این حضور هوشیارانهء دوربین به فروافتادن‌ اسرارآمیز مادلین مربوط است،همچنین به نواحی فرودستی که او کارآگاه‌ پلیس را به آنجاها می‌کشاند.

اسکاتی همچنان سایه به سایهء مادلین حرکت می‌کند و بار دیگر به‌ گذرگاههای تاریک می‌رسد و همچنان پایین می‌رود:پایین می‌رود و از درختان باغ موزه می‌گذرد،از طریق دری به جنگلی تاریک وارد می‌شود،از پرچینی می‌گذرد و به خلیج پل گلدن گیت پای می‌گذارد.آنجا مادلین به‌ درون آب می‌پرد.اسکاتی او را نجات می‌دهد و سرانجام همانطور که مشخص‌ می‌شود با این کار خودش را به دام می‌اندازد.وقتی او پس از مادلین به درون‌ خلیج شیرجه می‌رود،سقوط کرده است،یعنی به درون همان ویرانی و تباهی‌ می‌افتد که در سکانس ابتدایی فیلم دیدیم که جانش را تهدید می‌کرد.اگرچه‌ اینجا می‌بینیم که او عملا نمی‌میرد،اما حوادث بعدی روشن می‌کنند که او به دام قلمرویی از حقایق شک‌برانگیز،حیله‌گرانه و اندوه‌بار افتاده است.

وقتی بار دیگر اسکاتی به دنبال مادلین راه می‌افتد،سقوط و فرورفتن‌ بیشتر خودش را نشان می‌دهد،مادلین به سوی تپه‌هایی می‌رود که جلوی‌ خانهء اسکاتی است.بعد از آنکه هردو شروع می‌کنند به پرسه زدن،فضا به‌ گونه‌ای است که می‌توان بوی مرگ را در اطرافشان حس کرد.

در میان درختان سرخ‌چوب جنگل جان مویر،مادلین بار دیگر و برای‌ مدت کوتاهی ناپدید می‌شود.سپس او و اسکاتی کنار دریا همدیگر را می‌بینند، امواج توفانی دریا نیز احساسات توفانی و زوال و فروپاشی تهدید کننده میان‌ آن دو را تکرار می‌کند.نماهایی با زاویهء بسیار سرپایین آنها را در اتومبیل‌ نشان می‌دهد،در جاده‌ای خاکی از میان جنگل سن‌خوان باتیستا می‌گذرند، جاده‌ای قوسی شکل و پوشیده از سایهء درختان و اصطبلی کم‌نور و تیره.آنجا مادلین و اسکاتی به آخرین سقوط،تن در می‌دهند؛مادلین از روی برج زنگ‌ کلیسا پرت می‌شود و اسکاتی به لحاظ روانی ویران می‌شود.این کارآگاه‌ خصوصی بعدها همراه جودی به این نقطه باز می‌گردد تا خودش را از شر گذشته خلاص کند،یعنی دیگر«به آن تن ندهد».او در همان لحظه به این‌ فکر می‌کند که از ژرفنایی بیرون آمده؛یعنی از؛عهده‌اش برآمده است»؛ یعنی سرانجام او و خود فیلم هردو سربلند بیرون آمده‌اند.اسکاتی بر نیروی‌ فراوانی که او را به کام خود می‌کشید پیروز شده است.اینها زمانی روی‌ می‌دهند که جودی سقوط کرده و مرده است.

همواره این نکته در طنز هیچکاکی صحت دارد که او با قرار دادن جای‌ دوربین،سقوط فیزیکی شخصیت فیلمهایش را تشدید می‌کند؛یعنی به لحاظ بصری آنها را به پایین هل می‌دهد.نمایی با زاویهء به شدت سرپایین،مادلین‌ و اسکاتی را نشان می‌دهد که برای اولین بار سوار اتومبیل هستند و در امتداد ساحل حرکت می‌کنند،همچنین نمایی مشابه همراه با حرکت دوربین که‌ هنگام ترک کردن آپارتمان اسکاتی،آن دو را نشان می‌دهد که به سن‌خوان‌ باتیستا می‌روند.نمای دیگری با زاویه سرپایین از اتومبیل در حالت حرکت‌ داریم که بسیار شبیه نمای قبلی است؛دوربین،این‌بار اسکاتی و جودی را که به همان مکان می‌روند،دنبال می‌کند.

نماهای سرپایین از نقطه دید اسکاکتی تأکیدی است بر اینکه او هم پس‌ از سقوط و مرگ مادلین،افتاده و سقوط کرده است.به دنبال این نماها،نمای‌ دیگری هم هست که از زاویه‌ای بسیار بالا گرفته شده و پایین را نشان‌ می‌دهد،یعنی موقعی که اسکاتی در آن پایین و نقطه‌ای به‌گونه‌ای غمزده، درمی‌رود.(این نما به همین شکل در شمال از شمال غربی تکرار شده،یعنی‌ جایی که پس از مرگ تاون سند،تورنهیل از ساختمان سازمان ملل بیرون‌ می‌آید تا پای به دنیایی بگذارد که نادانسته به دنبالش می‌گردد و می‌خواهد با او دست و پنجه نرم کند.نمایی مشابه با محتوایی این‌چنینی یعنی دردسر پی بردن به چیزی و بدبیاری را در«سایه یک شک»می‌بینیم.وقتی چارلی‌ جوان از کتابخانه بیرون می‌آید و شک او نسبت به دایی‌اش به یقین تبدیل‌ شده است)یک نمای سرپایین دیگر هم در پایان رأی هیئت منصفه پیرامون‌ مرگ مادلین داریم که دوربین،اسکاتی را دنبال می‌کند.این نما دیزالو می‌شود به نمایی از او که سر قبر مادلین آمده است؛اسکاتی کاملا غرق در دنیای‌ مردگان شده است.وقتی میج(باربارا بل گدس)بعدا در آسایشگاه روانی به‌ دیدن او می‌رود،اسکاتی اصلا متوجه حضوراو نمی‌شود.او جای دیگری‌ است،همراه با«کسی که مرده است»نمای سرپایین از سانفراسیسکو که‌ مرخص شدن اسکاتی را به ما نشان می‌دهد،می‌خواهد به ما هشدار دهد که‌ او هنوز به دنیای زنده‌ها بازنگشته است.در واقع اسکاتی همچنان به دنبال‌ شبح مادلین در میان پاتوقهای قبلی او است.

سرگیجه ناشی از ترس از ارتفاع است و همزمان ناشی از وحشت فروافتادن‌ و سقوط،همچنین کشش و میلی است برای رها کردن و افتادن که در بسیاری از مردمی که به ارتفاعات می‌روند دیده می‌شود.فیلم هم به این‌ تلاش می‌پردازد،همچنین ناتوانی فرد برای حرکت رو به بالا و زنده ماندن. فیلم،نیروهایی را نشان می‌دهد که فرد را به پایین می‌کشند،نیروهایی که‌ بعضا بیرونی‌اند اما درون فرد هم یافت می‌شوند.جان بلتون از«الگوی‌ سرگیجه‌آور کشش و میل تقریبا همزمان و بیزاری»سخن می‌گوید:«از یک‌ سو اسکاتی وسوسهء رفتن،یا خلاص شدن دارد(در قلمرو روشنی،ثبات و عشق).از سوی دیگر به شدت راغب است که خود را بالا بکشد.گاهی به‌ نظر می‌رسد(خصوصا با عذابی که از دست دادن مادلین برایش به ارمغان‌ آورده)که می‌خواهد دستش را رها کند و بیفتد،همانطور که اینگرید برگمن‌ در فیلم«برج جدی»می‌گوید:«پایین،پایین،پایین،تا جایی که دیگر نتوان‌ پایین‌تر رفت،تا جایی که دیگر کسی اصلا نتواند به من صدمه‌ای بزند».

شکل هندسی و غالب در سرگیجه،یعنی مارپیچ،نشان دهندهء شمایلی‌ احساسی برای پرت شدن به کناری است.مارپیچ بدیل بی‌ثباتی برای دایره‌ است،می‌چرخد و«در چرخش بازتر و بازتر می‌شود»همان‌طور که ییتس در اثر کنایی دیگری یعنی‌" Second Coming "می‌نویسد:«اشیاء به کناری‌ پرت می‌شوند،مرکز به جای نمی‌ماند».مارپیچهای عنوان‌بندی فیلم که‌ می‌چرخند،وقتی به دوربین می‌رسند یا از آن دور می‌شوند،محو و ناپدید می‌شوند.سختی و پریشانی‌یی که آنها نماد آن هستند،به درون آحاد بشر مربوط است،همه مارپیچها،همانطور که عنوان‌بندی فیلم می‌گوید،از مرکز چشمی بیرون می‌آیند که دوربین در ابتدای عنوان‌بندی بر روی آن حرکت‌ می‌کند.همانطور که مارلین‌کین می‌گوید:«آدمهای فیلم سرگیجه،تحت‌ تأثیر غم و مصیبتی هستند که درون خود آنهاست»موسیقی عنوان‌بندی‌ فیلم که عناوین را همراهی می‌کند و مابقی فیلم را توصیف می‌کند،همانند تصاویر عنوان‌بندی،شکلی مارپیچی دارد و میچرخد.نه ملودیک است و نه‌ آتونال.موسیقی تأکید دارد که آکوردها را به شکل بی‌پایانی به دنبال هم‌ بیاورد،آکوردهایی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند و به نتیجه نمی‌رسند.

صور مارپیچی دیگر،کم‌وبیش به شکل چشمگیری،مابقی فیلم را فراگرفته است.نحوهء قرار گرفتن جسد پلیس کف خیابان و پس از سقوط، بازوها و پاهایش از هم باز هستند و کمی خم شده‌اند که به بدنش شکل‌ مارپیچ داده‌اند.سقوط او هم شکلی مارپیچی دارد چون او افقی می‌چرخد، در حالی که به حالت عمودی دارد سقوط می‌کند.جسد مادلین بر روی پشت‌بام‌ کلیسا همان شکل مارپیچی را دارد.شکل مارپیچی را می‌توان در دستهء کوچک گلها،موی کارلوتا والدس،مادلین و جودی دید که نمونهء مهمی است. حرکت پیچیدهء دوربین یعنی جایی که جودی به‌ لحاظ فیزیکی کاملا به قالب مادلین درآمده نیز،حرکتی مارپیچی است و همچنان‌که جودی/مادلین را از پشت‌سر می‌بینیم،فرم مارپیچ موی او نیز تکرار شده است.نماهای که پلکان برج زنگ‌دار را در سن‌خوان باتیستا نشان‌ می‌دهد،تکرار دیگری است از فرم مارپیچی،واپسین تجدید خاطره با فرم‌ مارپیچ احتمالا مهمترین است.در پایان فیلم وقتی اسکاتی ایستاده و بازوهایش‌ را اندکی خم کرده و گشوده،ما را به یاد جسد پلیس و مادلین می‌اندازد.

تصاویری که به مارپیچها و حرکتهای رو به پایین ربط پیدا می‌کند، تصاویر اسکاتی است،تصاویر گذرگاههایی که به تاریکی منتهی می‌شوند، به ناپدید شدن و مرگ.«ورودیهای تزیینی گذشته»و دیگر تصویرهایی‌ این‌چنینی،همان‌طور که دیده‌ایم،در پریشان گویی مادلین نقش بسزایی دارند. این چیزها به تناوب به ناپدید شدن مقطعی او منجر می‌شوند؛وقتی وارد قبرستان کلیسای میسیون دولورس می‌شود و از میان کلیسای سایه‌دار و مبهم می‌گذرد،وقتی که در هتل مک‌کیتریک ناپدید می‌شود.زمانی که در خلیج از حوزهء دید اسکاتی خارج می‌شود و خود را پرت می‌کند و موقعی که‌ در جنگل تاریک،میان درختهای سرخ چوب ناپدید می‌شود.

یک چنین گذرگاههایی مبهم و نامشخصی به‌عنوان نماد مرگ و در رویایی که او برای اسکاتی تعریف می‌کند،تکرار می‌شود:«وقتی به انتهای‌ راهرو می‌رسم،هیچ چیز نیست جز سیاهی و می‌دونم وقتی پا به درون سیاهی‌ می‌گذارم که مرده باشم».اندکی بعد چنین می‌شود،از قرار معلوم‌ سن‌خوان بانیستا آخر تاریکی است.یک گذرگاه تاریک در آنجا هست که به‌ اصطبل جگری رنگ که تاریک‌تر است منتهی می‌شود و بالاخره به تیرگی‌ پلکان برج زنگ‌دار و مرگ مادلین.در همین نقطه و مدتی بعد،جودی‌ راهبه‌ای را می‌بیند که از سایه بیرون می‌آید،گویی که شبح مادلین است. جودی وحشت‌زده از این روح انتقام‌گر عقب عقب می‌رود و می‌افتد،روحی‌ که به همان اندازه که از وجدان او سرچشمه می‌گیرد،از دنیای بیرون از ذهن‌ او نیز می‌آید.باتوجه به حرکت جودی قبل از ورود راهبه،وحشت او به شکل‌ خاصی طنزآمیز است.به نظر می‌رسد خشم کینه‌توزانه اسکاتی فروکش کرده‌ و او جودی را بخشیده است،عشق گناه را پاک کرده و آینده‌ای که می‌توانست‌ از آن آنها باشد،در راه است.

تأکید بر پرسه زدنهای بی‌هدف مادلین و اسکاتی معنای ضمنی برای‌ آنها دارد(پرسه‌زدن«شغل»اسکاتی است)در نقیضه‌های طنزآمیز،پرسه‌زدن‌ جای جستجوهای هدفمند داستانهای رمانتیک را می‌گیرد.به شکلی انتزاعی، پرسه‌زدن‌ها نیز تکرار موتیف اصلی مارپیچ است.در پاسخ به پرسش میج‌ که می‌پرسد«این روزها چه می‌کنی؟»،اسکاتی پاسخ می‌دهد:«هیچی... پرسه می‌زنم».وقتی میج اصرار می‌کند،پاسخ بعدی اسکاتی که سایه به سایه‌ تعقیب کردن مادلین منشاء آن است که«می‌چرخم».در فیلمی مانند سرگیجه‌ که عمیقا کنایی و اساسا تراژیک است،شخصیتها فقط می‌توانند پرسه بزنند. جستجوها منتهی به هزارتو و مارپیچی می‌شوند که نه مرکز دارند و نه راه‌ خروج.یعنی نهایتا جایی برای رفتن نیست،هیچ امکان برون شدی نیست‌ جز مرگ.بنابراین آدمها به جای جستجو با پرسه زدن زمان را می‌گذرانند، به رؤیا فرومی‌روند،اما ناامیدانه در سیاهی اجتناب‌ناپذیر انتهای مارپیچ غرق‌ می‌شوند.

همچنان‌که دیدیم،فیلمهای رمانتیک هیچکاک،اعم‌از هر نوع«مگافینی» که داشته باشند،حول محور جستجوهایی شکل می‌گیرند که به خلق(یا کشف مجدد)،آن هم از طریق عشق شخصی قهرمانان و همانندی اجتماعی‌ آنها منتهی می‌شوند.در سرگیجه به ثمر نرسیدن آن جستجو به یأس و حرمان اصلی فیلم بدل شده است.اگرچه اسکاتی با زورگویی شخصیت‌ جودی را درهم می‌ریزد و سعی او برای اینکه به زور جودی را به هیأت مادلین‌ درآورد،شدیدترین حمله به هویت یک فرد است،اما شکست در اینکه بتواند خودش را در عشق بازیابد به لحاظ شماتیک،مرکزیت غالب در تمامی فیلم‌ است.

مانند قهرمانان بسیاری از آثار هیچکاک،در ابتدا به نظر می‌رسد که‌ اسکاتی مرد سن‌وسال‌دار ناپخته و خامی است.خیلی سن او زیاد است و مناسب ازدواج نیست.اما هنوز می‌تواند در دامن مادرانه‌ای پناه بگیرد.در سرتاسر فیلم او نمایانگر قهرمانان هیچکاکی است،آدمهایی که در ابتدای‌ فیلمهای او به لحاظ رشد روانی اندکی عقب‌افتاده‌اند،ولی در انتها رشد می‌کنند و می‌توانند تصمیم بگیرند.با این حال اسکاتی که در کلاف سردرگم‌ فیلم سرگیجه گم شده،نمی‌تواند بالغ شدنش را در میان بازوهای همسری‌ واقعی پیدا کند.

اگرچه در اولین سکانسی که میج را می‌بیند از مادرانه بودن او ناراضی‌ است،اما به نظر می‌رسد که اسکاتی راضی است با نامزد سابقش روابطی در همان حد داشته باشد.او از میج در مورد طراحی می‌پرسد و پاسخ‌ مادرانه و کلیشه‌ای دریافت می‌کند که«خودت که این چیزهارو می‌دونی. تو دیگه الان بچهء بزرگی شدی».این همان چیزی است که به نظر می‌رسد باشد،بچه‌ای که بزرگ شده،نه یک مرد.او همچنان همان«فرگوسن حاضر و آماده»است.به این بسینده می‌کند که از میج دربارهء زندگی عشقی‌اش و نقشه‌هایش برای ازدواج بپرسد تا اینکه حتی به خودش فکر کند و به دنبال‌ خودش باشد.زمانی که اسکاتی سعی دارد نشان دهد که ترسش از ارتفاع‌ درمان شده و روی چهارپایه ایستاده،در آغوش مادرانه میج از حال می‌رود و میج دلگرمش می‌کند«اوه جانی،جانی».تأثیر خامی و کم‌تجربگی اسکاتی‌ در رأی هیأت منصفه خود را نشان می‌دهد.یعنی جایی که قاضی دادگاه‌ بخش او را موأخذه می‌کند،گویی که اسکاتی بچهء بدی بوده است.

شخصیتهای مصیب‌زدهء آثار شادمانه‌تر هیچکاک شریک زندگی خود را پیدا می‌کنند و هویتشان با حضور زنان جوان پرورده می‌شود،زنانی که‌ حضورشان با دیزی در مستأجر آغاز می‌شود،زنانی که به نوعی طراوت‌ پرسیفون در آنهاست.گاهی آنها خودشان را گم می‌کنند،آنها باز می‌گردند تا زندگی را از سر بگیرند و امدادگر کسانی باشند که باید آنها را نجات داد، گاهی هم پس از مرگشان،در هیأت هیدس زنده می‌شوند.اما همان‌طور که‌ اسکاتی نمی‌تواند تولد دوباره‌ای داشته باشد تا به هویت بالغ و پختهء خود و جایگاهی که باید در جهان داشته باشد،برسد،جودی/مادلین هم شکل یک‌ پرسیفون شکست‌خورده را به خود می‌گیرد و نمی‌تواند از قلمرو پادشاهی‌ پلاتو بازگردد تا زندگی تازه‌ای به یک عاشق تنها و پریشان ارزانی کند. تصویرپردازی گلها و دیگر گیاهان که مؤکدا به جودی/مادلین مربوطند،یادآور صورت مثالی(آرکئوتایپ)پرسیفون هستند؛اما فیلم در نهایت نمی‌تواند این‌ را تأیید کند،قهرمان زن همچنان در جهان مردگان باقی می‌ماند و قهرمان‌ مرد فیلم و جهان او آزاد و رها نمی‌شوند.اسکاتی برای اولین بار این زن را در رستوران ارمنی می‌بیند،گلها مادلین را دربرگرفته‌اند.وقتی شروع می‌کند به تعقیب او،مادلین ابتدا او را به یک گل فروشی می‌کشاند،سپس به گورستانی‌ پوشیده از گل.مادلین دسته‌گلی با خود دارد که مشابه آن را در تابلوی«کارلوتا والدس»می‌بینیم.قبل از آنکه خودش را به درون خلیج پرت کند،به شکل‌ معناداری گلبرگها را می‌کند و به درون خلیج می‌اندازد دسته‌گل متلاشی‌ شده را بار دیگر می‌بینیم و این‌بار در کابوسی که اسکاتی پس از مرگ مادلین‌ می‌بیند.

بعد از آنکه اسکاتی او را نجات می‌دهد،مادلین نامش را به او می‌گوید، او به جای الستر می‌گوید استر( Aster )که نام گلی است شبیه گل مینا. جودی/مادلین چهره عوض کرده،او درخور«الستر»است.(این گاوین الستر است که چنین کرده،یک نابغهء شیطانی که این زن را عوض کرده‌" elsdher " شبیه تلفظ Elster است،این چهره اسرارآمیز و شیطانی از«جای دیگر» آمده‌" elswhere "[باز هم شبیه تلفظ Elster ]،احتمالا از زیرزمین). با شنیدن کلمهء گل مینا،مادلین بار دیگر به ما یادآوری می‌کند به گلها مربوط است و نهایتا به شکلی مبهم به پرسیفون.

میج نمی‌تواند جای پرسیفون شکست‌خوردهء مادلین را بگیرد.گلهایی‌ که آورده در اتاق اسکاتی بگذارد،همان‌قدر در احیای دوبارهء اسکاتی بی‌اثرند که موسیقی انتخابی او یعنی موسیقی موتسارت(شاید میج یک اورفه‌ شکست‌خورده نیز باشد).میج هیچ خلاقیت و باروری‌یی ندارد.نمی‌تواند کسی را نجات دهد یا به او زندگی ببخشد.در قهرمانان زن آثار رمانتیک‌ هیچکاک تأثیر اروتیک پرشور و سرزنده‌ای دیده می‌شود که در میج به یک‌ انفعال عالمانه بدل شده است.تنها حرکت سرنوشت‌سازی که انجام می‌دهد، یعنی صورت خودش را بر پیکر کارلوتا نقاشی می‌کند،به شکل اسف‌انگیزی‌ با شکست روبرو می‌شود.تمامی توان رمانتیک و عاشقانه‌ای که به جای‌ مانده،صرف مادلین شده است،یعنی کسی که در نهایت اهریمنی و خبیث‌ است.

ربطی که جودی/مادلین با گلها دارد،از مرخص شدن اسکاتی از آسایشگاه از نو آشکار می‌شود.اسکاتی جلوی مغازهء گل‌فروشی ایستاده و به‌ دسته‌گلی شبیه دسته‌گل کارلوتا نگاه می‌کند که با جودی روبرو می‌شود. مانند پرسیفون(دست کم در ابتدا چنین است)ممکن است که مادلین در قالب جودی و مانند گلی از زمین رؤییده باشد.در اتاق جودی و بالاتر رختخوابش نقاشی گلها به دیوار زده شده که یادآور همان دسته‌گل است؛ در راهرویی که به اتاق جودی منتهی می‌شود نقاشی مشابه‌ای آویزان شده‌ است.وقتی اسکاتی و جودی در شهر می‌گردند.تصاویری مربوط به گل و بهار لحظه به لحظه بیشتر دیده می‌شوند.جودی هم مثل مادلین به درختان‌ ربط پیدا می‌کند،حتی بیشتر از مادلین،(می‌توان رنگ مشخصهء مادلین را قرمز دانست)اغلب جودی را در لباس سبز می‌بینیم،یا غرق در نور سبز. همانطور که روتمن اشاره می‌کند،یک‌چنین رنگ سبزی برای هیچکاک‌ «رنگ رؤیا،فانتزی و خاطرات است»؛این،رنگ پرسیفون هم هست که با خودش معجزهء بهار و زایش دوباره را همراه می‌آورد.

اگرچه قهرمانهای مرد و زن آثار رمانتیک هیچکاک نمی‌توانند رو به بالا بروند،قهرمانان آثار کنایی و طنزآمیز او بالا می‌روند که فقط سقوط کنند. رؤیاها در سرگیجه به کابوس بدل می‌شوند،فانتزیها و خاطرات به شکل‌ عمده‌ای دستکاری و تحریف می‌شوند.رنگ سبزی که به جودی مربوط می‌شود«به شکل طنزآمیزی او را همیشه سبز و زندهء جاوید نشان می‌دهد» جودی مانند مادلین در کنار اسکاتی سوار اتومبیل می‌شود.او را هم از روبرو و از بالا می‌بینیم در حالی که درختان بالای سرش هستند و اسکاتی اتومبیل‌ ره به سوی خوان باتیستا و مرگ می‌راند.این نماها این حس را منتقل می‌کنند که هردو زن قهرمان داستان بسیار کوتاه‌تر از درختانند،چشم‌اندازی که آنها از آن طریق به بیرون نگاه می‌کنند،عملا زیرزمینی است.هرچه که سهم‌ جودی در سرگیجه به فاجعه نزدیک می‌شود رنگ سبز برجستهء او شروع‌ می‌کند به ترکیب با رنگ قرمز مادلین،که در فیلم‌های رنگی هیچکاک این‌ رنگ خطرناک است.نمای درشت گردنبند یاقوت جودی(و مادلین،و کالوتا) این دگرگونی به سمت رنگ قرمز را به اوج می‌رساند.

وقتی اسکاتی سعی می‌کند میج یعنی مادر را ترک کند و به سوی مادلین‌ یعنی معشوق برود،واقعیتی عجیب حرکت او را سرکوب می‌کند،یعنی نقشه‌ قتلی کشیده شده که نقش جودی در آن منظور شده است.جودی/مادلین‌ هم خودش را نجات دهد و هم اسکاتی را.هیچ کدام از شخصیتها به انسجام‌ و یکپارچگی شخصی که قهرمانان آثار رمانتیک‌تر هیچکاک به آن می‌رسند، دست نمی‌یابند.در سرگیجه نماهایی به چشم می‌خورد که این گسست یا ناقص بودن را نشان می‌دهد،یعنی این فروپاشی غیرقابل ترمیم شخصیت‌ را به شکل نماد ترسیم می‌کند.

آشکارترین نماها در این زمینه را در ابتدای کابوس اسکاتی می‌بینیم، یعنی همان جایی که دسته گل مادلین پرپر می‌شود.فروپاشی وجه زنانه در تصاویر ابتدایی سرگیجه پیشاپیش اشاره به انشقاق روانی‌ی است که پیش‌ خواهد آمد.نیم‌رخ‌هایی که به تناوب از جودی/مادلین می‌بینیم(و یک‌ نیم‌رخ مهم از اسکاتی در اتاق جودی در هتل)این درونمایهء ناتمام بودن را نیز توصیف می‌کند.در آثار رمانتیک هیچکاک قهرمانان عزم خود را جزم‌ می‌کنند تا یکدیگر را بیابند،در حالی که اسکاتی و جودی/مادلین همدیگر را از دست می‌دهند و فردیت یکپارچهء خود را گم می‌کنند.

گلبرگها را موقع خودکشی مادلین بر سطح آبهای خلیج سانفرانسیسکو می‌بینیم.اغلب در فیلمهای هیچکاک،آب بیشتر حاکی از آن است که‌ فروپاشی و زوال ما را تهدید می‌کند،تا اینکه بشارت دهندهء یک زندگی تازه‌ باشد.در سرگیجه آب،عمدتا به مرگ ربط پیدا می‌کند.پل گلدن گیست‌ همانند دیگر پلهایی که در فیلمهای هیچکاک دیده‌ایم،اسباب نگرانی است‌ مثل خیابانی که برای رد شدن از آن آدم می‌میرد و زنده می‌شود.

فرصت‌هایی که آدمها در سرگیجه پیدا می‌کنند تا باهم چیزی بنوشند، همچنان نمادپردازی تهدیدآمیز آب مربوط است.مهم‌تر آن‌که چنین لحظاتی‌ که قاعدتا به اعتماد و رابطهء فردی مربوط است،مسخره از آب درمی‌آیند. اولین باری که اسکاتی در دفتر گاوین الستر با او ملاقات می‌کند،اسکاتی‌ شکاک از نوشیدن امتناع می‌کند،اما بعدها که دروغهای الستر را می‌شنود و نقش بازی کردن مادلین را می‌بیند،یک لیوان ویسکی را با شور و شوق‌ برمی‌دارد و می‌گوید:«وای!،این الان می‌چسبد».در خانهء میج یا نوشیدنی‌اش‌ را نیمه‌تمام می‌گذارد یا نوشیدن دچار وقفه می‌شود مثل نامزدبازی او و میج. وقتی میج می‌خواهد او را به کتابفروشی ببرد تا داستان کارلوتا والدس را بشنود،او فقط می‌تواند یک قلپ نوشیدنی بخورد جایی هم که او از دست‌ میج به خاطر کشیدن نقش صورتش بر روی پیکر کارلوتا عصبانی می‌شود، باز هم نوشیدنیش را نیمه‌تمام رها می‌کند.(اگرچه بعدا میج در بیمارستان‌ اسکاتی را می‌بیند،اما این شوخی ناشی از حسادت او عملا به رابطهء غلطانداز آنها خاتمه می‌دهد.این نقاشی هجوآمیز باعث سرافکندگی اسکاتی می‌شود، به زودباوری او خندیده‌اند،همان داستان ارواحی که وقتی او برای اولین بار آن را از زبان الستر شنید،خود اسکاتی با واکنشی عقلانی آن را تحقیر کرد. همزمان،این‌طور پیداست که چنین چیزی باعث شده تا میج از خودش بدش‌ بیاید.او با این کار بر این نکته تأکید کرده است او راز و رمز یا جلب توجه‌ جنسی مادلین را ندارد.نقاشی گروتسک میج از خودش بیشتر یک اقرار است، شاید به شکلی ناخودآگاه او اذعان می‌کند که هیچ‌وقت نمی‌تواند اسکاتی را به خود جلب کند و مشاعرش را به او بازگرداند.)

مؤثرترین نوشیدنیها در سرگیجه آنهایی است که اسکاتی به جودی/ مادلین می‌دهد.او می‌گوید که این نوشیدنیها آرام‌بخش و تسکین دهنده‌اند. به این کار اسکاتی در نقش حامی و آرامش‌دهندهء مادلین ظاهر می‌شود،نقشی‌ که از آن شوهر مادلین است و اسکاتی آن را غصب کرده است.وقتی او در آپارتمانش اصرار می‌کند یک فنجان چای به مادلین بدهد تا گرم شود،به‌ شکلی واضح اولین بار است که پی می‌بریم اسکاتی عاشق او شده است. دست اسکاتی روی دست او می‌ماند و شروع به حرکت می‌کند.تلفن زنگ‌ می‌زند،الستر پشت خط است،همان شوهر نگران تلفن کرده است،تلفن او این فرصت را که برای اولین بار به دست آمده،قوت می‌بخشد.

کنایه و حالت رقت‌بار این لحظه را باید اندکی تشریح کرد.میل اسکاتی‌ برای راحتی،سلامت و عشق که ناشی از این است که پی برده مادلین نیازمند کمک است(یک سکانس بنیادین نمایش احساسات در میان آثار هیچکاک) مورد سوءاستفاده واقع شده و جزء نقشهء جنایتی که قرار است طی آن،اسکاتی‌ نقش یک آدم ساده‌لوح درمانده و عاجز را بازی کند.بعدها این حرف جودی‌ ارزشی ندارد،آنجا که در نامه‌اش می‌گوید:«من اشتباه کردم،عاشق شدم. این جزء نقشه نبود.»از قرار معلوم جزو نقشه بود،هرچند که قرار بود اسکاتی‌ عاشق آن زن بشود(یعنی قسمت غیرقابل بخشایش این نقشه).

دوباره شاهدیم که اسکاتی در آپارتمانش به کیم نواک براندی تعارف‌ می‌کند.اولین بار که در نقش مادلین آمده تا جزئیات تازه‌ای از کابوسی را که‌ دوباره سراغش آمده بازگو کند و بار دیگر زمانی که اسکاتی برای جودی لباس‌ می‌خرد و سعی دارد این دختر آشفته را آرام کند.اسکاتی هردو بار یک عبارت‌ را به کار می‌برد:«این مثل داروئه».یعنی بار دیگر میل به سلامت و آسایش‌ و بار دیگر اسکاتی در تاریکی است.

بار نخست او فریب خورده تا نقشی را که از آن خبر ندارد در توطئه‌ جنایت‌بار الستر بازی کند و بار دیگر که سعی دارد مادلین را دوباره در قالب‌ جودی خلق کند،بی‌آنکه بداند این زن واقعا همان مادلین است که بود.

هیچ وحشت و ترسی را در یک فیلم هیچکاک نمی‌توان تصور کرد که‌ عمیق‌تر از شکست یا سوءاستفاده از غریزهء عشق یا شفا در فردی باشد،عشق‌ و شفایی که بازیابی معصومیت فرد نهایتا در گرو آن است.مظهر و تجسم‌ این ضربه و تکان به بشر را می‌توان در مسیح دید.در بسیاری از فیلمهایش‌ رمانتیک‌تر هیچکاک دیده‌ایم که او چگونه آموزهء مسیحیت را در فیلمهایش‌ جابجا کرده و به لحاظ جنسیتی تعبیر می‌کند،او این کار را با زایش مجدد و رستگاری قهرمانهای زن و مرد آثارش و از طریق عشق و تقدیری که میان‌ هرکدام از آنها وجود دارد،انجام می‌دهد.در سرگیجه نمادگرایی مسیحیت‌ مانند دیگر نقشمایه‌های رمانتیک،پشت‌ورو شده است.این نمادگرایی به‌ نشانه‌ای کنایی‌تر تقلیل یافته،یعنی به وضعیت جبران‌ناپذیر بشری.

در سرتاسر فیلم،ارجاع به مسیحیت توأم با رنج و حرمان است.اسکاتی‌ به خاطر گناه دیگران رنج می‌کشد،اما برخلاف مسیح،او بیهوده عذاب‌ می‌کشد.در اوایل فیلم وقتی که از شیروانی آویزان است او به پایین نگاه‌ می‌کند سپس چشمهایش را می‌چرخاند و سرش به سمت چپ او فرومی‌افتد. این حرکت اشاره‌ای بسیار آشکار به تصلیب مسیح است،نقشی که او در آخرین نمای بالای برج زنگ‌دار،تظاهر می‌کند برعهده گرفته است.تصاویر دیگری که همسازیهایی با مسیحیت دارد و همچنان اسکاتی را هدف گرفته‌اند در حال‌وهوای درد و نیرنگ قرار دارند.در میسیون دولورس زمانی که‌ اسکاتی مادلین را می‌بیند که سر قبر کارلوتا می‌آید،در پسزمینه تیرک سیم‌ تلفن دیده می‌شود که شکل صلیب به خود گرفته است.در پایین برج کلیسا دو پیاده‌روی متقاطع دیده می‌شود،آنها را موقعی که اسکاتی مادلین را دنبال‌ می‌کند،می‌بینیم.در کابوسش،سر اسکاتی در وسط یک تار عنکبوت دیده‌ می‌شود(تار عنکبوتی که از دروغ بافته شده،به‌طور مرسوم چنین است،این‌ تصور همچنان به تصاویر چیلپایی ربط دارد)؛رؤیای او با سقوط اسکاتی تمام‌ می‌شود؛تصویر او ضد نور است و پیشاپیش به وضعیت او بر روی برج زنگ‌دار کلیسا اشاره دارد.

 

کنایه‌ای خاص در مورد مکان مرگ مادلین و جودی یعنی میسیون‌ سن‌خوان باتیستا وجود دارد.این مکان مسیحی محل دو ملاقات است که‌ رنگی از رستگاری ندارند.اولین و آخرین باری که جودی/مادلین پایش را به این نقطه می‌گذارد از تولید دوباره خبری نیست،بلکه مرگ در انتظار اوست. او می‌افتد اما برنمی‌خیزد.او به زندگی جاودانه که در مراسم غسل تعمید وعده‌اش داده می‌شود،دست نمی‌یابد،بلکه زندگی و هویتش از دست می‌رود، زندگی‌یی که پیش از این توخالی و آشفته بوده است.

ربطی که جودی/مادلین با انگاره‌های مسیحی پیدا می‌کند در مقابل‌ ارتباطی که با پرسیفون دارد؛شکل نقیصه به خود می‌گیرد.او از طریق‌ کلیسای میسیون دولورس اسکاتی را دنبال خود می‌کشد.نزدیک هتل مک‌ کیتریک هم کلیسایی دیده می‌شود.زمانی که او به درون خلیج می‌افتد با حرکت دستهایش فرم یک صلیب را پیدا می‌کند.یک تیرک دیگر،در گوشه‌ راست پرده،شکل صلیب به خود می‌گیرد یعنی جایی که این زن و اسکاتی‌ به آپارتمان او می‌روند.آخرین کلماتی که او می‌گوید این است:«بزار برم‌ تو کلیسا،تنها»(مسیح به حواری

/ 0 نظر / 161 بازدید