amoozecinema

سینما به ما-شما-ایشان... می آموزد

یکی از بزرگ‌ترین قصه‌گویان سینما
نویسنده : shapoor azimi - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢
 

یکی از بزرگ‌ترین قصه‌گویان سینما

درباره جلادان نیز می میرند اثر فریتس لانگ

یک نکته‌ی اساسی در بررسی سینمای کلاسیک نباید فراموش شود. سینمای کلاسیک سینمایی روایی است. داستان­‌گو است و داستان را با تمامی فرازوفرود­هایش روایت می­‌کند. به عبارت دیگر سینمای کلاسیک به تماشاگرش ارج می­‌نهد. او را مهم می­‌داند و اصلاً موجودیتش زمانی شکل می‌­گیرد که مخاطب داشته باشد. نکته‌ی دیگر این است که سینمای کلاسیک از «داستان زندگی» الهام می­‌گیرد و گاهی حتی به‌تمامی در «بند» آن می­‌ماند. سینمای کلاسیک زندگی روزمره را روایت می­‌کند. چیزی که در این چند سال اخیر در سینمای ایران با استقبال رو­به­‌رو شده است. این «زندگی­‌گرایی» اما، در پیچ‌و‌خم­‌های روایت سینمای کلاسیک پنهان می­‌شود، گم می­‌شود و به‌ندرت روی نشان می­‌دهد.

 


فریتس لانگ یکی از بزرگ­ترین قصه­‌گویان سینمای کلاسیک است. دقیق بودن داستان و به‌اصطلاح حجیم بودن آن در آثار لانگ تصادفی نیست. او در آثاری مانند ام (۱۹۳۱)، خشم (۱۹۳۶)، ورای شکی معقول (۱۹۵۶) داستان را به‌شدت دقیق و «پُرملاط» تعریف می­‌کند. نخستین درسی که از سینمای لانگ می­‌گیریم این است که تماشاگر را نباید در سینمای روایی به حال خودش رها کرد. او آمده تا برایش قصه بگویند. داستان جلادان نیز می‌میرند بسیار دقیق است. راینهارد هایدریش جلاد هیتلر در چکسلواکی به دست یکی از مخالفان نازی­‌ها به نام دکتر اسووبودا کشته می­‌شود. اتومبیلی که قرار بود اسووبودا پس از ترور با آن فرار کند کشف می­‌شود و او در معرض خطر دستگیری است. هنگام فرار زنی به نام ماشا نووتنی مسیر فرار او را به‌دروغ به مأموران نازی گزارش می­‌دهد. دکتر اسووبودا که جایی برای پنهان شدن ندارد به خانه‌ی ماشا می‌­رود و با خانواده­‌اش از جمله پدرش پروفسور نووتنی استاد تاریخ آشنا می­‌شود. نازی­‌ها قاتل را پیدا نکرده­‌اند، پس تا پیدا شدن او مردم عادی را تیرباران می‌کنند. پدر مارشا هم دستگیر می­‌شود. مارشا اکنون باید میان پدرش و فعالیت ضد نازی­‌ها یکی را انتخاب کند. از سوی دیگر فردی خائن به نام امیل چاکا در میان مبارزین نفوذ کرده ولی شناسایی می­‌شود. گروبر بازرس باهوش گشتاپو، دکتر اسووبودا را شناسایی می­‌کند اما در جدال با دکتر کشته می­‌شود. سرانجام و پس از پیدا شدن جسد بازرس گروبر در خانه‌ی امیل چاکا تمام مردم شهر علیه چاکا و فعالیت­‌هایش بر علیه نازی­‌ها شهادت می­‌دهند. چاکا به عنوان قاتل هایدریش معرفی می­‌شود اما نازی­‌ها کاملاً آگاهند که مردم یک شهر آن­‌ها را بازی داده­‌اند. فیلم­نامه‌ی جلادان... را برتولت برشت، به همراه لانگ و جان وکسلی نوشته­‌اند. داستان فیلم حتی برای لحظه‌­ای تماشاگر را رها نمی­‌کند. ابتدا اعلام می­‌شود که هایدریش کشته شده است. بر خلاف فیلم­‌هایی با مضمون «قاتل کیه؟» به‌سرعت مشخص می­‌شود که دکتر اسووبودا قاتل است. تعلیقی که در ادامه لحظه به لحظه اوج می‌­گیرد این است که آیا دکتر دستگیر می­‌شود؟ ماشا به طور اتفاقی شاهد فرار دکتر از دست نازی­‌ها بوده. ظاهراً گمراه کردن نازی­‌ها و آدرس غلط دادن به آن­‌ها خطری برای ماشا ندارد. اما با آمدن دکتر به خانه‌ی پروفسور نووتنی، در واقع ماشا و پدرش وارد داستان ترور هایدریش می­‌شوند. نازی‌­ها پروفسور را هم دستگیر می‌­کنند تا او را نیز همراه دیگر مردمی که دستگیر شده‌­اند تیرباران کنند. آیا ماشا دکتر اسووبودا را لو می­‌دهد؟ در واقع نقطه‌ی عطف داستان این­‌جا است. اما لانگ و همکاران فیلم­نامه‌نویسش با وارد کردن عنصر تازه‌­ای در قالب فرد خائنی به نام امیل چاکا، نقطه‌ی عطف واقعی داستان را رقم می‌زنند. نیرو­های مبارز به چاکا مظنون شده­­‌اند. آن­‌ها می­‌دانند فرد خائنی که پیش از این تعدادی از مبارزین را لو داده، آلمانی می‌دانسته. یکی از مبارزین که گارسن یک کافه است، جوکی را به زبان آلمانی در مورد هیتلر تعریف می­‌کند. چاکا به‌شدت خنده‌­اش می­‌گیرد. او خودش را لو داده است. اما چاکا موقتاً موفق می­‌شود جان سالم در ببرد. از سوی دیگر شخصیتی به نام بازرس گروبر در داستان وجود دارد که بسیار باهوش است. سماجت او باعث می­‌شود تا سرانجام بفهمد در روزی که هایدریش به قتل رسید، دکتر اسووبودا در بیمارستان نبوده و یکی از همکارانش را به جای خودش گذاشته است. گروبر در یک درگیری با دکتر و همکار او کشته می­‌شود. تا این جای داستان ظاهراً همه چیز سر جای خودش قرار دارد. بازرس گروبر که بزرگ­ترین مانع بر سر راه دکتر و مبارزین بوده، حذف شده اما هنوز معضل اصلی که گروگان­‌ها باشند، حل نشده است. بهترین راه‌حل برای «بستن» داستان چه می­‌توانست باشد؟ چه‌گونه ممکن بود بتوان هم جان گروگان­‌ها را نجات داد و هم جان دکتر اسووبودا را؟ بهترین پاسخ امیل چاکا است.


این را به یاد داشته باشیم که به عنوان تماشاگر سینما همیشه دوست داریم به جای قهرمان یا قهرمانان فیلم باشیم. دل‌مان می‌خواهد اگر شخصیتی منفی به سزای عملش می‌رسد، ما نیز در این کار دخالت داشته باشیم. در ابتدای این یادداشت اشاره شد که سینمای کلاسیک چنین امکانی را برای تماشاگرش فراهم می‌­کند. هر بار که مدرکی علیه چاکا رو می­‌شود و واکنش توأم با حیرت او را می­‌بینیم، شک نمی‌­کنیم که خواسته‌ی ما دارد برآورده می­‌شود. مستخدم چاکا می­‌گوید که بازرس گروبر به خانه‌ی چاکا آمد. پیرزن صاحبخانه­ تأیید می­‌کند که چاکا را دیده است. چاکا این­‌ها را توطئه علیه خودش قلمداد می­‌کند اما افسر ارشد گشتاپو معتقد است که نمی‌­شود مردم یک شهر علیه یک نفر توطئه کرده باشند. سرانجام چاکا به عنوان عامل ترور هایدریش معرفی می‌­شود و ترتیب قتلش را می‌­دهند. اکنون آرزوی تماشاگر برآورده شده است. اما هوشمندی فیلم­‌سازی مانند لانگ در این است که یادش هست داستانی که تا این لحظه روایت کرده باور­پذیر نخواهد بود اگر پایا­ن­‌بندی مناسبی نداشته باشد. پایان جلادان... که در واقع در نمای پایانی شکل می­‌گیرد، نتیجه­‌گیری افسر ارشد آلمانی در گزارشی است که برای برلین ارسال می­‌کند. او اعلام می­‌کند که نتوانسته‌­اند قاتل اصلی را پیدا کنند و مجبور شده­‌اند یکی از جاسوسان خودشان به نام امیل چاکا را به عنوان قاتل هایدریش معرفی کنند. فریتس لانگ می­‌داند که ضدقهرمان نباید احمق و دست‌وپا­چلفتی جلوه کند. یادمان هست که یکی از افسران نازی - همان که انگشتانش را یک به یک به صدا درمی­آ‌ورد - مجسمه‌ی بلاهت است اما فیلم‌نامه‌­نویسان انرژی پایانی یک فیلم روایی را فراموش نمی­‌کنند. آن­‌ها داستان را با افسری تمام می­‌کنند که می‌داند از مردم یک شهر رودست خورده است. می­‌داند حقیقت جای دیگری است. اما ترجیح می­‌دهد خودش را به نفهمیدن بزند. لانگ و برشت در واقع به ما می­‌گویند ضدقهرمان را هیچ‌گاه دست‌کم نگیریم.