سال جنگ پرمخاطره

ضلع سوم این مثلث معیوب (از نظر مردم شهر) هومر پریش (هارولد راسل) است که هر دو دشتش را در جنگ از دست داده اما هنوز می­تواند به تنهایی سیگارش را روشن کند اما این برایش کفایت نمی­کند. برای همین درمورد نامزدش مردد است. هارولد می­داند که هیچ تازه عروسی دلش نمی­خواهد با مردی یک عمر سرکند که دستی برای گرفتن دست همسرش ندارد. هارولد را مثل خیلی از ناتوانان جسمی به چشم ترحم نگاه می­کنند اما او با وجود ناتوان بودن؛ اراده­اش را از دست نداده است.
وایلر به سادگی و بدون این که داستانش را اشک­انگیز روایت کند؛ سه قهرمانی را به
تصویر می­کشد که با پایان جنگ؛ تنها سه آدم عادی هستند. آدم­هایی که جامعه نه تنها برایشان فرش قرمز پهن نمی­کند؛ بلکه حتی عمل قهرمانانة آن­ها در  نبرد با دشمن را وقعی نمی­نهد. جامعة امریکایی پس از جنگ آن قدر سمن دارد که یاسمن آدم­هایی مانند ال؛ فرد و هومر در آن­ها گم شده است. فیلم به معنای واقعی کلمه قهرمان ندارد و کاری هم به قهرمان پروری ندارد.
هر سه شخصیت فیلم؛ نقشی اساسی در روایت فیلم دارند. سهم هیچ یک بیش از دیگری نیست. فردی به عنوان شخصیتی که از زندگی فردی­اش خیری ندیده؛ می­داند که سرانجام باهمسرش به هیچ جا نمی­رسد. همسرش از آن نوع تیپ­هایی خلق شده که همه چیز را موقتیمی­بینند و زندگی برایشان خوشگذرانی است و معتقد است باید خوش بود اما می­داند که فردی توانایی فراهم کردن چنین فضایی را برای او نخواهد داشت. فردی نمی­تواند با این روحیة تازه-یافتة زنش همراه شود. بهترین راه برای او این است که برود دنبال کارش.

نام فیلم کنایه­ای است از زندگی این سه قهرمان شکست خورده.
بهترین سال­های زندگی چنین آدم­هایی زمانی بوده که در دوران جنگ سپری شده است. آن­ها در دوران جنگ قدر دیدند اما بلافاصله پس از این دوران؛ «بدترین سال­های زندگی ما» فرا می­رسد. جامعة امریکایی می­گوید تو رفتی جنگیدی و مدال­هایش را هم گرفتی.
ممنون! اما حالا دیگر جنگ تمام شده است. مقدرات آن دوره نیز به اتمام رسیده. اکنون
کشتی­بان را سیاستی دیگر آمده. پس لطفاً مزاحم نشوید!...بروید سرکارتان و بگذارید
ما زندگی­مان را بکنیم. درواقع وقتی ال به فردی می­گوید که نباید دیگر با پگی
ملاقات کند؛ با سرعتی باورنکردنی یکی از قهرمانان دوران گذشته؛ خودش به فردی از
افراد جامعة کنونی بدل می­شود و ظاهراً فراموش می­کند همراه با فردی از جنگ برگشته است. او اکنون به عنوان یک بانکدار با فردی حرف می­زند و از او می­خواهد به گوشة
تنهایی خودش بازگردد و پایش را از گلیمش بیرون نگذارد. هر چند مشکل فردی درونی
است؛ مشکل هومر فیزیکی است و بیشتر از معضل فردی به چشم می­آید. اگر چه خانواده و
خواهر کوچکش سعی می­کنند وضعیت او را درک کنند و نامزدش؛ هر چند دچار شک اندکی شده ولی سرانجام به سوی هومر بازمی­گردد؛ اما یادمان باشد او باید سال­ها با مردی زندگی کند که اگر چه می تواند با کمک دیگران پیانو بزند اما هرگز مانند یک فرد
عادی نخواهد توانست به زندگی عادی بازگردد.گفتنی است که بازیگر نقش هومر برای
بازی در همین فیلم اسکار دریافت کرد؛ از کهنه سربازان جنگ جهانی دوم بود که در
حمله به پرل هاربر دستهایش را از دست داد. او سال­ها بعد به دلیل بیماری همسرش مجبور شد مجسمة اسکار خودش را بفروشد.

ویلیام وایلر به عنوان یک فیلم­ساز و نه یک«سینه ­است»-سینماگری برجسته- که نمی­توان ربطی ماهوی میان «بن ­هور»؛ «ساعات ناامیدی» و همین فیلمش پیدا کرد؛ در بهترین سال­های زندگی ما سعی می­کند داستانش را آن­طوری روایت کند که تماشاگرش را از دست ندهد. او درواقع فیلم­سازی نیست که نشان دهد در این­جا به شخصه موضعی انتقادی نسبت به سرنوشت قهرمان­هایش اتخاذ کرده است. نگاه کنید به رابطة ال با پسرش و همسرش که در سطح می­گذرند و عمقی ندارند. درواقع وایلر در این فیلم بیش از آن که در مقام همدلی با داستان فیلمش و
شخصیت­های آن­ها برآید؛ سعی دارد یک راوی باقی بماند که بی­هیچ نوع احساساتی­گری در پی این است که داستان زندگی این سه تن را گزارش کند. لحن گزارشی وایلر در این فیلم به نوعی باعث شده تا فیلم تا حد زیادی به آثار سینمای نئورئالیسم ایتالیایی نزدیک شود. به ضرص قاطع نمی­توان اعلام کرد که وایلر آیا تحت تأثیر بزرگان چنین ژانری قرار داشته یا نه اما  همین قدر بدانیم که جریان اصلی سینمای امریکا چندان به واقع­گرایی در فیلم اعتقادی نداشت و پس از فیلم وایلر تقریباً هیچ فیلم دیگری را سراغ نداریم که این همه به واقعیت نزدیک شده و از آن این چنین گرته­برداری کرده باشد. به نظر می­رسد ارزش و ماندگاریبهترین سال­های زندگی ما در تاریخ سینما نیز همین رویکرد فیلم باشد. فیلمی واقع­گرا ازکارخانه ­ای که کارش رویاسازی است؛ نوبر است!

/ 1 نظر / 46 بازدید
چت روم

ايام به کام منتظر حضور گرمتان هستم [گل]