amoozecinema

سینما به ما-شما-ایشان... می آموزد

حکایت چند زبان نفهم
نویسنده : shapoor azimi - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ خرداد ۱۳٩۳
 

دکتر استرنج لاو یا: چگونه یاد گرفتم دست از نگرانی بردارم و به بمب اتم عشق بورزم (۱۹۶۴)  کمدی سیاه کوبریک در هجو سردمداران آمریکا و شوروی سابق است که دست به دست هم داده‌­اند تا دنیا را کن فیکون کنند و در این میان هیچ کسی و هیچ چیزی جلودار آن­‌ها نیست. یک ژنرال مخبط آمریکایی به اسم جک قصاب (که نامش تقریباً مترادف همان اصغر قاتل است) که فرمانده‌ی یک پایگاه نظامی آمریکا است، از سوی روس‌ها علامتی به نشانه‌ی حمله به ایالات متحده دریافت می­‌کند. او به خدمه‌ی یکی از بمب­‌افکن­‌هایش که حامل بمب اتمی است، اعلام حمله به خاک شوروی می­‌کند. رییس‌جمهور آمریکا دست‌به‌دامن رهبر شوروی می‌­شود تا این غائله را بخواباند اما دیر شده است. بمب‌افکن قطعاً به هدفش در خاک شوروی اصابت خواهد کرد و دنیا برباد خواهد رفت.

 


کوبریک به شکلی دقیق آدم­‌هایی فرضی را که ممکن است روزی روزگاری زمین را نابود کنند، در کنار هم به تصویر کشیده است. تقریباً هیچ‌یک از اهمیت کاری که قرار است از وقوع آن جلوگیری کنند آگاه نیستند: ژنرال اصغر قاتل! (استرلینگ هایدن) که تنها در گوشش خوانده‌­اند که باید کمونیست­‌ها را قلع‌وقمع کرد و ایالات متحده را از شر کمونیسم نجات داد. در ذهن بچه­‌گانه‌ی او هرگز نمی­‌گنجد که به خاک مالیدن پوزه‌ی روس­‌ها به چه قیمتی انجام خواهد شد. عقل ژنرال تارگیدسن (جرج سی. اسکات) کم‌­تر از دیگران پاره‌سنگ برنمی­‌دارد. او بیش از که به فکر نجات کره‌ی زمین باشد به فکر گرفتن مچ سفیر شوروی در اتاق جنگ است که یواشکی از این اتاق عکس برمی‌­دارد و جاسوسی‌­اش را می­‌کند. رییس‌جمهور آمریکا (پیتر سلرز، که در این فیلم در سه نقش ظاهر می‌شود) سرگرم چک‌وچانه زدن با رهبر روس­‌ها است. او هم حاضر است به روس‌­ها باج بدهد و در برابرشان کوتاه بیاید، و هم به آن­‌ها می­‌پرد و ژست متفکر بودن درمی‌­آورد. انگار او جان اف. کندی است که همواره درباره‌ی موشک­‌های شوروی در کوبا، در حال چانه زدن با خروشچف بود. دکتر استرنج لاو (پیتر سلرز) یک آرمانگرای معکوس است که تیک عصبی­اش سلام هیتلری است. دیگران هم دست‌کمی از بقیه ندارند. کوبریک با زبان بی‌­زبانی به ما می‌­گوید که نگاه کنید حفظ کره‌ی زمین به دست چه دیوانگانی افتاده است. خوب که به نقش مخرب روسیه و قلدری آمریکا در تحولات اوکراین توجه کنیم؛ می­‌بینیم اثر پیش‌گویانه‌ی کوبریک در ۵۱ سال پیش، هنوز چه‌قدر تازه است.
ژنرال تارگیدسن در جایی از فیلم سعی دارد رییس‌جمهور را قانع کند که بگذارد بمب­‌افکن آمریکایی به کار خودش ادامه دهد. در این صورت افتخار نخستین حمله‌ی اتمی به شوروی نصیب آمریکا می­‌شود و در این میان «فقط» چند میلیون آمریکایی کشته می‌شوند. سرگرد کینگ کنگ (اسلیم پینکز) که فرمانده‌ی بمب­‌افکن است؛ یک کلاه کابوی سرش گذاشته و هنگامی که همراه بمب اتمی به پایین سرازیر می‌­شود، طوری روی بمب نشسته که انگار سوار یک اسب وحشی شده است. از لحظه‌­ای که به او مأموریت حمله به شوروی داده می­‌شود، انگار او دیگر در این دنیا وجود ندارد. مانند آدم­‌های مسخ‌شده یا هیپنوتیسم‌شده، فقط و فقط به نابودی شوروی فکر می­‌کند. کوبریک با روان‌شناسی آدم‌هایی مانند کینگ کونگ و ژنرال اصغر قاتل! در واقع اشاره دارد به دوران سیاه مک­‌کارتیسم در آمریکا. اگر خوب دقت کنیم به‌وضوح می­‌توان دید که آمریکا چه در نژاد­پرستی (در زمانی نه‌چندان دور، آب­خوری سیاهان از سفید­ها جدا بود) و چه در کمونیسم‌هراسی، سنگ‌تمام گذاشته است! سال­‌ها آمریکایی‌ها را از  شبح سرخی ترساندند و بر آن­ها حکم راندند. غافل از این‌که این شبح پوسیده چه به‌سادگی فرو ریخت. کوبریک بی ­آن که بخواهد به شعار سیاسی متوسل شود، به شکل باور­پذیری از حماقت سردمدارانی حرف می‌زند که سرنوشت میلیون­‌ها نفر در کف دستان بی­‌کفایت آن­‌ها قرار گرفته است. سردمدارانی از شرق و غرب این عالم که تنها تا جلوی بینی­‌شان را می­‌توانند ببینند. سردمدارانی که نیروی نظامی‌شان را به­‌گونه‌­ای عمل آورده­‌اند که نتوانند عقل خود را به کار بیندازند. نگاه کنید به زمانی که نیرو­هایی بیرون از پایگاه هوایی برای توقف ژنرال قاتل آمده­‌اند و سرهنگ مندراک (باز هم با بازی سلرز) پول‌خرد برای تلفن زدن به مافوقش را ندارد (تمام خطوط تماس به دستور ژنرال قاتل قطع شده­‌اند). یک دستگاه سکه‌ای کوکاکولا آن­‌جا است. فرمانده‌ی نجات ابا دارد به این دستگاه شلیک کند تا برای تماس سرهنگ پول‌خرد فراهم شود. او می­‌ترسد کمپانی کوکاکولا به خاطر خراب کردن دستگاه نوشابه­ فروش از او شکایت کند. بخش اعظم فیلم در تالار جنگ می­‌گذرد و صرف جدل‌های بی سروته می­‌شود. صرف التماس رییس‌جمهور آمریکا به طرف روسی. از سوی دیگر شخصیت دکتر استرنج لاو را داریم که از نظر کوبریک ادامه‌ی منطقی نازیسم در بدنه‌ی سیاسی و نظامی آمریکا است. او دائماً دچار تیک می­‌شود و دوباره خودش را جمع‌وجور می‌­کند. در سکانسی دست مصنوعی او سرانجام بیخ گلوی او را می­‌گیرد. آیا قاتل سرانجام قربانی اعمال خود خواهد شد؟ پایان فیلم کوبریک چنین سرنوشتی را نشان می­‌دهد.


کوبریک در انتهای فیلم بی آن که بخواهد بی­‌خود و بی­‌جهت پایان خوشی برای این بحران رقم بزند، با تلخی هر­چه تمام‌­تر نشان می‌دهد که این حماقت­‌های خنده­‌دار اصلاً «هپی­‌اند» ندارند. یک دیوانه سنگی به درون چاه انداخته و صد دیوانه­‌تر از خودش بالای چاه توی سر و کله‌ی هم می­‌زنند و عاقبت بمب بر روی شوروی انداخته و منفجر می­‌شود. آهنگ «ما دوباره همدیگر را خواهیم دید» با صدای ورنا لین بر روی تصاویر انفجار بمب اتمی شنیده می­شود. ما دوباره همدیگر را خواهیم دید؟ کجا؟ دیگر زمینی وجود ندارد که بشود برای دیدار دوباره قرار گذاشت. این آهنگ یکی از پرطرفدار­ترین آهنگ­های جنگ جهانی دوم بود. سربازان هنگام رفتن به جنگ این آهنگ را زمزمه می­‌کردند. طنین این آهنگ بسیار خوش‌بینانه است. حکایت از بازگشت سربازان از جنگ را می‌دهد. سربازانی که شاید هم خودشان و هم خانواده­‌های‌شان می­‌دانستند بازگشتی در کار نیست. شنیدن چنین آهنگی در پایان فیلم کوبریک، طنین دیگری دارد. ژنرالی مخبط فرمان بمباران شوروی را می­‌دهد. شوروی­‌ها موشک­‌های خودکاری در اختیار دارند که به محض احساس خطر حمله به شوروری، فعال شده و به طور خودکار به سوی آمریکا شلیک می­‌شوند. یک مشت آدم احمق در تالار جنگ آمریکا نشسته­‌اند و سر خود را به بلاهت­‌های‌شان گرم کرده­‌اند. ژنرال تارگیدسن که پیداست خودش را عاقل‌ترین فرد این جمع پریشان می­‌داند، با سفیر شوروی درگیر می­‌شود تا پته‌ی او را روی آب بیندازد. رییس‌جمهور باهوش آمریکا جمله‌ی درخشانی را به زبان می‌­آورد: «آقایان! شما حق ندارید این­‌جا با هم بجنگید... این­‌جا اتاق جنگه!»