amoozecinema

سینما به ما-شما-ایشان... می آموزد

خیره به مغاک
نویسنده : shapoor azimi - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ آذر ۱۳٩۳
 

کوبریک در هر ژانری که فیلم ساخته، سعی کرده مؤلفه‌های خودش را هم اعمال کند. ادیسه فضایی ۲۰۰۱ (۱۹۶۸) اگرچه اثری در ژانر علمی‌خیالی است اما دیدگاه وجودی کوبریک در مورد منشأ ناشناخته‌ی حیات و ذهن را روایت می‌کند. او در دکتر استرنجلاو (۱۹۶۴) روایتی طنز اما تلخ در مورد سرنوشت آدمی بر روی زمین ارائه می‌‌کند. یک مشت دیوانه‌ی مخبط سرنوشت انسان را قرار است در کمال ناشایستگی‌شان رقم بزنند. او وقتی سراغ ژانر وحشت هم می‌رود، هم‌چنان کوبریک است. او دست و پای خودش را با استفاده از رمان استیون کینگ به واقع بسته است؛ مکانی دورافتاده، سه شخصیت اصلی و فیلم‌نامه‌ای که روایت در آن کم‌رنگ است. حتی وقتی می‌خواهد به سیاق آثار تعلیقی، در انتهای داستان کسی را برای کمک به قهرمان گرفتار در چنگال ضدقهرمان وارد داستان کند، او را به‌راحتی به کشتن می‌دهد!
کوبریک در تلألو (The Shining, ۱۹۸۰) برای گشایش داستانش اصلاً عجله نمی‌کند. اگر دقت کنیم، می‌بینیم که کنش داستانی و حمله‌ی جک (جک نیکلسن) به زنش وندی (شلی دووال) پسرش دنی (دنی لوید) در هشتادمین دقیقه‌ی فیلم آغاز می‌شود. فیلم کوبریک به‌نوعی پدر معنوی فیلم‌های ژانر وحشت است که سال‌ها پس از ساخته شدن تلألو سینما و سینمادوستان را به تسخیر خود درآوردند. فیلم کوبریک سرشار از میزانسن‌هایی است که بعد‌ها نمونه‌های فراوانش را در آثار سینمای وحشت به‌وفور دیده‌ایم: از جمله استفاده از زوم به عقب؛ به عنوان مثال در صحنه‌ای که وندی دارد با اسباب‌بازی‌هایش بازی می‌کند و توپ تنیس به سویش می‌آید، استفاده از استدی‌کم برای حرکت پشت سر وندی که توهم وجود کسی پشت سر او را ایجاد می‌کند؛ حرکت رو به جلو و آرام دوربین، چه پشت سر بازیگران و چه به عنوان نمای نقطه‌ی دید (این بخشی از نمای نقطه‌ی دید شناخته‌‌شده‌ی هیچکاک است)؛ استفاده از استدی‌کم در صحنه‌های هزارتوی برفی؛ و فوران خون از در و دیوار و بازی با کلمه‌ی red rum که به شکل خلاقانه‌ای معکوس آن را در آینه می‌بینیم (murder).


 
 
عروج انسان
نویسنده : shapoor azimi - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ آذر ۱۳٩۳
 

در هنگامه‌ی‌ جنگ جهانی دوم یا به قول روس‌ها جنگ کبیر میهنی، دو پارتیزان، استونیکف (بوریس پلوتونیکف) و ریباک (ولادیمیر گوستیوخین) در جست‌وجوی غذا وارد روستایی در بلاروس می‌شوند. پس از برداشتن گوسفندی بازمی‌گردند اما با نیرو‌های آلمانی روبه‌رو می‌شوند و پای استونیکف تیر می‌خورد. ریباک او را به نزدیک‌ترین پناهگاه می‌برد که خانه‌ی‌ زنی به نام دمچیخا (لیودومیلا پولیلکووا)، مادر سه بچه است. اما آن‌ها دستگیر می‌شوند و به کمپ آلمانی‌ها برده می‌شوند. پورتونف خائن (آناتولی سولونیتسین) از استونیکف بازجویی می‌کند ولی وقتی او همکاری نمی‌کند، اعضای پلیس خودفروخته‌ی بلاروس، وحشیانه شکنجه‌اش می‌کنند. اما داستان ریباک چیز دیگری است. او به‌شدت از مردن می‌ترسد و اعلام می‌کند حاضر است همه چیز را بگوید. فردای آن روز کدخدای روستا که مظنون به حمایت از پارتیزان‌ها است، به همراه دختری جوان که او نیز دستگیر شده و دمچیخا و استونیکف، به دار آویخته می‌شوند. ریباک به قیمت خیانت زنده می‌ماند. او پشیمان از کرده‌اش سعی می‌کند خودش را حلق‌آویز بکند اما تقدیر او زنده ماندن است.


 
 
مردی که نمی‌خواست سلطان باشد
نویسنده : shapoor azimi - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ آذر ۱۳٩۳
 

چند بار پیش آمده که از جوان‌های علاقه‌مند به سینما، چه مستقیم و چه غیرمستقیم، شنیده‌ام که چرا همشهری کیندر تاریخ سینما فیلم مهمی است. ظاهراً فیلم به مذاق جوان‌ها خوش نمی‌آید. آن‌ها سرگیجه را می‌ستایند. هاکس، هیچکاک و فورد را «می‌فهمند» اما نمی‌دانند چرا بایدهمشهری کین را دوست داشت. بسیار طبیعی است که برخی یک اثر کلاسیک را دوست داشته یا نداشته باشند. شاید پای سلیقه در میان باشد. اما یک نکته را نباید از نظر دور داشت و آن این‌که مقوله‌ی‌ دستور زبان سینما اصلاً سلیقه‌ای نیست. سینما قواعد خودش را دارد. نمی‌توان قواعد سینما را به شکل سلیقه‌ای پسندید یا نپسندید. یادداشت حاضر در صدد این نیست که در مقام وکالت یک فیلم به دفاع از آن بپردازد. نگارنده نیز این را در توان خود نمی‌بیند که دست به چنین کاری بزند. تنها نکته‌ای که باقی می‌ماند، بررسی این مسأله است که بدانیم چرا همشهری کین به لحاظ تکنیکی و روایت هم‌چنان قابل‌تأمل است. 


 
 
همه‌اش فیلم است!
نویسنده : shapoor azimi - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ آذر ۱۳٩۳
 

بلانش تایلر (باربارا هریس) و دوستش جرج لوملی (بروس درن) که راننده‌ی‌ تاکسی است، دو کلاّش رقت‌انگیز هستند که دست به دامان پیشگویی و اموری این‌چنینی شده و چند دلار از این و آن تلکه می‌کنند. یکی از مشتریان بلانش خانم رین برد (کاتلین نسبیت) پیرزن پولداری است که تنها یک ورثه دارد و آن پسری است که خواهر مرحومش به فرزندخواندگی پذیرفته است. جرج دست به کار می‌شود تا اطلاعاتی از خواهرزاده‌ی‌ این پیرزن پیدا کند. او فرزند آقا و خانم شوبریج بوده که مرده‌اند. اما این پایان ماجرا نیست. تحقیقات جرج توجه تبهکاری به نام جوزف مالونی (اد لاتر) را جلب می‌کند که برای آرتور آدامسن (ویلیام دواین) کار می‌کند که همان پسر خانواده‌ی‌ شوبریج است. او به مالونی پول داده تا خانه‌شان را به آتش بکشد و خودش اکنون جواهرفروشی دارد و به همراه دستیارش فران (کارن بلاک) به تجارت الماس از طریق آدم‌ربایی اشتغال دارد! بر اساس ضرب‌المثل ما که آب در کوزه و ما تشنه‌لبان می‌گردیم، آرتور آدامسن وارث ثروت کلانی است اما خودش نمی‌داند و با دزدی و آدم‌ربایی و تبهکاری روزگار می‌گذراند و حریصانه به دنبال پول است.