همینگوی و سینما (بخش دوم)

یا آن پرستار انگلیسی که فردریک در رمان عاشق او می‌شود، از یک پرستار آمریکایی گرته‌برداری شد، که آنیس فن کوروسکی نام داشت و همینگوی عاشق او شد. آنیس هیچ گاه نپذیرفت که با همینگوی ازدواج کند و این مسئله بی‌شک آنچنان در روحیه نویسنده جوان آن روزها ماندگار شد که به هسته اصلی رمان او بدل شد. همینگوی در آن دوران وداع با اسلحه را به عنوان یک داستان کوتاه نوشت، اما تصمیم گرفت که طرح و داستان و درون‌مایه آن را به رمان برگرداند. همینگوی به این دلیل روایت اول شخص را برای رمانش برگزید که می‌خواست خواننده احساس صمیمیت بیشتری با کتاب داشته باشد. او در این رمان دو وجه از شخصیت فردریک را در معرض آزمونی سخت قرار می‌دهد؛ یکی کاترین است که در انتهای رمان و هنگام زایمان می‌میرد و دیگری آن کشیش ایتالیایی است. این کشیش است که در واپسین دیداری که با فردریک دارد، از رشد روحی فرد هنگام مواجهه با سختی‌ها سخن می‌گوید. او می‌گوید: «وقتی شکست می‌خوریم، پی می‌بریم که مسیحی هستیم.» ادامه می‌دهد که منظورش مسیحی به لحاظ به جای آوردن آداب و رسوم نیست، بلکه منظورش تلقی‌الوهی از این امر است. این جمله در واقع فردریک را تسلی می‌بخشد. او در وفاداری به عشق کاترین درمی‌یابد که پیروزی واقعی از آن او شده است. در طول رمان فردریک در روندی طولانی و پُررنج عشق و زندگی هر دو را می‌آموزد. در شروع او زخمی می‌شود، سپس مجبور به فرار می‌شود و در مقام یک فراری به او که تهمت جاسوس بودن می‌زنند فردریک می‌آموزد که صبر و شکیبایی را باید به تنهایی آموخت. این درسی است که فردریک می‌آموزد برای آن که بتواند مرگ کاترین در انتها را تاب بیاورد.

رمان در حالی پایان می‌پذیرد که فردریک جسد کاترین را پشت در بیمارستان ترک می‌کند و در باران به راه می‌افتد تا به خانه‌اش بازگردد. همینگوی همواره در نامه‌هایی که از جبهه برای خانواده‌اش می‌فرستاد، می‌نوشت که باران او را غم‌زده می‌کند. در رمان نیز او این احساس نسبت به باران را به گونه‌ای نمادین به تصویر می‌کشد و در هر دو نسخه‌ای که بر اساس این رمان ساخته شده، شاهد‌ این رویکرد نمادین همینگوی هستیم.

موفقیت کتاب پس از انتشار در 1926 تقریباً به هالیوود فهماند که رمان در نهایت به فیلم برگردانده خواهد شد. ابتدا لارنس استالینگز به همراه ماکسول آندرسن نسخه‌ای تئاتری از رمان را برای تئاتر‌های برادوی تهیه کردند و بر اساس همین نسخه بود که قابلیت‌های دراماتیک رمان همینگوی برای برگردان سینمایی نشان داده شد. همینگوی مایل نبود که بر اساس این نمایشنامه فیلمنامه‌ای نوشته شود و می‌خواست که رمان مستقیماً به فیلم برگردانده شود.

کمپانی پارامونت که تهیه وداع با اسلحه را بر عهده داشت، در پی این بود که یک اثر آبرومند از این رمان بسازد. بنابراین آدم‌های شناخته‌ شده‌ای مانند گاری کوپر و هلن هیز برای نقش‌های اصلی و آدولف منجو برای بازی در نقش رینالدی انتخاب شدند. کارگردانی فیلم هم به فرانک بورزاج واگذار شد که برای کارگردانی فیلم‌های بهشت هفتم و دختر بد برنده جایزه اسکار بهترین کارگردانی شده بود. کارگردانی صحنه‌های نبرد را ژان نگلسلو بر عهده گرفت. بورزاج اعتقاد داشت که اولین وظیفه کارگردان این است که داستان‌گویی کند و همواره فیلمی بسازد که به لحاظ تجاری موفق باشد. پس از ساخته شدن فیلم، همینگوی پی برد که بورزاج به شدت سعی کرده که فیلمی بسازد پرمخاطب و آنچنان از روح اثر اصلی او دور شده که حتی پایان‌بندی فیلم را هم تحت‌الشعاع قرار داده است. پارامونت تصمیم گرفت که دو پایان‌بندی برای فیلم تدارک ببیند؛ پایان اول همانی است که در رمان شاهد آن هستیم و کاترین در بازوان فردریک می‌میرد، اما در پایان دوم فیلم‌ساز با یک فیداوت به گونه‌ای عمل می‌کند که تماشاگر این تصور را پیدا کند که کاترین زنده خواهد ماند. در نمایش آزمایشی فیلم برای تماشاگران، از هر دو نسخه پایان بندی استفاده شد، اما سرانجام تصمیم گرفتند که همان پایان اصلی فیلم استفاده شود. همینگوی زمانی که متوجه شد تهیه‌کننده چنین کاری کرده، عدم رضایت خودش از این کار را با تماشا نکردن فیلم نشان داد. در واقع این کار باعث شد که او دیگر هیچ وقت دست به اقتباس رمان‌هایش برای سینما نزند.

با این همه همچنان می‌توان نکات ارزشمندی در این نسخه سینمایی از رمان وداع با اسلحه یافت. فیلم با نمایی شروع می‌شود که وسایل نقلیه‌اش در پس‌زمینه به آهستگی در حال پیشروی هستند، در حالی که در پس‌زمینه صورت بی‌جان یک سرباز کشته شده را می‌بینیم. بورزاج در لحظات حساس فیلم از دوربین ذهنی استفاده می‌کند و به تماشاگرش یادآوری می‌کند که این رویدادها را دارد از دریچه چشم قهرمان اصلی فیلم نگاه می‌کند. مثلاً در صحنه‌ای که فردریک را از آمبولانس خارج می‌کنند تا به تخت بیمارستان منتقل کنند، دوربین به شکلی ذهنی از نقطه دید فردریک حرکت می‌کند.

بیش از دو دهه بعد دیوید سلزنیک که حقوق سینمایی رمان همینگوی را از کمپانی برادران وارنر خریداری کرده بود، تصمیم گرفت که نسخه مورد نظر خودش از وداع با اسلحه را بسازد. او برای این کار بن هکت، فیلمنامه‌نویسی که بدون ذکر نام در نوشتن فیلمنامه بر باد رفته اثر حماسی سلزنیک همکاری کرده بود، را برای نوشتن فیلمنامه استخدام کرد تا فیلمنامه این فیلم را بنویسد. سلزنیک در مقام تهیه‌کننده تقریباً در تمامی بخش‌ها نظارت و دخالت می‌کرد؛ از فیلمنامه و کارگردانی گرفته تا حتی مصالح و مواد تبلیغی برای یک فیلم. یک مسئله مهم در برگردان دوباره این کتاب آن بود که سلزنیک می‌خواست فیلمی با شکوه از این رمان بسازد، برای همین تصمیم داشت که صحنه‌های جنگی و آن چه که به جنگ جهانی اول مربوط می‌شد، در فیلمش نمود چشم‌گیری داشته باشد. این مسئله می‌توانست رمان همینگوی را که پژواکی از خاطرات شخصی او بود و فضایی صمیمانه و رمانتیک داشت تحت‌الشعاع قرار دهد. با این که سلزنیک مانند بورزاج اعتقاد داشت که باید تماشاگر عام را همواره در نظر گرفت و نه رضایت همینگوی را، با این حال فیلمنامه‌ای که هکت برای او نوشت، بیش از نسخه قبلی به رمان وفادار بود. حتی در فیلمنامه شماری از گفت‌وگوهای همینگوی نیز به کار گرفته شدند. سلزنیک که مایل بود جان هیوستن فیلم را کارگردانی کند، به دلیل تغییرات گسترده‌ای که هیوستن در فیلمنامه ایجاد کرد، او را برکنار کرد و چارلز ویدور را به جای او به همکاری دعوت کرد. هیوستن در واقع سعی کرده بود که به رمان اصلی وفادار بماند. در نهایت این نسخه سینمایی از رمان همینگوی اگر چه که به متن اصلی وفادار است اما سلزنیک تمهیداتی تجاری در آ‌ن به کار برده تا فیلم به مذاق تماشاگر خوش بیاید. بنابراین بسیار طبیعی بود که همینگوی واکنش مناسبی نسبت به این نسخه نداشته باشد. گفته می‌شود او هنگام نمایش خصوصی این فیلم پس از سی دقیقه که از شروع فیلم می‌گذشت، سالن را ترک کرده بود. او گفت وقتی یک رمان‌نویس فیلمی مانند وداع با اسلحه سلزنیک را می‌بیند، مثل این است که به روح آدم گند بکشند. خود سلزنیک بعدها پذیرفت که فیلم اثر مطلوبی از آب درنیامده است.

 

زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند (1943)

جنگ داخلی در اسپانیا آنچنان برای همینگوی مهم بود که نبوغ ادبی او را برانگیخت و نه تنها نمایشنامه‌ای پیرامون این جنگ نوشت، بلکه فیلم مستند زمین اسپانیایی و رمان زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند را نیز در پی داشت. همینگوی در این رمان به تقابل عشق در برابر وظیفه می‌پردازد. رابرت جوردن، قهرمان کتاب، در انتها می‌پذیرد که با مرگ او هم محبوبش و هم یاران دیگرش می‌توانند زنده بمانند و برای اهدافشان بجنگند. درون‌مایه کتاب را آشکارا در نام رمان می‌توان جست‌وجو کرد که برگرفته از کتیبه‌ای است از مواعظ کشیشی به نام جان دان که در قرن هفدهم زندگی می‌کرد و روحیه‌ای شاعرانه داشت. کشیش دان گواهی می‌دهد که «انسان جزیره‌ای نیست که از کرانه دور افتاده باشد و از آنجا که هر کدام از ما انسان‌ها بنی‌آدمیم پس مرگ هر انسانی تا اندازه‌ای می‌تواند ما را فرو بکاهد.» دان معتقد است وقتی ناقوس مرگ به صدا درمی‌آید و کسی صدای آن را می‌شنود، نیازی نیست که بداند زنگ‌ها برای که به صدا در‌آمده‌اند، زیرا این ناقوس برای او به صدا درآمده است. به واقع هر جا که انسانی از دست برود، آدمیت صدمه دیده است.

همینگوی این درون‌مایه را در رمان خود پی می‌گیرد و داستان رابرت جوردن را روایت می‌کند که اعتقاد دارد بنی‌آدم اعضای یکدیگرند و اگر عضوی به درد آید، عضوهای دیگر قرار از کف می‌دهند و باید به یاری او برخیزند. جوردن متخصص مواد منفجره است و به گروهی از پارتیزان‌ها می‌پیوندد که در پی انفجار پلی هستند که دشمن برای ضربه زدن به آنها از این پل استفاده می‌کند. اعضای این گروه او را به عنوان عضوی از یک خانواده می‌پذیرند و این احساسی است که جوردن هیچ گاه در زندگی‌اش تجربه نکرده است. جوردن در انتها جانش را از دست می‌دهد تا هم‌قطارانش بتوانند از مهلکه بگریزند. او در مدت کوتاهی که همدم این گروه شده، نسبت به یکی از آنها احساسی عاطفی پیدا می‌کند. ماری دختر جوانی است که او نیز دلبسته جوردن می‌شود. پس از آن که گروه پارتیزان‌ها مجبور به عقب‌نشینی می‌شوند و جوردن قرار است جانش را سپر بلای آنها کند، به ماری می‌گوید که او و ماری پیوندی با هم یافته‌اند که هیچ چیز نمی‌تواند آن را بگسلد، چرا که مادامی که یکی از آن دو زنده باشد مثل این است که هر دویشان زنده‌اند. قهرمان مکمل این رمان آنسلمو است؛ چریکی که پا به سن گذاشته و جوردن به چشم یک مراد به او نگاه می‌کند. همان گونه که آن کشیش در وداع با اسلحهالهام‌بخش فردریک در یافتن مسیر واقعی زندگی‌اش بود. آنسلمو همه را به یک چشم نگاه می‌کند، حتی سربازان دشمن را. او همان طور که خودش را آماده می‌کند که در انفجار پل به جوردن یاری برساند، دست به دعا برمی‌دارد؛ نه برای ایمن بودن خودش از خطر، بلکه برای آن که بتواند سهم خودش در این مأموریت را به خوبی ادا کند. از آنجا که او برای جوردن حکم یک پدر را دارد، مرگ او فقدان بزرگی برای جوردن است. آنسلمو در رمان همینگوی در واقع حکم یک لنگر اخلاقی را دارد. او پیش از مرگ تراژیکش درس بزرگی به جوردن می‌دهد، به گونه‌ای که جوردن می‌پذیرد جان خویش را فدای جان ماری و دیگران کند. او دشمن را سرگرم می‌کند تا «خانواده‌اش» بتوانند به جای امنی برسند. رابرت جوردن می‌داند که از این مهلکه جان سالم به در نخواهد برد، بنابراین سعی می‌کند کاری برای کمک به دیگران انجام دهد. جوردن جانش را فدا می‌کند تا پارتیزان‌ها بتوانند زنده بمانند. در واقع همینگوی با مرگ فداکارانه قهرمانش به خوانندگانش می‌گوید که میان انسان‌ها هیچ اختلافی وجود ندارد و همگی بنی‌آدم هستند و شاکله یک اندام واحدند. به نظر می‌رسد این کتاب همینگوی به دلیل دستمایه ادبی‌اش بیش از سایر آثار او قابلیت برگرداندن به یک فیلم سینمایی را داشت است. کل ماجرای رمان در سه روز می‌گذرد و یک رویداد مرکزی (انفجار پل) همراه با ماجرایی عاشقانه توانسته به اندازه کافی توجه تماشاگران سینما را جلب کند. بنابراین عجیب نیست که سه روز پس از انتشار کتاب، کمپانی پارامونت حقوق سینمایی آن را خریداری کرده و 150 هزار دلار به همینگوی می‌پردازد؛ مبلغی که تا آن زمان به هیچ نویسنده‌ای پرداخت نشده بود. گاری کوپر توانست همینگوی را راضی کند که بر اساس کتابش فیلمی ساخته شود. خود او نقش اصلی را بر عهده گرفت و همینگوی از انتخاب اینگرید برگمن برای بازی در نقش ماری ابراز رضایت کرد. پارامونت مایل بود که سسیل.ب دومیل فیلم را کارگردانی کند، اما قرعه فال به نام سام وود افتاد. صحنه‌های خارجی فیلم در ارتفاعات سییرا فیلم‌برداری شد و کارگردان به خوبی توانست از این لوکیشن‌ها در فیلم استفاده کند.

فیلمنامه فیلم اثر دادلی نیکولز است که به خاطر نوشتن فیلمنامه دو فیلم جان فورد؛ (دلیجان/ 1939 و خبرچین/1935) یکی از فیلمنامه‌نویسان برجسته هالیوود در آن دوران به حساب می‌آمد. همینگوی وقتی فیلمنامه نیکولز را خواند، از آن خوشش نیامد. نیکولز در فیلمنامه‌اش بیشتر در پی تأثیرات سیاسی رمان بود. همینگوی اعتقاد داشت که در این فیلمنامه قصد و هدف جوردن برای آن که جانش را بدهد، چندان دقیق از کار در نیامده است. همینگوی همچنین معتقد بود که اسپانیایی‌ها در فیلمنامه نیکولز هالیوودی از آب درآمده‌اند. با وجود اصرار همینگوی در مورد شخصیت‌پردازی جوردن در فیلمنامه، همچنان و در یک تک‌گویی جوردن یکی از اهدافش برای کمک به پارتیزان‌ها را وجود نازی‌هایی می‌داند که به بهانه جنگ داخلی در اسپانیا می‌خواهند تمام اروپا را به آتش بکشند. سام وود اعتقاد داشت که فیلمنامه بیشتر از آن که سیاسی باشد، داستانی عاشقانه را روایت می‌کند و این دو قهرمان فیلم هر جای دیگری هم که بودند، باز هم عاشق همدیگر می‌شدند. در واقع حقیقت این بود که فرانکو جنگ داخلی اسپانیا را برنده شده بود و سام وود همراه با تهیه‌کننده فیلم مایل نبودند که در اسپانیا فیلمشان تحریم شود یا گروه‌های اسپانیایی ساکن آمریکا علیه آن جبهه بگیرند.

جدای از مسائل سیاسی نکته دیگری هم به لحاظ روایی وجود داشت که برگردان کتاب همینگوی به زبان سینما را با مشکل روبه‌رو می‌کرد. کتاب اگرچه به سبک و سیاقوداع با اسلحه روایت اول شخص نداشت، اما بخش اعظمی از داستان را از زبان جوردن می‌شنیدیم و آن چه رخ می‌داد از منظر چشم او روایت می‌شد. بنابراین دشوار بود که بخش فراوانی از فیلم را با دوربین ذهنی بتوان ساخت یا این که مانند وداع با اسلحه یک راوی داستان را روایت کند.

گراهام گرین اعتقاد داشت که در یک فیلم نمی‌توان از نقطه دید اول شخص داستان را روایت کرد. نمی‌توان از چشم یک شخصیت به یک فیلم نگاه کرد. این درست است که شخصیت اصلی بیش از دیگران روی پرده دیده می‌شود، اما نمی‌شود مانند رمان، دیگر شخصیت‌ها را از ورای نقطه دید قهرمان فیلم به تمامی بازشناخت. بنابراین شخصیت آنسلمو در فیلم تبدیل به پیرمرد دوست‌داشتنی و معقولی شده و بیننده هرگز تصورش را نمی‌کند که چنین آدمی منبع الهام جوردن بوده باشد، چون آن چه که جوردن در مورد آنسلمو در ذهنش می‌گوید، در فیلم نیامده است. هیچ کوششی هم در فیلمنامه صورت نگرفته که گفتار درونی جوردن را بشنویم و پی ببریم که او به آنسلمو به چشم یک پدر نگاه می‌کند. شاید برای همین است که وقتی در پایان فیلم جوردن منتظر است که دشمن از راه برسد، فیلم به ورطه احساس‌گرایی می‌افتد. در صحنه‌ای که همینگوی نوشته، جوردن در گفتاری درونی باید بر این وسوسه غلبه کند که راه پدرش را برود و خود را به کشتن بدهد یا نه. او در این صحنه مردد است که چه بکند. فیلمنامه تنها نکته‌ای را که در این موقعیت به تصویر می‌کشد این است که جوردن در مورد ماریا فکر کند و سپس فریاد بزند که «دشمن نمی‌تونه مانع ما باشه، ماری همیشه با من هست!» سپس او رو به دوربین آتش می‌گشاید و بعد دود غلیظی پرده را پر می‌کند و ناقوس بزرگی را می‌بینیم که به صدا درمی‌آید و فیلم تمام می‌شود. این پایان مؤثر از آب درآمده، اما فاقد ابعاد روان‌شناختی و پیچیده‌ای است که ریشه در گذشته جوردن دارد.

 

خورشید همچنان می‌درخشد (1957)

همینگوی در تابستان 1925 در جشن مذهبی سن فرمین در اسپانیا همراه دوستانش شرکت کرد و تصمیم گرفت این سفر دو هفته‌ای را در نخستین رمان مطرحش جاودانه کند. اگر چه بسیاری از اتفاق‌هایی که در رمان رخ می‌دهد، وجهی مستندگونه دارد، اما همینگوی در این رمان سعی کرد تنها بخش‌هایی از واقعیت را به تصویر بکشد. پدرو رومر، قهرمان رمان همینگوی، فردی است که هم در داخل زمین گاوبازی و هم بیرون از آن مظهر مردی است که شرف و عزت دارد. همینگوی در کتابی که در سال 1932 نوشت و در آن به گاوبازی پرداخت (مرگ در بعدازظهر) می‌نویسد که در اسپانیا عزت و شرف چیزی است واقعی که معادل شجاعت، احترام، صداقت و غرور است که همگی در این دو کلمه نهفته‌اند. مانند دیگر رمان‌های همینگوی، جیک قهرمانی است نوآموز که به شدت برای انسجام شخصیتی که در نهاد رومر و وجود دارد احترام قائل است و از این که شبیه او نیست خجالت می‌کشد. اما در طول رمان یاد می‌گیرد که چگونه هم با زخم‌های درونش کنار بیاید و هم به مردم دنیا روی خوش نشان دهد. جیک از آن دسته آدم‌هایی است که همینگوی در کتابش جشن بیکران آنها را نسل گمشده می‌نامد. آنهایی که بهترین سال‌های زندگیشان را در دوران جنگ از دست دادند و هیچ گاه بار دیگر آن سال‌ها را نیافتند. همینگوی این اصطلاح را در پاریس از گرترود استاین وام گرفت که به همینگوی و هم‌نسل‌هایش می‌گفت: «شما جوان‌ها که عمرتان را وقف جنگ کرده‌اید، همگی جزو نسل گمشده هستید». رمان خورشید همچنان می‌درخشد هم به یک اثر پرخواننده بدل شد و هم منتقدان از آن استقبال کردند. با این حال چندین سال پس از انتشار به فیلم برگردانده شد. هاوارد هاکس می‌گوید که تهیه‌کننده مقتدر هالیوود داریل. اف. زانوک، 15 سال بعد از آن که هاوکس حقوق سینمایی این اثر را خریده بود، این حقوق را از او خرید. زانوک از هنری کینگ خواست که فیلم را کارگردانی کند و از فیلمنامه‌نویسی به نام پیتر وریرتل خواست که فیلمنامه را بنویسد. همینگوی از فیلمنامه رضایت نداشت و هنری کینگ که آثار همینگوی را همواره خوانده بود، با همکاری در نوشتن فیلمنامه سعی کرد که به روح اصلی اثر همینگوی وفادار بماند. همینگوی این بار فیلمنامه را پسندید و گفت که بسیار به کتاب نزدیک شده است. در این فیلمنامه بسیاری از صحنه‌های تعیین‌کننده و مهم رمان حفظ شده و بسیاری از گفت‌وگو‌هایی که همینگوی در کتاب دارد، در فیلم نیز مورد استفاده قرار گرفت. اما این حرف به معنای موفقیت کامل هنری کینگ در برگردان سینمایی کتاب همینگوی نیست. همان طور که می‌دانیم سبک نوشتاری همینگوی به قول خود او مانند یک کوه یخ است که تنها یک چهارم آن از آب بیرون است. در واقع همینگوی این توانایی را داشت که چیزهایی را در رمان خود وارد کند که از نوشتن درباره آنها پرهیز می‌کرد.

از یک سو ناتوانی جیک (تایرون پاور) همان گونه که در رمان هست در فیلم نیز به چشم می‌خورد، که این خود نمادی است از ناتوانی نسل پس از جنگ. احترام فوق‌العاده‌ای که جیک برای رومرو (رابرت ایفرنر) قائل است در فیلم نیز آورده شده است. از سوی دیگر ابعادی از بصیرت همینگوی که در رمان به چشم می‌خورد، در فیلم مغفول مانده است. قهرمان همینگوی به نوعی با طبیعت به اتحاد می‌رسند. در حالی که فیلم به این بعد کاری ندارد. جیک و قهرمان زن داستان، برت، تنها یک مشکل با هم دارند و آن این است که برت معتقد است که جیک ناتوان است اما جیک موقعیت را به گونه‌ای دیگر می‌بیند. او به تدریج آگاه می‌شود که هم او و هم برت دیگر نمی‌توانند آن چنان که باید و شاید عاشق یکدیگر باشند و جیک می‌داند که هیچ شفایی برای درمان این زخم وجود ندارد، چون هر دویشان تاب و توان اخلاقی و احساسی خویش را از دست داده‌اند و به پایان رابطه‌شان رسیده‌اند. جیک معتقد است که حتی اگر او به لحاظ فیزیکی دچار این ناتوانی نمی‌شد، همچنان این واقعیت موجود بود. رمان بدین گونه به پایان می‌رسد که جیک صبورانه این واقعیت را می‌پذیرد. با این حال در گفت‌وگو‌های پایان فیلم جیک به برت قول می‌دهد که او حق دارد که معتقد است «حتماً جایی هست که برای پرسش‌های ما پاسخی یافته شود.» پیداست که فیلم‌ساز ترجیح داده نسخه‌ای خوش‌بینانه برای قهرمان‌هایش بپیچد.

منتقدان به دلیل آن که هنری کینگ پایان فیلم را سرهم بندی، کرد از او انتقاد کردند. اما به هر حال نمی‌توان از این اتفاق‌ها در عالم سینما و اقتباس‌های سینمایی جلوگیری کرد. هنری کینگ گفتارهای درونی جیک در رمان را، به فلاش‌بک در فیلم بدل کرده است. جیک در بستر دراز کشیده و این خاطرات دردناک را از نقطه دید او می‌بینیم. هنری کینگ پذیرفت که چنین تغییراتی لاجرم بوده است اما هیچ گاه منکر این مسئله نشد که چه کار دشواری پیش روی داشته. از نظر او برگردان سینمایی کارهای همینگوی همواره دشوار بوده است.

 

قاتلین (1946 و 1964)


همینگوی چندین داستان کوتاه نوشته که قهرمان آنها فردی به نام نیک آدامز است؛ جوانی که برگرفته از دوران جوانی خود اوست، زمانی که دوران پرشوری را پشت سر می‌گذاشت. همینگوی این داستان‌ها را در دهه‌های بیست و سی میلادی نوشت. نیک مانند آدم‌های دیگر جوانی است پاک و معصوم و همانند خالقش بزرگ شده ایلینویز است. او نیز در جنگ جهانی اول زخمی می‌شود و سپس به زندگی شهری بازمی‌گردد، در حالی که هم روحش و هم جسمش زخمی شده است. در داستان‌هایی که نیک آدامز در آنها ظاهر می‌شود، او تحت تأثیر چند قهرمان دیگر است که یکی از آنها اولد اندرسون نام دارد که در داستان کوتاه قاتلین و در سرزمینی دیگربیش از جاهای دیگر حضوری پررنگ و شناخته شده دارد. در دو نسخه‌ای که از روی داستان قاتلین ساخته شده، نیک آدامز در نسخه اول حضور کم‌رنگی دارد و در نسخه دوم اصلاً حضور ندارد. دقیقاً به این دلیل که او در این داستان بیشتر یک نظاره‌گر است تا عضوی از داستان. نیک آدامز در داستان قاتلین به اولد اندرسون خبر می‌دهد که دو نفر به کافه آمده‌اند و سراغ او را گرفته‌اند. آن دو می‌خواهند اندرسون را بکشند و او دیگر از فرار کردن خسته شده است. نیک به شدت تحت تأثیر این رفتار اندرسون قرار می‌گیرد که سرنوشت محتومش را پذیرفته است. در واقع نیک در این داستان برای نخستین بار با ویرانگری این جهان آشنا می‌شود که این دستمایه در هر دو نسخه سینمایی قاتلیننادیده گرفته شده است. به جای آن در هر دو نسخه سینمایی تأکید بر طرح داستانی اثر همینگوی است و این دستمایه پیش‌درآمدی است تا با استفاده از چند فلاش‌بک جزئیات مرگ اندرسون به تصویر کشیده شود.

سکانس افتتاحیه نسخه 1946 قاتلین که رابرت سیور مارک آن را کارگردانی کرده، داستان کوتاه همینگوی را به لحظات ابتدایی فیلم بدل کرده است. سیور مارک فضای فیلم را به آثار فیلم نوآر نزدیک کرده است. سیور مارک سعی داشته به داستان همینگوی وفادار بماند. هماند داستان کوتاه همینگوی در اینجا نیز اولد اندرسون چهره‌ای سمپاتیک دارد. فیلمنامه این فیلم را جان هیوستن بدون ذکر نام نوشته است و همکار او در این کار آنتونی ویلر بوده است. آنها سعی کردند که طرح داستانی فیلمنامه کاملاً متقاعدکننده از آب دربیاید، اما همان طور که گفته شد فیلم، از جهاتی به شدت به فیلم نوآر که در آن سال‌ها در سینمای آمریکا هواخواهان فراوانی داشت، وفادار است. دیدگاه بدبینانه قهرمان‌های فیلم نوآر، مرگ و خیانت که در شمار علایم این نوع سینما بود، در نسخه سیور مارک از داستان همینگوی نمود بیشتری پیدا کرده‌اند. همینگوی به شخصه از این نسخه راضی بود. دختر همینگوی گفته است که این تنها فیلمی است که از روی آثار همینگوی ساخته شده که او کاملاً از آن راضی بوده است.

همینگوی آن قدر عمر نکرد که نسخه سینمایی محصول 1964 را ببیند. بازسازیقاتلین را دان سیگل کارگردانی کرد که نسبت به نسخه قبلی کمتر به داستان همینگوی وفادار ماند. سکانس ابتدایی در خانه روشندلان می‌گذرد. قاتلان، چارلی (لی ماروین) و لی (گلو گلاگر) آمده‌اند که جانی (جان کاساویتس) را بکشند و پیرمردی نابینا (به جای نیک آدامز جوان) به او خبر می‌دهد که دو جنایتکار به دنبال او می‌گردند. اگر چه این فیلم چندان به داستان همینگوی وفادار نیست، اما در خودش یک تریلر خوش‌ساخت است. فیلم برخلاف ساخته سیور مارک به شکل رنگی فیلم‌برداری شده و برخلاف حال و هوای تیره و تار اثر قبلی فیلمی است که در روشنایی خیره‌کننده روز فیلم‌برداری شده است.

/ 2 نظر / 121 بازدید
وحید فرازان

سلام و درود. خوشحالم که شما، یکی از نویسندگان و مترجمان و منتقدان خوب سینمای ایران، به جمع وبلاگنویسان پیوسته اید و مطالبی که شاید من و امثال من به دنبالش بودیم تا بخوانیم و مجدد بخوانیم را در وبلاگتان قرار دادید...شما را در وبلاگم لینک کردم و امیدوارم این کارتان ادامه داشته باشد و مستدام بماند [لبخند]

شهرام مکری

سلام جناب عظیمی بزرگوار ممنون بابت دعوت به دیدن این وبلاگ خوب انرژی گرفتم یه کم از مطالب مفیدتون رو خوندم . صفحه رو سیو کردم تا در فرصت مناسب کل مطالب رو بخونم. دست مریزاد .موفق باشید