amoozecinema

سینما به ما-شما-ایشان... می آموزد

راوی روایت ناداری...
نویسنده : shapoor azimi - ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

نگاهی به ریش قرمز اثر کوروساوا

اگر­چه به تنهایی ممکن است اکی­را کوروساوا به دلیل وجود نوابغی همچون یاسوجیرو ازو یا گنجی میزوگوچی نماد سینمای اثر­گذار ژاپن نباشد؛ اما در شمار فیلم­سازانی است که هیچ­گاه در تاریخ سینما نمی­توان نادیده­شان گرفت. او یکی از بزرگان اخلاق­گرایی در سینما است. کوروساوا حتی در بی­پرده­ترین میزانسن­های زندگانی خلوت شخصیت­هایش جانب اخلاق را رها نمی­کند. این خصیصة بارز در آثار کوروساوا این بخت را نصیب ما، تماشاگران آثارش کرده که در طول سال­ها بیش­ترین ساخته­هایش را از تلویزیون خودمان تماشا کنیم. ریش قرمز  (1965) به عنوان یکی از آثار برجستة او در دهة 1960 میلادی یکی از این فیلم­ها است. کوروساوا درواقع پس از شکست تجاری دودسکادن (1970) فیلمی که به لایه­های مختلف زندگی آدم­های بی­پناهی می­پردازد که فقر و بیچارگی امانشان را بریده؛ (درونمایة مورد علاقة کوروساوا) این درونمایه را در آثارش رها کرد. او در 1971 و به دنبال نومیدی از یافتن تهیه­کننده برای ساخت فیلم بعدی­اش و بیماری جسمی دست به خودکشی ناموفقی زد.


اگر­چه «جامعة بیچارگان» در دودسکادن، پناهگاهی جز خیالشان نداشتند؛ اما خیل جمعیت بیماران درمانگاه، این شانس را آوردند که جان پناهی به نام دکتر هایدی معروف به ریش قرمز اندکی از آلامشان بکاهد. دکتر ریش قرمز مانند رابین هودی در عالم طبابت عمل می­کند. به فقرا یاری می­رساند اما از اغنیا چندین برابر دستمزدش پول طلب می­کند.

 برخی از منتقدان به این نکته اشاره کرده­اند که درونمایه استاد و شاگرد که یکی از درونمایه­های غالب در ریش قرمز هم هست؛ از نخستین فیلم کوروساوا افسانة جودو (1943) قابل ردیابی است. نوبورو یاسوموتو (یوزو کایاما) پزشکی جوان و ایده­آلیست است که با دنیا قهر کرده چون بر خلاف میلش با او رفتار کرده اما دکتر هایدی (توشیرو میفونه) و فضای زندگی بیماران فقیر در درمانگاه فرصتی برای یاسوموتو فراهم می­کنند تا از جلد خود­بینی­اش درآید دکتر ریش قرمز یادداشت­های یاماسوتو را بدون اجازة او می­خواند. این درواقع همان حقی است که او به عنوان استاد برای خودش قائل است. او شاگردش را تنها با حرف زدن آموزش نمی­دهد. دکتر هایدی به پیرمرد محتضری اشاره می­کند که با هر نفسش زجر می­کشد. او از یاسوموتو می­خواهد شاهد لحظة مرگ یک انسان باشد، زیرا لحظة باشکوهی است. کوروساوا به بهانة سر به راه شدن دکتر یاسوموتو، داستانک­هایی را در فیلم دنبال می­کند که کارکرد نهایی­شان؛ تهذیب اخلاق در شخصیت دکتر جوان و شاید خود ما به عنوان تماشاگر باشد. کوروساوا بی آن که این را به ما تحمیل کند؛ انگار به عنوان «استاد» ظاهر می­شود تا مانند دکتر جوان به مخاطبانش رسم زندگی بیاموزد. ما زندگی کردن را بیاموزد فیلم دو شخصیت مثبت و منفی وارد ماجرا می­کند که هر یک مانند سنگ محکی برای شناخت ماهیت انسانی دکتر جوان عمل می­کنند. بانویی جوان و اغواگر که با سنجاق سرش دکتر را مجروح می­کند و دختر جوان و بیگناهی که دکتر ریش قرمز او را از محلة بدنام به درمانگاه می­آورد. نقطة ضعف دکتر یاسوموتو- زنان- در عین حال به نقطة پرتاب او به جهانی دیگر نیز عمل می­کنند. دختر جوان و بیگناه که بر اثر بدرفتاری به کما رفته است، به دکتر یاسوموتو دل می­بندد. این دلبستگی در اعماق وجود دکتر جوان جا خوش می­کند اما دکتر ریش قرمز به عنوان فردی که همواره یک پایش در «سرزمین واقعیت» قرار دارد؛ وارد می­شود و دکتر را وا می­دارد برای ازدواج با نامزدش آماده شود. کوروساوا مانند بسیاری از آثارش در این جا نیز به شکلی غیر مستقیم ما را دعوت می­کند تا با قهرمانانش همراه شویم. فیلم اگر­چه با دکتر جوان و ماجرای سرخوردگی­اش آغاز می­شود اما در ادامه دکتر ریش قرمز پررنگ­تر از دیگر شخصیت­ها وارد می­شود. با این حال ماجرا­هایی مانند زن جوانی که از هر همسری یک فرزند دارد و پدر در حال احتضارش درواقع مسبب تمام بیچارگی­های او است، همراه با داستان پر آب چشم ساهاچی که تقدیرش و زلزله دست به دست هم می­دهند و محبوبه­اش را از میان می­برند. هیچ کسی نمی­داند چرا ساهاچی با جسم بیمارش این قدر به بیماران خدمت می­کند. تنها سکانس بازگشت به گذشته در فیلم، پرده از زندگی ساهاچی و زنی بر می­دارد که قرار بود با آمدنش ساهاچی خوشبخت شود اما جز تباهی برای هردوی­شان باقی نمی­گذارد. ماجرا­های کوتاه مردمان فقیر در ریش قرمز همچون چوبو که از سرناچاری به همراه خانواده­اش سم خورده­اند؛ فیلم را به حکایت­های اخلاقی کوچکی تقسیم کرده­اند که عملکردش بیش­تر شبیه به نقالی نقال­های ژاپنی (بنشی­ها) است. کوروساوا مانند نقالی با حوصله فقر و ناداری مردمان قرن گذشته را روایت می­کند.

کوروساوا در شمار کارگردان­هایی است که کنترل کاملی بر مدیوم کاری­شان دارند. از فیلم­نامه تا طراحی صحنه، کار با بازیگران و تدوین. ریش قرمز نیز استثناء نیست. نکتة قابل تأمل در این فیلم رویکرد کوروساوا در استفاده از فیلم­برداری واید اسکرین است. درریش قرمز تحرک چندانی در شخصیت­ها وجود ندارد. عموماً نما­ها داخلی هستند. با این حال لنز آنامورفیک کارکرد شخصیت­پردازانه در این جا بر عهده دارد: تنش­ها را دراماتیزه کرده و توان شخصیت­ها را به نمایش می­گذارد. در نما­های ابتدایی که دکتر هایدی (ریش قرمز) را می­بینیم، قاب­بندی او و سایه­اش بر روی دیوار بر تکرو بودنش تأکید دارند. فضای لخت اتاقها درمانگاه همراه بر تأکید بر شدت نور و سایه و استفاده از شمع برای روشنایی، بیش از آن که  در خدمت زیبایی­ شنایی تصویر باشند، به شخصیت­پردازی­ها یاری می­رسانند. حتی در نما­های فرمالیستی مانند نشان دادن چاهی که خدمتکاران درمانگاه نام چوبو-پسرکی که همراه خانواده­اش سم خورده- از بالا یا نمای زنی که خودکشی کرده و پاهایش را بسته­اند و دکتر ریش قرمز تلاش می­کند خون­ریزی او را بند بیاورد ولی دکتر یاماسوتو در آن لحظه غش می­کند؛ همگی در خدمت محتوای فیلم هستند. کوروساوا هرگز مانند میزوگوچی-با آن نما­های بلندش- کارگردانی فرم­گرا نیست. حتی در سکانس رویارویی با مردان خانة بدنام که دکتر هایدی تمامشان را به زمین می­زند؛ کوروساوا ناخن خشکی به خرج می­دهد و تنها به نمایش آن­چه از این نبرد اکتفا می­کند که به کار فیلم می­آید.

این حماسة 185 دقیقه ­ای که در مدت دوسال فیلم­برداری شد، واپسین اثر سیاه و سفید کوروساوا و آخرین همکاری او با توشیرو میفونه در مقام بازیگر است. پس از آن این دو هرگز با هم همکاری نکردند. برخی دلیلش را مشکلات میفونه هنگام ساخت فیلم می­دانند. او مجبور بود مدت­ها ریشش را نزند و به همین دلیل در فیلم دیگری نمی­توانست بازی کند. گفته می­شود هیدئو اوگونی همکار فیلم­نامه نویس کوروساوا در ریش قرمزبه بازی بسیار بد میفونه اشاره کرده بود و باعث شد تا کوروساوا برای نخستین بار به توانایی میفونه در بازیگری با دیدة تردید نگاه کند.