amoozecinema

سینما به ما-شما-ایشان... می آموزد

شاید فردایی نباشد
نویسنده : shapoor azimi - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳
 

نگاهی به فیلم همیشه فردایی هست ساختة داگلاس سیرک


همیشه فردایی هست (1955) بازسازی فیلمی است به همین نام که بر اساس داستانی از اورسلا پاروت و در 1934 ساخته شده بود. داگلاس در همیشه فردایی هست بار دیگر با گروه همیشگی­اش کار کرده است. راسل متی، فیلم­بردار مورد علاقه­اش، راس هانتر تهیه­کنندة این فیلم دستکم 4 فیلم سیرک را تهیه کرده است. با این که همیشه فردایی هست دارای تمامی خصایص یک فیلم «سیرکی» هست اما عجیب است که به شدت زیر سایة آثاری مانند هر چه خدا بخواهد (1955) یا برباد نوشته (1956) قرار دارد. شاید یک دلیلش را باید سیاه و سفید بودن فیلم دانست. سیرک در مصاحبة معروفش با جان هالیدی می­گوید که این فیلم از ابتدا قرار بود که به شیوة رنگی فیلم­برداری شود. او ضعف فیلم را سیاه و سفید بودن آن و داستانش می­داند. با این حال همان­طور که اشاره شد؛ فیلم تمام خصیصه­های آثار او را دارا است. قهرمانش کلیفورد گرووز (فرد مک­مورای) مانند کری اسکات (جین وایمن) در هر­چه خدا بخواهد تمام زندگی­اش را پای همسر و البته بچه­هایش گذاشته است اما حس می­کند، آن­ها او را نمی­بینند. بود و نبودش گویی برای آن­ها فرقی ندارد. وینی و آن، پسر و دختر بزرگش نه تنها درکی از روحیات پدر خود ندارند؛ بلکه با گستاخی هر­چه تمام­تر دماغشان را تا ته توی زندگی خصوصی پدرشان فرو می­کنند و از هیچ کاری برای زدودن رابطة کلیف با نورما میلر (باربارا استانویک) فرو گذار نمی­کنند. آن­ها نزد نورما می­روند. نورما خیال می­کند که کلیف به دیدارش آمده است. با شادمانی دستی به صورتش می­کشد و با شادمانی در را باز می­کند اما وینی و خواهرش آمده­اند مچ او و پدرشان را بگیرند. وینی می­گوید همه چیز را دیده است. او را با پدرشان در تعطیلات دیده است. نورما از او می­پرسد چه چیزی را دیده است؟ جواب وینی این است آن­ها دو بگو­بخند کرده­اند و با هم صمیمی بوده­اند. وینی می­گوید او نگران مادرش هست. نورما پاسخ می­دهد: «همیشه باید نگران مادر و هیچ وقت یاد پدر نیفتاد» او به وینی می­گوید که به طرز بیشرمانه­ای او ودیگر اعضای خانواده پدرشان را نادیده گرفته­اند. او درواقع وحشتناک­ترین دیالوگ­های فیلم را در این سکانس بیان می­کند: «فکر می­کنید اگر کلیف عشقی رو که لازم داشت توی خونه­اش پیدا می­کرد، هیچ وقت سراغ من میومد؟» اصلاً مشخص نیست که این­ها موضع شخصی نورما باشد. یادمان هست که او 20 سال عکسی از کلیف را همراه خودش داشته است.

 


سیرک در این فیلم به نوعی شادی بی­سبب و دروغین جامعة متوسط امریکایی در دهة 50 میلادی را بیرحمانه به زیر تیغ نقد می­برد. جامعه­­ای که خانواده­هایش رفاه ظاهری را دارند و گرمای دروغینی در خانه­هایشان حکمفرما است. سیرک، نهاد دروغین این خانواده­های امریکایی را برملا می­کند. آن­هایی که به قول معروف درونشان خودشان را کشته و بیرونشان دیگران را. به ابتدای فیلم نگاه کنیم کلیفورد گرووز ظاهراً همه­چیز دارد. یک شغل خوب (او عروسک می­فروشد:گول­زنک­های دنیای مدرن). همسر و بچه­هایی که همه خوبند اما از همان نخستین نماهایی که خانوادة کلیف را می­بینیم؛ برایمان مشخص می­شود که هیچ چیز راه نیست. از همه بد­تر همسر بی­تفاوت او ماریون (جون بنت) است که هیچ توقعی از کلیف ندارد و خیال می­کند اگر به بچه­هایش بیش از شوهرش رسیدگی کرد؛ وظایف یک زنگی مشترک را انجام داده است.

وقتی دختر کلیف از نورما می­خواهد که پدرشان را از آن­ها نگیرد؛ نورما به سردی پاسخ می­دهد که قرار ملاقاتی دارد و باید برود. این به معنای آن است که نورما به حرف این دختر توجهی ندارد. این سکانس شباهتی تام و تمام دارد به سکانسی از کازابلانکا(1942) که ریک خودش را در بیرون بردن الزا از کازابلانکا محق می­داند. ظاهراً نورما نیز چنین عقیده­ای درمورد محبوبش دارد اما سکانس بعدی مانند آب سردی است که بر تماشاگر ریخته می­شود. نورما به شرکت کلیف می­رود. او به کلیف می­گوید «20 سال پیش از جا رفتم چون عاشق تو بودم. آره نورما میلر دختر کوچولویی بود که نمی­تونست با واقعیت رو­به­رو بشه. خب نورما امروز داره از این­جا می­ره چون می­تونه با واقعیت رو­به­رو بشه.» کلیف می­گوید تنها یک واقعیت وجود دارد. نورما حرفش را قطع می­کند «نه.نه. فقط یه واقعیت وجود دارده و اونم اینه که بیست ساله کلیفورد گرووز یک شوهر و یک پدر هست.» نورما اشاره می­کند که ماریون انتخاب و عشق اول کلیف بوده و نمی­شود این را انکار کرد. پس چه کسی باید به این پرسش ازلی و ابدی پاسخ بدهد که چرا مردان سال­ها پس از این که پی می­برند انتخاب­های غلطی کرده­اند، سراسیمه در پی این هستند که به گذشته­ها چنگ بیندازند و ثابت کنند هرگز اشتباه نکرده­اند و آتش عشقی قدیمی اما ناکام همواره در وجوشان روشن بوده است؟ حرف­های نورما نشان می­دهد که عاشق واقعی او بوده است و نه کلیف. او 20 سال پیش از کلیف گذشت چون کلیف یکی دیگر را انتخاب کرده بود و اکنون نیز از کلیف می­گذرد چون این بار کلیف او را انتخاب کرده است: این بار نیز اشتباهی رخ داده است. گاهی آدمی احساس می­کند چقدر در این دنیا اشتباه وجود دارد. سیرک یک جملة درخشان درمورد تفاوت ملودرام و تراژدی دارد: در تراژدی قهرمان یک بار برای همیشه ­می­میرد اما در ملودرام، قهرمان بار­ها می­میرد و زنده می­شود. کلیف پس از این که نورما ترکش می­کند؛ به خانه باز­می­گردد. برای ماریون همسرش، آب از آّب تکان نخورده است. زندگی همانی است که بود. دقیقاً مانند سکانس ابتدایی تلفن زنگ می­خورد. آن گوشی را بر­می­دارد و در میزانسی کاملاً شبیه سکانس ابتدایی روی زمین دراز می­کشد و با دوستش حرف می­زند. کلیف وارد می­شود . دختر کوچکش به استقبال او می­رود. اما حواس کلیف جای دیگری است. ظاهرش طبیعی است اما او دیگر همانی نیست که در سکانس ابتدایی با چهره­ای بشاش وارد خانه شد و قربان صدقة همه رفت ولی هیچ کس قربان صدقة او نرفت. دخترش ساعت را از او می­پرسد و کلیف صدای غرش هواپیمایی را می­شنود که نورما را برای همیشه با خودش می­برد. پس از آن است که ماریون همسرش سراغ او می­آید و از حال و احوال او می­پرسد. او اعترافی واقعی اما ویران­کننده پیش همسرش می­کند:«تو منو بهتر از خودم می­شناسی». قهرمان ملودرام به سوی زندگی بازگشته است اما دیگر همانی نیست که در ابتدا بود. اکنون او آماده است تا بار­ها بمیرد و زنده شود. او آمادة تقاص پس دادن است. آماده است تا تاوان اشتباهش را بپردازد. مانند تمامی قهرمان­های ملودرام که می­شناسیم. شاید اکنون دارم به مرگ تمامی قهرمان­های فیلم­های تراژیک فکر می­کنم که انگار با مردنشان؛ ­جان­شان هم خلاص می­شود. انگار مردن این جور قهرمان­ها به جای آن که نوعی شجاعت باشد­؛ بیش­تر، جاخالی دادن آن­ها است. شانه خالی­کردن از زیر بار یک زندگی بی­پایان. تلخی پایان کار هر قهرمان تراژیک نیست.